<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عابرپیاده</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Jan 2010 01:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رفراندوم</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;داد دادکان و رفراندوم عادل&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;ت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;قدیم به &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.assiri.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;سرکار لیدی الهه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt; که از اولین دوستان مجازی این وبلاگ بود. یک سال قبل!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی امروز صبح پیامکی دریافت کردم که گفته بود به گزینه ی آخر برنامه ی نود رای بدید تا همراهی تان با جنبش سبز را نشان دهید خیلی جدی نگرفتم ولی محض احتیاط به چند نفری فرستادم تا ببینم چه میشود. پیش خودم فکر کردم این کار به جهت عدم ساماندهی با شکست مواجه بشه و انرژی پتانسیل عده ای رو از بین ببره! اما هر چه از روز میگذشت و پیامکهای رسیده افزایش می یافت دلگرم تر میشدم و بیشتر آن را میفرستادم. اول پیش خودم فکر کردم به کسانی بفرستم که شاید نرسیده بهشان، ولی بعد دیدم مگر نه اینکه من خودم از تکرر پیامکها دلگرم شدم پس اگر تکراری هم برسد برای کسی، عیبی ندارد که خوب هم هست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی برنامه ی نود سر موعد خود آغاز نشد و مسابقه ای که گویا در ایام محرم هنوز پخش نشده بود دوباره بعد از اخبار ۱۰ پخش شد معلوم شد برادران هم شست شان خبر دار شده که مشکلی هست و در صدد تدبیر امور هستند. وقتی عادل ارجمند برنامه رو شروع کرد و نوید آمدن دکتر محمد دادکان را بعد از سه سال و نیم به تلویزیون داد بوی باروت بلند شد. مسابقه هم که اعلام شد معلوم شد گزینه ی سوم جواب بلند ما به انکار حقانیت مان است. به سختی پیامک را فرستادیم و از ۷ نفری که من خبر دارم تنها پیامک یک نفر ارسالش تائید شد که به هر جهتی بود باعث شد آمار پیامک ها علامت مشخصی از بازی نباشد ولی درصد جالب توجه این گزینه ی ۳ که چرت ترین جواب ممکن به سوال برنامه بود نشان میداد که چرا یکمرتیه زمان برنامه کوتاه شد و چرا بعد از بیست دقیقه اعلام آمار پیامک ها، اعلام مجدد آنها با وفقه روبه رو شد و بعد از یکساعت دوباره با روندی کند اعلام نتایج این رفراندوم از سر گرفته شد، من که با این وفقه یاد بامداد اعلام نتایج انتخابات افتادم و به ذهنم گذشت لابد مشغول بازی ای هستند. کما اینکه اینگونه هم به نظر میرسید که انجام شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما در این میان خود انتخاب محمد دادکان در چنین برنامه ی ملتهبی عجیب بود و معلوم نبود چه جوری عادل جسور این برنامه را از لابه لای خفقان موجود به روی آنتن فرستاده است. اینکه جواب درست سوال گزینه ی یک به نظر میرسید و در کل برنامه هم صحبت ها به سمتی میرفت که جواب یک داده شود نشان میدهد یک هوشمندی از جنس عادل باعث شده که با این انتخاب، این ذهنیت به وجود بیاید که همه ی ۷۵ درصدی که گزینه ی سه را انتخاب کردند با هدف قبلی چنین کرده اند نه به خاطر سوال برنامه. به واقع آنان که دم از حقانیت میزنند اگر به حرف شان باور دارند چرا مقدمات یک رفراندوم اینچنینی را فراهم نمیکنند تا هم تکلیف خودشان روشن شود هم تکلیف مخالفانشان. البته اگر مساله حکومت افلیت بر اکثریت است که قضیه فرق میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما لذت مضاعف این برنامه این بود که دکتر دادکان با سخنانش کاری کرد کارستان و تصور میکنم تمام اعمال نیکش در کل عمرش را میتوان با امشبش به تنهایی مقایسه کرد. وقتی که هر که را میبینی او را دعا میکند که بخشی از بغضهای رسوب کرده در گلویش را گفته است دیگر چه میخواهی، ثوابی بالاتر از دعای خیر مردم؟ قطعا ثواب دعای مردم از زدن شان بیشتر است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جدا از تیکه های مکرری که به محمد علی آبادی انداخت و شیرین هم انداخت و با سپاهی و ارتشی خواندن تمام مدیران باشگاهها و جدا از جریانی که قطعا از امروز در فوتبال ایجاد میشود، حرفهای خیلی خوبی هم زد! آنجایی که گفت افتخارش گرفتن نشان لیاقت از اقای خاتمی است و اخراج توسط علی آبادی و جایی که گفت مردم خودشان میدانند مشکل فوتبال ما مدیریت است نشان داد که جریان پیامک ها را میداند و به آن طعنه زد و با داستانی که شاید برای اولین بار در تلویزیون جمهوری اسلامی به نفع محمدرضا شاه تعریف کرد نشان داد چه مرد آزاده ایست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته بی انصافی است از ذکاوت و تیزهوشی عادل که سر بزنگاه حرفهایش را میزد بگذریم. آنجا که گفت گر چه برنامه دیر شروع شد و وقت کم داشتیم اما آمار قابل قبولی به دست آمده یا آنجایی که گفت خطها شلوغه اما شما تلاش خودتون رو بکنید یا با پوزخندی که هنگام اعلام نیایج نهایی برنامه در حین خواندن درصد گزینه ی سه زد، و حتی برخورد خنثیایش با تیکه هایی که دادکان به کم شدن وقت برنامه می انداخت و لابد باید توجیه میکرد. و یا وقتهایی که با هوشمندی صحبت های دادکان را به سمتی میبرد که حرفهایش را بزند با وجود اینکه میشد حدس زد ماموران اطلاعات کل استودیو را غرق کرده باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال روز خوبی بود و نشان داد یک برنامه ی چنین برنامه ریزی نشده چقدر میتواند برای حکومت کمر شکن باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱-&lt;/STRONG&gt; به نظر شما حکومت باید چکار کند که نکرده است تا بتواند جلوی دهان معترضان را بگیرد؟ نظر شما اصلا مهم نیست چون اینها خودشون گرگهای بارون دیده ی سیاستند و هر تدبیری که لازم بوده را اندیشیدند و میدونند یا باید بیشتر و بیشتر از مردم بکشند یا تسلیم خواسته ی مردم بشوند. ای کاش کار را به چنین بن بستی نمیکشاندند. یاد یکی از بیانیه های اولیه میرحسین افتادم که در آن ابتدا از مردم خواست از خلاقیتشان برای نشان دادن اعتراض استفاده کنند. اعتراض از این مدنی تر؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt; برای کسانی که هی به فعال شدن این روزهای من در وبلاگستان حساسیت نشان میدهند میگویم که به جای این حرفها بروید اسفند دود کنید یا اگر حوصله ندارد لااقل وان یکاد بخوانید&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif&quot;&gt; ضمنا باید بگویم این روزها حوصله دارم برعکس آنروزها که نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳-&lt;/STRONG&gt; دوست خوبم علی پوستچی خواست تا سایت &lt;A href=&quot;http://www.qomstudent.com/&quot; target=_blank&gt;دانشجویان قمی سراسر کشور&lt;/A&gt; رو معرفی کنم اینجا و از دوستان علاقه مند به نوشتن در اون دعوت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴-&lt;/STRONG&gt; این شعر از &lt;A href=&quot;http://attar.parsiblog.com/1280428.htm&quot; target=_blank&gt;محمد تقی بهار&lt;/A&gt; درباره ی محرم و خفقان روزگارش خواندنی است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵-&lt;/STRONG&gt; هیچ وقت روز تولدم رنگ پررنگی در زندگی ام نداشته، طبیعتا سالروز تولد وبلاگم هم نباید یادم بماند! یک سال و ۶۰ ساعت قبل بود که &lt;A href=&quot;http://aberepiyade.blogfa.com/post-1.aspx&quot; target=_blank&gt;برای شروع&lt;/A&gt; را نوشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶-&lt;/STRONG&gt; خدا سایه ی این دنیای مجازی رو از سر این ملت کم نکنه که به نظرم از خیلی سایه های دیگه مفیدتره براشون!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 01:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رسانه و امام</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;امام و رسانه های بیگانه&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;تقدیم به دوست خوبم &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://shayad-are.blogfa.com/&quot;&gt;سید مجتبی طباطبایی&lt;/a&gt; که صادقانه به دنبال حقیقت است.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; یکی از اتهامات عجیبی که به مخالفان خفقان موجود زده میشود این است که چرا با رسانه های بیگانه مصاحبه میکنید. این در حالی است که از کارکردهای رسانه غافلیم. البته جواب این دوستان روشن است ولی چیزی که جالب بود این بود که همکارم امروز به طور اتفاقی و لابه لای کتابهای دست دوم موجود در پاساژ قدس به طور اتفاقی جلد سوم کتاب پیام انقلاب را یافته بود که حاوی پیامها و بیانات و مصاحبه های امام خمینی از تاریخ ۲/۹ تا ۱۲/۱۱ سال ۵۷ است. این کتاب که توسط انتشارات پیام آزادی منتشر شده به سان مدرکی ارزشمند است که میتوان خیلی از تناقضها را تشخیص داد. نکته ی جالب در این کتاب این است که از بین ۱۰۶ پیام و سخنرانی و مصاحبه ی این کتاب ۶۸ تای آنها مصاحبه است و این نشان میدهد امام خمینی در هفتاد روز آخر قبل از مراجعت به ایران تقریبا روزی یک مصاحبه داشته است. قضیه وقتی جالبتر میشود که بدانید به جز ۶ رسانه ی عربی و ۳ آفریقایی و یک اندونزیایی مابقی روزنامه ها و خبرگزاری ها و تلویزیون ها و رادیوهای اروپایی و آمریکایی هستند که از این بین ۸تای آن رسانه های آمریکایی هستند که در همان گفت وگوها مورد حمله ی امام قرار میگیرند و ۱۰ تای آنها رسانه های انگلیسی هستند که ۳بار آن متعلق به گروه های خبری بی بی سی است. ۱۱ مصاحبه هم مربوط به فرانسوی هاست و ۵تای آن برای ایتالیایی ها ۴تا برای لوگزامبورگ! و ۳تای آن هم توسط رسانه های آلمانی انجام شده و مابقی هم شامل ۵ مصاحبه ی گروهی میشود و تعدادی رسانه های کانادا و سوئد و سوئیس و نروژ و اتریش و دانمارک و ...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زمانی که نشستم صفحاتی را همینطور اتفاقی خواندم شدت تناقضات موجود باعث انقباض خاطر شد و همه ی حس و حالم را گرفت. به همین خاطر تصمیم گرفتم به طور اتفاقی چند قسمت مختلف را که خواندم  اینجا بگذارم که جالب توجه است. البته زمانی جالب تر میشود که جملات ذیل بدون تعصب خوانده شود و تامل شود.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;سخنان امام در جمع ایرانیان در پاریس در تاریخ 57/9/3&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ابتدا: در این سخنرانی امام با اشاره به سخنان کارتر در حمایت از شاه نکاتی را مطرح میکند:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;یکدسته میگویند ما نیمخواهیم شاه را، یکدسته اراذل و اوباش هم به جان مردم ریختند که &quot;نخیر حتما باید ملت بخواهد شاه را&quot;، با ترور بایدمردم دوست داشته باشند شاه را. این ثبات نیست که دارد که ایشان میگوید ثبات دارد ایران و این ثبات را ما نمیتوانیم ببینیم که متزلزل بشود. خوب جمله بعدش هم که دیگر خیلی مرحمت فرمودند! که ما نمیتوانیم ببینیم که یک مشت اراذل پست این شاه را که کذا و کذاست ساقط کند. ملت ایران که میگویند ما آزادی میخواهیم استقلال میخواهیم اراذل و پستند یا آنهایی که میخواهند مال مردم را ببرند اراذل و پست اند؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ملت ایران دارد فریاد میکند که ما آزادی میخواهیم&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;آن کسی که آزادی را سلب از مردم میکند اراذل و پست است در نظر دنیا یا آنکه میگویند آزادی من میخواهم؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;آن کسی که میگوید من استقلال میخواهم پست است و اراذل یا آن کسی که استقلال یک ملتی را بهم میزند؟ یک ملت ۳۵ میلیونی که ایستاده است و میگوید، جانش را دارد میدهد، جوانش را دارد میدهد و میخواهد مملکتش را نجات بدهد از دست شما، آنها اراذل و پست اند و شما آقا و با شرف؟(پیام انقلاب جلد سوم صص۱۹-۲۰)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;مصاحبه مجله اکسپرس با امام خمینی در تاریخ 57/10/13&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;س-&lt;/strong&gt; حضرت آیت الله، شما خواستار دولت اسلامی هستید. ممکن است بگوئید برنامه این دولت چه خواهد بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;ج-&lt;/strong&gt; ما در اولین زمان لازم برنامه خود را اعلام خواهیم کرد، ولی مهمترین وظیفه دولت آینده اینست که هر چه سریعتر شرایط انتخابات آزاد را فراهم کند، از قبیل آزادی مطبوعات بمعنی واقعی که با ذکر تمامی واقعیات و حقایق و آگاه ساختن مردم بهمه مسائل، و آشکار نمودن جنایات با آنان همدست بوده اند، و محاکمه و مجازات آنان، تا دیگر نتوانند با عوض کردن چهره خود مردم را فریب دهند.(همان، ص۱۶۴)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;س-&lt;/strong&gt; آیا شما به طرفدارانتان دستور به ملایمت و مدارا داده اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;ج-&lt;/strong&gt; ما تاکنون هنوز دستور خشونت نداده ایم و همیشه ملت ما در برابر تانک و توپ و مسلسل با دست خالی و تنها با مشت گره کرده ایستاده است، ولی اگر قدرتهای جهنمی استعماری دست از حمایت خود از آدم کشان ایران که شاه در راس آنهاست، برندارند ما هم به شیوه های دیگر در برابر آنها رفتار خواهیم کرد.(صص۱۵۶-۱۶۶)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;مصاحبه تلویزیون بی بی سی با امام خمینی در تاریخ 57/10/19&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;س-&lt;/strong&gt; چه نوع حکومت یا دولتی را حضرت آیت الله انتظار دارند که تا پایان سال جاری مسیحی- دسامبر ۷۹- در ایران روی کار آید؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;ج-&lt;/strong&gt; ما امید اینرا داریم که همین حکومت را که پیشنهاد کردیم که حکومت جمهوری اسلامی است در این سال روی کار آید.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;س-&lt;/strong&gt; و این حکومتی خواهد بود که شما شخصا منصوب خواهید کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;ج-&lt;/strong&gt; ما بحسب آنطوریکه تاکنون گفتیم رجوع به آرا مردم میکنیم ولی بحس واقع، مردم با رفراندومی که مکرر کردند این حکومت را قبول کردند.(همان، ص ۲۲۲)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;مصاحبه مجله اکسپرس با امام خمینی در تاریخ 57/10/20&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;س-&lt;/strong&gt; شما در کتاب خودتان مطابق ترجمه روزنامه آمریکائی هرالد تریبون فرموده اید جائی برای عقیده و احساسات در حکومت آینده وجود ندارد. آیا شما تصور میکنید که حکومت شما از نظر آزادی با حکومت فعلی فرقی خواهد داشت؟ آیا رژیم مورد نظر شما یک استبداد مذهبی نخواهد بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;ج-&lt;/strong&gt; رژیمی که ما میخواهیم رژیم جمهوری اسلامی است و در اسلام آرادی بطور مطلق است مگر آنچه بحال ملت و کشور ضرر داشته باشد و موجب مفسده ای باشد.(همان، ص ۲۲۵)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;تتمه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;۱-&lt;/strong&gt; پست قبلی احتمالا در دوستان ایجاد یک حس ناخوشایند کرده است که عذرخواهی میکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;۲-&lt;/strong&gt; اگر دست داد باز هم از این کتاب خواهم نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;۳-&lt;/strong&gt; بعضی میگویند بیانیه ی اخیر میرحسین علامت عقب نشینی از مواضع قبلی است ولی من معتقدم با این بیانیه با حکومت و تاریخ اتمام حجت کرده که من حسن نیتم را باز نشان دادم و با این کار به نوعی به حکومت فرصت داده برای حل بحران تدبیری جدید بیاندیشد. البته این نوشته ی من دلیل تائید این بیانیه نیست! شاید تندتر یا کندتر از این را بپسندم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 01:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بحث</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;بیش فعالی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به &lt;FONT color=#ff0033&gt;زمستان&lt;/FONT&gt; که میتواند لذت های خودش را داشته باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزی میشه دوباره بیش فعالی گرفتم و هر روز توی وبلاگستان کامنت میذارم و یه مشت بحث رو با چند تا از دوستان پیگیری میکنم. به همین دلیل نرسیدم این حرفها رو مدون تو وبلاگ خودم بذارم و حس دوباره مرتب کردنش رو هم ندارم. بحثهایی که بعضی های شان خودم را هم راضی کرد و میتونید در پست اخیر وبلاگ های &lt;A href=&quot;http://www.qomgazet.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نون والقلم&lt;/A&gt; ، &lt;A href=&quot;http://3ealef.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سه الف&lt;/A&gt; ، &lt;A href=&quot;http://shayad-are.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;شاید آره، شایدم نه&lt;/A&gt; ، &lt;A href=&quot;http://www.ghonabit.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;قنبیت&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.lamhe.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;لحظه&lt;/A&gt; بخونید. اما میتونید هم نخونید&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱-&lt;/STRONG&gt; وقتی داشتم این لینکها رو میگذاشتم تو ذهنم گذشت با این کار اگر احیانا احتمال داشت مطلبی از چشم تیزبین برادران وزارت اطلاعات مخفی بمونه دیگه نمیمونه و در فرصت مقتضی میتونن از توش کلی سند در بیارن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt; در ادامه ی تصویر قبلی به ذهنم این گذشت حالا که گرفتندمون و دارند میزنند من چی میگم؟ اولا که قطعا میگم نزن بابا من میگم، به همه چی اعتراف میکنم، به این که یک فریب خورده ی بیچاره م، به این که یک مزدور آمریکایی ام، به این که عضو یک شبکه ی مخوف نمیدونم چی چی هستم. بعد گفتم حالا اومد و اون بنده ی خدا آدم بدی از کار در نیومد و محکم نزد و مثل یه مرد وایستادم و هیچی رو لو ندادم چی کار کنم؟ فکر کردم حتما ازش میخوام یکی رو پیدا کنه برام تا باهاش بحث کنم، چون فکر کردم اونها که میزنن با اونها که بحث میکنن لابد فرق دارن، اما یادم افتاد باید با چشم بند بحث کنم، دیدم خیلی سخته، اصلا فایده نداره، کلا بیخیال بحث شدم. گفتم میرم مثل یه مرد میگم غلط کردم، مارو چه به آزادی بیان، مارو چه به این توقعات اضافی، میگم بابا اشتباه گرفته بودم، یادم نبود اینجا جمهوری اسلامیه، یادم نبود ما مسلمونیم، ببخشید بابا، خب جوونی کردم، مگه شما جوونی نکردید؟ مگه خودت جوون نداری؟ آی نزن! خب میگم، چی چی رو باید بگم؟ تصور اینکه بگیرندت و با یک اتهام اشتباهی که اصلا مربوط به تو نباشد بازجویی و شکنجه ات کنند و توی بیخبر از همه جا بدون حتی فرصت آدم فروشی و خودفروشی کتک بخوری در حالی که نمیدانی قضیه چیست چقدر دردآور است! بابا من که گفتم میگم، خب نمیدونم، چی رو باید بگم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳-&lt;/STRONG&gt; بعد به ذهنم گذشت برو بابا ترسو، اینها عمرا وقت کنن به امثال تو برسن! کار از این حرفها گذشته! فعلا که دارن عواقب اشتباه هاشون رو میدن و وقت نمیکنن، ایشالا وقتی اشتباه هاشون رو کنار گذاشتن و به زندگی برگشتن ما هم از این اشتباه ها نمیکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴-&lt;/STRONG&gt; کشته شده های روز عاشورا در برزخ بین شهید و منافق تلوتلو میخورند. چقدر عناوین و القابی که معنا و هویت شان را از دین میگیرند دم دستی و قابل سواستفاده اند. دین سالهاست یک بازیچه ست، چه کسی جوابگوست؟ بگید موسوی که باید جوابگوی همه باشه بیاد اینجا هم جواب بده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵-&lt;/STRONG&gt; یک سفر سی ساعته با دوستان به یکی از روستاهای اطراف ساوه خیلی باعث آرامش خاطر شد و تمدد اعصابی کردیم. هوا سرد بود ولی وقتی زیر کرسی کار فرهنگی بکنی از خدا به خاطر زمستان تشکر میکنی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 00:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انقلاب</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;اینجا قم است شهر انقلاب&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به &lt;A href=&quot;http://3ealef.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مجدالدین معلمی&lt;/A&gt; که دوست داشتنی است ولی آخرش نفهمیدیم چه کاره است!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنای نوشتن از آنچه که دیروز در قم و در مراسم تشییع آیت الله منتظری گذشت را ندارم. اما آنها که در قم بودند چیزهایی شنیدند که من حتی جرات نگاشتنش را در اینجا ندارم. کما اینکه فکر میکنم همه دیده و شنیده باشند و نیاز به نوشتن نیست. اما به صورت گذرا چند نکته ی متفرقه را مرور میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;1-&lt;/STRONG&gt; در تمام این یک سال اخیر به صورت جدی تر، و در 50 ماه گذشته کم و بیش بر این باور بودم و هستم که محمود احمدی نژاد بنیان این حکومت را به باد خواهد داد. و آنچه که در دیروز گذشت اثبات این ادعا بود و قابل توجه اینکه هیچ شعاری علیه او داده نشد و بنیان حکومت یعنی ولی فقیه هدف آماج اهانتها بود. این اتفاقی قابل تامل است اگر بیاندیشند. ما به نوبه ی خود تلاش کرده بودیم این اتفاق نیافتد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;2-&lt;/STRONG&gt; تمام تلاش و برنامه ریزی های حکومت برای جدایی دین از سیاست و عبور بی خطر از شور عاشورایی با اتفاقی غیرمنتظره مرگ آیت الله نقش بر آب شد. به قول معروف رحمت الله علیه که عاش سعیدا و مات سعیدا!(البته رو عاش ش مطمئن نیستم) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;3-&lt;/STRONG&gt; یک جایی خوندم که نوشته بود حکومت انقدر به سبزها فرصت تجمع نداد که آیت الله منتظری این فرصت را از خدا گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;4-&lt;/STRONG&gt; در این روزها ایمان یافتم که گروه فشار یا همان طلاب مدرسه ی معصومیه یا بسیجی ها و سپاه جاویدان چقدر هماهنگ هستند. و مطمئن شدم تمام آنچه که توسط اینها اتفاق می افتد ذره ای ارتباط با مردم عادی ندارد. اگر میپرسید چرا؟ عرض میکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;13 سال قبل که آیت الله العظمی سید محمد روحانی که از مراجع برجسته ی قم بود و با حکومت سر سازش نداشت، به رحمت خدا رفت. یادم هست عده ای شبانه تعداد زیادی از اعلامیه های گسترده ای را که به در و دیوار شهر چسبانده بودند را کندند تا مثلا این باور ایجاد شود که او در بین مردم مخالف زیادی دارد که البته با تشییع عظیمی که انجام شد قضیه مکتوم ماند. اما چیزی که شب قبل از تشییع آقای منتظری و روز آن جلب توجهم کرد این بود که معدود اعلامیه های آیت الله العظمی منتظری حتی خراشی بر نداشته بود و سالم بود. و این نشان میداد که حکومت بنای آن داشته که با مصالحه و آرامش و حتی باج دادن هرچه زودتر از شر این مکافات رسیده خلاص شود و اوضاع را کنترل کند که چنین نشد. ضمنا بد نیست بدانید که آقای منتظری علاوه بر طرفداران حکومت یک دسته مخالف دیگر داشت که جمعی از مقدسین قم بودند که به جهت ماجرای فدک و شهید جاوید او را قبول نداشتند و از مرگش خوشحال شدند. اما اینها با آقای روحانی مشکل نداشتند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;5-&lt;/STRONG&gt; میزان حاضران از 5هزار نفر تا 1 و نیم میلیون نفر گفته شد که نشان از عمق فاجعه ی اطلاعرسانی دارد. اما به قول دوستی یک فایده ی این ماجرا برای مردم عادی و بی خبر از همه جای قم این است که با توجه به آنچه که با چشم دیده بودند بتوانند بفهمند که وقتی خبر 20 و 30 میگوید تشییع با حضور تعداد اندکی از مردم برگذار شد چه دروغ ناهنجاری گفته است و لااقل در صداقت رسانه حزبی شک کنند. البته شنیدم خودشان هم پی به شوری آش بردند و دو ساعت بعد در خبر شبکه ی دو جمعیت را صدها هزار نفر اعلام کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;6-&lt;/STRONG&gt; مردم قم تا حالا ندیده بودند که میتوان به رهبری نظام هم فحش داد و این کار را از تهرانی ها یاد گرفتند. چه کسی جوابگوی این هتک حرمت است؟ ساده اندیشان خواهند گفت موسوی و کروبی ولی راستی از محمود خان چه خبر؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;7-&lt;/STRONG&gt; دوستی میگفت وقتی هفته ی بعد از انتخابات آن تجمع ناهماهنگ و ساده ی ما را در حرم حضرت معصومه به هم زدند و زیارت عاشورا خوانان را در حرم دستگیر کردند و با ماشین نیروی انتظامی وارد حریم حرم شدند حرمت آن را شکستند. کاری که رضا شاه نکرده بود اینها کردند. پس در همین حرم هم حرمت های شان شکسته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; 8-&lt;/STRONG&gt; گیرم که مردم نیروهای امنیتی را که از تهران آمدند را ندیدند. گیرم که مردم دروغ ها را باور کردند. گیرم که مردم اعتراض نکردند ولی دلها دیگر دارند یکی یکی از حکومت بریده میشوند. ای کاش بفهمند که این کار آمریکا نیست. البته که اگر آمریکا همین کاری که ما فکر میکنیم درست است را ترویج کند درود بر امریکا. ولی مرگ بر آمریکا که آنها هم به دنبال منافع خودشان هستند. ما آزادی میخواهیم و ای کاش بفهمید آزادی بی بندو باری نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;9-&lt;/STRONG&gt; هر چند تشییع آقای منتظری بسیار پرشکوه بود ولی خب بخش عمده ای از آن ربطی به ایشان نداشت و قضایایی که اتفاق افتاد باعث شد حتی یک مجلس ختم ساده هم برایش برگذار نشود و خلاصه فاتحه ی چندانی برایش خوانده نشود و این نشان میدهد دنیا دار مکافات است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;10-&lt;/STRONG&gt; قم شهر خون و قیام است و همیشه سران کشور از آن حساب میبردند. شاه از اینجا ضربه خورد و سقوط کرد. باید مواظب باشند از قم ضربه نخورند که برای همه مان گران تمام میشود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; 1-&lt;/STRONG&gt; علی رغم همه ی این حرفها عمیقا امیدوارم زودتر این آشوبها بخوابد و آرامش به کشور بازگردد. ولی در مخیله ام نمیگنجد این اتفاق به زودی و سادگی بیفتد. مگر اینکه همانطور که هاشمی رفسنجانی گفت رهبری تدبیری ویژه بیندیشد و نظام را نجات دهد. یا اینکه تندروها به جان مردم بیفتند و انقدر بکشند تا بقیه ساکت شوند. کاری نظیر آنچه صدام کرد. اینها اقتضائات دیکتاتوری است ولی با نظام اسلامی و رافت اسلامی مان جور در نمی آید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;2-&lt;/STRONG&gt; ای کاش زودتر حساب رهبری از احمدی نژاد جدا شود و جایگاه ولی فقیه بیش از این لطمه نخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; 3-&lt;/STRONG&gt; زمستان پرآشوبی در پیش داریم. امیدوارم بهار زودتر برسد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 23:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاریکاتور</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;کور میخواند!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به &lt;FONT color=#ff0000&gt;شاه عباس صفوی&lt;/FONT&gt; که لااقل دیکتاتوری با عرضه بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر نقاشی بلد بودم یا میتونستم طرح بزنم چقدر خوب میشد. یا اینکه لااقل اگر تو کار کاریکاتور بودم یه طرح میزدم که تو اون یه آقای ظاهر الصلاحی داره پشت تریبون برای بخشی از ملت و چندتا دوربین خط و نشون میکشه و میگه دیگه همه به راه راست اومدن و کسی نیست که فتنه درست کنه. البته زیرپاش به جوری که کسایی که عقب نشستن نتونن ببینن یه مشت جنازه میکشیدم و برای محکم کاری یه مشت زندان هم یه گوشه این طرح مزخرف جاسازی میکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و البته خود آقاهه و دوستانش میدونند که تفنگ پدری هست هنوز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۱-&lt;/STRONG&gt; خیلی با خودم کلنجار رفتم دیگه بیشتر ننویسم. اینم همینجوری الکی مزخرف نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt; کلی پست ناکام در این میانه سوخت. چون اضلا خوضله ندارم. ای کاش هر چه زودتر از هر چه تعصب و خودخواهی و دیکتاتوری است خلاص شویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۳-&lt;/STRONG&gt; نمیتونم میزان بی حوصلگیم رو براتون مشخص کنم ولی گهگاه از سر بی حوصلگی به وبلاگستان میام و خیلی بی قاعده کامنت میذارم. دوستان میبخشند ایشالا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۴-&lt;/STRONG&gt; محرم چقدر ترسناک شده برای بعضی ها. انگار وقت جدایی دین از سیاست رسیده. چیزی برای محرم ننوشتم. اگه مطلب پارسالم رو  نخوندید میتونید اون رو بخونید، خوشحال میشم. اذعان میکنم یکی از مطالبی بود که نوشتنش راضی ام کرده بود. عنوان مطلب این بود&quot;&lt;A href=&quot;http://aberepiyade.blogfa.com/post-2.aspx&quot; target=_blank&gt;عزاي امام حسين(ع) و مجهولات يك معادله&lt;/A&gt;!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;لطفا ققنوس را نکشید!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به نیکانی که از خود گذشته اند تا ایرانی آزاد داشته باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگر تهوع گرفته ام از این روزگار بی هوا. حالم از هر چه سیاست و سیاست بازی به هم میخورد. اصولا از سیاست متنفرم. به خاطر تنفر از سیاست مدار بی هویتی مثل احمدی نژاد و از ترس ادامه ی حکومتش ماهی چند به گرداب سیاست افتاده بودم. و هر چقدر دست و پا زدم بدتر شد و بیشتر در باتلاق فرو میرفتم. دیگر حوصله ی پیگیری هیچ حرفی نداشتم و مدتی از قضایا برکنار ماندم. فقط از آزادی وثیقه ای محمد قوچانی خوشحال شدم و از ضرب و شتم های ۱۳ آبان ناراحت. از سخنان محمد وحیدی نیا نزد رهبری شگفت زده شدم و از زیاده خواهی های رئیس جمهور نگران، ولی واکنشی نداشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه برگشتم سر زندگی و سر و سامان دادن آنچه از دست رفته است. هیهات که در ته دلمان از خراب کاری های دولت خوشحال میشویم که بلکه دستش رو شود و عوام کالانعام را به خود آورد. ولی چه فایده که بنیان های کشور را سست کرده است و میترسم ملت بیچاره روزی به خود بیایند که نه از تاک نشان باشد و نه از تاک نشان!(ضمنا برای اینکه به کسی بر نخوره توضیح بدم که عوام از نظر من به کالانعام و غیر کالانعام تقسیم میشوند!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باری بنای جدی نوشتن ندارم و تنها دردی است از دل بیچاره که میسوزد. آنچه که مرا بر آن داشت که بنویسم خواندن شعری از شاملو مربوط به دوران خفقان رژیم گذشته بود. نه این شعر که هر شعر دیگری که از خفقان در هر دوره ای مینالد زبان حال این روزهای ماست. به واقع تعجب میکنم که چرا کسانی که خود به این روش به حکومت رسیده اند دارند به همین روش به سوی قهقرا میروند. انگار دار مکافات بودن دنیا دارد کار خودش را میکند. و با پوست و خون در می یابیم که دیکتاتوری چقدر بد است، چه شاه باشه چه دکتر یا هر شخصیت دیگری!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به دوستی میگفتم اینها انقدر با مردم بد تا کردند که حالا تمام روزهایی که برای شان یک فرصت بود تبدیل به تهدید شده. روزهایی که حضور ملت همیشه در صحنه تجدید بیعت با رهبری و امام شهدا بود حالا یک کابوس و رزمایش شده که چکار کنند با عواقب کمتر به پایان برسد. روز قدس و ۱۳ آبان گذشت. ۲۲ بهمن و دسته های عزاداری محرم در راه است. و گویا این قصه سر دراز دارد و یک صحنه گردان خوب میخواهیم که بتواند این داستان را به خوبی و خوشی تمام کند. به نظر شما داریم؟ این جواب فارغ از حب و بغضها کار تاریخ خواهد بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ققنوس وقتی زمان مرگش برسد خود را به آتش میزند و در آتش میسوزد و دوباره از خاکستر خود برخواهد خواست. نادان کسی است که اگر نمیتواند آتش را خاموش کند و ققنوس پیر را نیمه جان نگه دارد برود و او را به آتش بکشد به این خیال خام که داستان تمام میشود. نخیر. ققنوس جوان از خاکستر خود برخواهد خواست و داستانش با قدرت بیشتر ادامه خواهد داشت. این ناموس خلقت است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱-&lt;/STRONG&gt; فکر میکنم انقدر دایره ی خودی های نظام تنگ شده که همه ی آدم های معمولی مثل من که منتقد شرایط هستند احتمالا ضد انقلاب شناخته خواهند شد. بعید میدانم انقدر عاقل باشند که بفهمند اینها جاصل هیچ پول گرفتن از غرب و شرق و شمال و جنوب نیست. اینها حاصل سوختن سر و تن و دل و جان است. ای کاش بفهمند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt; در بازی تراوین که یک بازی آن لاین است و سرورهای ایرانی اش حدود صد هزار بازیکن دارد افراد زیادی که در بازی فعالند نام ده یا اکانت را به گونه ای منتقدانه انتخاب کرده اند یا در پروفایل شان به نوعی به شرایط اعتراض کرده اند. دیروز پیامی عمومی توسط ادمین سایت به همه ارسال شد که هر کسی شعاری داده باشد با او برخورد میشود و گفته بود اینجا جای کار سیاسی نیست و کسی نباید به خاطر عقایدش صدهزار نفر را از بازی محروم کند. و این معلوم است که اتفاقی نیست. جالب تر است که بدانید در ایامی که اس ام اس ها در کشور قطع بود و خفقان اطلاعاتی ایجاد شده بود امکان ارسال پیام بین بازیکنان که یکی از ارکان مهم بازی است وجود نداشت. آدم تعجب میکند که اینها از چی میترسند. بله آزادی ما نزدیک به مطلق است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳-&lt;/STRONG&gt; چقدر خوب است که تلویزیون به شعور مردم توهین نکند. مخصوصا در دهه ی فجر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴-&lt;/STRONG&gt; از این وضعیت خسته شده ام امیدوارم کار هر چه زودتر به صورت خوبی روشن شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵-&lt;/STRONG&gt; بعد از مدت ها احمدی نژاد را گذرا بر صفحه تلویزیون دیدم. چقدر داغون بود بیچاره، هنوز کار داره تا بفهمه که یک من ماست چقدر کره داره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶- خیلی الکی الکی این پست رو نوشتم. حتی برنگشتم ویرایشش کنم چون کلا مدتی است حوصله ی نت را ندارم. ایشالا به زودی دوباره به دوستان سر میزنم گرچه در این مدت همه را خوانده ام ولی کامنت نگذاشته ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 22:23:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;میم مثل مرگ مثل مادر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zaba.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;محمد باقر نصیری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt; عزیز که از معدود دوستانی است که این جنس درد را میفهمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی مرد هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده، یک چیزی شنیده بودیم دورادور. یه بار کلاس دوم که بودم پدر وکیلی مون مرد و یه بار کلاس پنجم که بودم بابای مبینی مون. فکر میکردم درک شون میکنم. واقعا حس میکردم میفهمم چه اتفاقی افتاده براشون. خودم کلاس اول که بودم بابابزرگم مرده بود. اصلا از بچگی حس غریبی به مرگ داشتم. یادمه روزی که پدربزرگم رو دفن میکردیم با بچه ها که تو قبرستان بودیم داشتم گریه میکردم. پسرعمه م گفت واقعا داری گریه میکنی یا الکیه؟ ۶سال بزرگ تر از من بود. با همه ی اینها وقتی در مثل امروزی(۱۵ آبان/ میانه ی پائیز لعنتی) از بیمارستان &lt;A href=&quot;http://aberepiyade.blogfa.com/post-29.aspx&quot;&gt;خبر&lt;/A&gt; گرفتیم &quot;مادر مرد از بس که جان ندارد&quot; هنوز نفهمیده بودم یعنی چه؟ نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی افتاده است. و مدتی گذشت تا کم کم بفهمم این که میگویند یکی میمیرد یعنی چه اتفاقی می افتد. این که یعنی نیست واقعا نیست که نیست. اینکه میرود یعنی میرود که میرود. این که هر کاری بکنی هم نمیتوانی بفهمی که آیا الان از اینکه تو فلان کار را که دوست داشته را انجام دادی خوشحال شده یا نه! این که نمیتوانی بفهمی حالا که از انجام فلان کاری را که دوست نداشته تو انجام بدی و مخفیانه انجام میدادی خبر دارد آیا زجر میکشد و ناراحت شده یا بخشیده ات! این که برای یک آن هم نمیتوانی فکرش را بخوانی که الان کجاست و اصلا به تو فکر میکند یا نه! آیا هنوز نگران دیر به خانه آمدن هایت میشود یا نه؟ این که هر گاه میخواهی به یک چیز خوب مثل یک سفر خانوادگی فکر کنی دیگر نمیتوانی خوشی ات را تقسیم کنی و مجبوری الکی ذهنت را درگیر کنی با اینکه اگر بود چقدر خوب میشد. اینکه میدانی همیشه یک چیزی برای خوش بودن کم داری هر چند اگر به نداشتنش عادت کنی! انگار یه گوشه ی دلت لب پر شده و دیگه هیچ وقت درست نمیشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته قبل از گذر روزهای ابتدایی و درک معنای واقعی مرگ و تمام شدن در همان اوایل هم اتفاقاتی بود که ذهن را برای درک این حقیقت شوم آماده میکرد. یادم میاد لحظه ای که سنگهای لحد را چیده بودند و تنها سنگ آخر باقی مانده بود که بگذارند برای لحظه ای مکث کردند و گذاشتنش را به تاخیر انداختند تا برای آخرین دم در این دنیا صورت مادر را ببینیم معنای مرگ و تمام شدن در ذهنم گذشته بود. این فکر که این ثانیه هایی که میگذرند و این نگاه آخرین نگاه به صورت مادر خواهد بود دیوانه ام میکرد. میخواستم هر چه توان دارم ببینم. میخواستم برای تا آخر عمر نگاهم را ذخیره کنم. یک جوری نگاه کنم که لااقل تا مدتی نگاهم را سیراب کند ولی نشد. نمیشود. همانجوری که زورم به گورکن بدبخت نمیرسید که مجابش کنم این سنگ آخر را نگذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اینجوری شد که فهمیدم مرگ یعنی چه! و ایمان دارم اگر کسی چنین تجربه ای نداشته باشد قطعا نمیتواند بفهمد چه میگویم. همانطوری که خودم فکر میکردم میفهمم دیگران چه میگویند و بعدها فهمیدم که نمیفهمیدم. چندروز پیش پدرم نکته ای در همین باب درکار کرد که دقت نکرده بودم. گفت تازه ماها هم همدیگر را درک نمیکنیم. چون ما مادر از دست دادیم و او همسر و همدم و یقینا هر کدام حکایتی مجزاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اینکه مرگ حس غریبی است اگر درکش کنی اصلا نگاه آدم به زندگی عوض میشود. انگار مامانم همه چیز را یادمان داده بود و فقط میخواست این یکی را هم یاد بدهد که زودی گذاشت و رفت تا معنی مرگ را هم دریابیم. من اگر نمیخواستم این را یاد بگیرم باید چه کسی را میدیدم؟ حیف که نیست تا جواب سوالت را بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱-&lt;/STRONG&gt; البته مادر بودن یک مساله است و همدم بودن مساله ای مضاعف، دوستانی دارم که صمیمیتی با مادرشان ندارند. فکر میکنم آنها نتوانند به این برداشت برسند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt; در ماه های اول بیماری و از ابتدای سال ۸۳ تصمیم گرفتم خاطراتم را بنویسم. عنوانش را گذاشتم &quot;من، مامان، سرطان&quot; و در مقدمه اش نوشتم که اینها را ایشالا بعد از سلامتی کامل مامان به شان میدهم. امشب دوباره خواندم شان. چقدر خوب بود که نوشه بودم اینها را. البته تا یک مدتی نوشتم و بعدها که حال مامان بهتر شده بود دیگر جسته گریخته نوشته بودم. بعدها هم که بیماری متازتاز کرد اصلا ننوشتم و الان حسرت میخورم که کاش نوشته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳-&lt;/STRONG&gt; خواهرم بعدها گفت مامان در همون ایام یه باری براش تعریف کردند که دفتر خاطراتم رو دیدن و بعدا چندجائیش رو براش خونده بودند و گریه کرده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴-&lt;/STRONG&gt; در نیمه ی دوم همون پائیز لعنتی چیزهایی برای خودم نوشته بودم و تا مدتها هر وقت میرفتم پیش مامانم اونها رو میخوندم و خلوت میکردم. یه بار اشتباه کردم یکی از اون نوشته ها رو با کمی دستکاری تو یه مجله ی دانشگاهی چاپ کردم و دیگه اون شعر برام احساسش که کاملا شخصی بود از بین رفت. به همین خاطر لینکش رو میذارم &lt;A href=&quot;http://www.parnianmagazine.blogfa.com/post-91.aspx&quot;&gt;اینجا&lt;/A&gt;. شعر باد و یاد. البته این شعر با یک مقدمه ای چاپ شده بود که در وبلاگ نشریه نیامده است و در باب این بود که در یکی از روزهای آخر پائیز پسرکی ژنده پوش در حال عبور اعلامیه ای را کند و باد آن را به رقص درآورد و من آمدم اینها را نوشتم. و نوشته بودم که این دل نوشته است نه شعر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵-&lt;/STRONG&gt; غیر از لینک خبر که بالا گذاشتم و تنها مربوط به بخش اول پست مورد اشاره میشه یک بار دیگه درباره ی این اتفاق شوم که مسیر زندگی ام را تغییر داد نوشته ام. پست &lt;A href=&quot;http://aberepiyade.blogfa.com/post-63.aspx&quot;&gt;رمضان نحس&lt;/A&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶-&lt;/STRONG&gt; در حال حاضر که دل در گرو دنیا ندارم. از صمیم قلب با شهریار هم آوایم که حیدربابا دنیا یالان دنیادی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۷-&lt;/STRONG&gt; عاقبت مان به خیر!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 21:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;زندگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به &lt;FONT color=#ff0000&gt;پائیز&lt;/FONT&gt; لعنتی که دلتنگی هایش انقدر دوست داشتنی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;زندگی مثل یک مسابقه ی دو است که وقتی برنده میشوی تمام میشود.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۱-&lt;/STRONG&gt; اینم برای شادی روح کسانی که پست کوتاه میخواهند. در راستای احترام به مخاطب.&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/1.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt; این جمله از اون دست جملاتی است که اگر به گوش اهل معرفت برسه میره توی تابلوها و روی کارت پستالها&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۳-&lt;/STRONG&gt; به نظر شما طلسم بشکنم؟&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۴-&lt;/STRONG&gt; تتمه ی پررنگ تر از پست که میگن اینه!&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/1.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 03:39:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیری</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;عصای دست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به &lt;FONT color=#ff0000&gt;پدربزرگم&lt;/FONT&gt; که اگر سرحال باشد خیلی دوست داشتنی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سوال:&lt;/STRONG&gt; یک آدم پیر وقتی دیگه هیچ کسی رو نداره غیر از انتظار مرگ چه کار دیگه ای میتونه انجام بده؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نکته:&lt;/STRONG&gt; عموی پدرم بعد از مرگ همسرش یه جمله ی معروف داره تو فامیل که: میگن بچه وقتی مادرش رو از دست میده یتیم میشه ولی من میگم آدم پیر وقتی همسرش رو از دست میده یتیم میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توجه:&lt;/STRONG&gt; برای درک این حال حتما لازم است که خودتان را در روزگار پیری تصور کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 445px; HEIGHT: 311px&quot; height=1364 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs1044.xs.to/xs1044/09426/photo-00639.jpg&quot; width=1750 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;عکس:&lt;/STRONG&gt; اینجا بوستان علوی است که تقریبا در کناره ی شهر قم محسوب میشود. جمعه صبح حدود ساعت ۱۰ یک روز پائیزی مطلوب. گر چه سعی کردم مخفیانه عکس بگیرم ولی پیرزن فهمید و رویش را گرفت. و متاسفانه آن صحنه ی مهربانانه ای را که من دیدم شما نمیتوانید ببینید. گر چه همین هم خود تا حدودی گویاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آرزو:&lt;/STRONG&gt; ای کاش اگر ماندیم و پیر شدیم زمینگیر و خرفت نباشیم و اطرافیان دوست مان داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای محکم کاری گفتم بازم طلسم بشکنم&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 02:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاکسی 5</title>
<link>http://aberepiyade.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;نون و پنیر و پسته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تقدیم به والدینی که فرزندان خود را برای آینده تربیت میکنند، فرزندان زمان خود.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت ۳ بعد از ظهر با ناامیدی از یافتن ماشین ایستاده بودم کنار خیابان تا سوار شوم بروم خانه. یک پراید سفید آمد. سوار شدم. مرد عینکی مسنی بود. تو فکر و خیال خودش بود. من که سوار شدم چرتش پاره شد. دست کرد ضبط رو روشن کرد. صدای یک آهنگ شاد و قرآمیز در ماشین پیچید. پیرمرد جا خورد. سریع خاموش کرد. با دست پاچگی گفت این کجا بوده؟ من که از اینها تو ماشین ندارم. دست کرد تو داشبورد و یک سی دی دیگه برداشت. داشت برای خودش حرف میزد. ادامه داد: آهان ماشین دست بچه م بوده. فکر کردم حکما این سی دی جدید که میخواد بذاره مداحی یا سخنرانی ای چیزی است. ادامه داد: خدا رحم کرد آشنا تو ماشین نبود. سی دی رو که عوض کرد دیدم روی قبلی نوشته گلچین بهنام و حمید و یکی دیگه. صدای سی دی جدید که دراومد معلوم شد شجریان گذاشته. برام جالب شد. تا اون لحظه حرفی نزده بودم ولی لااقل با حرکات سر و صورت اشتیاق الکیم را به شنیدن حرفش نشان داده بودم. اما برای باز کردن سر حرف گفتم دوره زمونه عوض شده حاجی. شما چی گوش میدی؟ گفت من سنتی گوش میدم. با احتیاط گفتم چطور اینها رو گوش نمیدی؟ به خاطر اعتقادات مذهبیه؟ برخلاف انتظارم گفت نه بابا، نمیفهمم اینها چی میگن. میگه &quot;نون و پنیر و پسته&quot; من لذت نمیبرم از اینها. دوست دارم یک چیزی گوش کنم که یه شعر قشنگ داشته باشه. به قیافه ش نمیخورد از این حرفها بزنه ولی مجال استنطاق بیشتر نبود. رسیدم فلکه ی رسالت پیاده شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تتمه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱-&lt;/STRONG&gt; دوباره سعی میکنم تاکسی نوشتها و پیاده گردی هایم را بنویسم. یک خاطر جمع میخواد و دل بی غم. دعا کنید پیدا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt; شاید از متن اینگونه برداشت شود که حرف پیرمرد زبان حال خودم است. اینگونه نیست. باید فرزند زمان خود بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳-&lt;/STRONG&gt; بی مزه بود ولی میخواستم طلسمش بشکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴-&lt;/STRONG&gt; یک مشت پیام اخلاقی داشت ولی بی خیال!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵-&lt;/STRONG&gt; محض احتیاط اضافه میکنم نون و پنیر و پسته نام ترانه ای است که &quot;ابی&quot; خوانده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 20:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aberepiyade&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>aberepiyade</dc:creator>
<guid>http://aberepiyade.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
