تقدیم به والدینی که فرزندان خود را برای آینده تربیت میکنند، فرزندان زمان خود.
ساعت ۳ بعد از ظهر با ناامیدی از یافتن ماشین ایستاده بودم کنار خیابان تا سوار شوم بروم خانه. یک پراید سفید آمد. سوار شدم. مرد عینکی مسنی بود. تو فکر و خیال خودش بود. من که سوار شدم چرتش پاره شد. دست کرد ضبط رو روشن کرد. صدای یک آهنگ شاد و قرآمیز در ماشین پیچید. پیرمرد جا خورد. سریع خاموش کرد. با دست پاچگی گفت این کجا بوده؟ من که از اینها تو ماشین ندارم. دست کرد تو داشبورد و یک سی دی دیگه برداشت. داشت برای خودش حرف میزد. ادامه داد: آهان ماشین دست بچه م بوده. فکر کردم حکما این سی دی جدید که میخواد بذاره مداحی یا سخنرانی ای چیزی است. ادامه داد: خدا رحم کرد آشنا تو ماشین نبود. سی دی رو که عوض کرد دیدم روی قبلی نوشته گلچین بهنام و حمید و یکی دیگه. صدای سی دی جدید که دراومد معلوم شد شجریان گذاشته. برام جالب شد. تا اون لحظه حرفی نزده بودم ولی لااقل با حرکات سر و صورت اشتیاق الکیم را به شنیدن حرفش نشان داده بودم. اما برای باز کردن سر حرف گفتم دوره زمونه عوض شده حاجی. شما چی گوش میدی؟ گفت من سنتی گوش میدم. با احتیاط گفتم چطور اینها رو گوش نمیدی؟ به خاطر اعتقادات مذهبیه؟ برخلاف انتظارم گفت نه بابا، نمیفهمم اینها چی میگن. میگه "نون و پنیر و پسته" من لذت نمیبرم از اینها. دوست دارم یک چیزی گوش کنم که یه شعر قشنگ داشته باشه. به قیافه ش نمیخورد از این حرفها بزنه ولی مجال استنطاق بیشتر نبود. رسیدم فلکه ی رسالت پیاده شدم.
تتمه:
۱- دوباره سعی میکنم تاکسی نوشتها و پیاده گردی هایم را بنویسم. یک خاطر جمع میخواد و دل بی غم. دعا کنید پیدا کنم.
۲- شاید از متن اینگونه برداشت شود که حرف پیرمرد زبان حال خودم است. اینگونه نیست. باید فرزند زمان خود بود.
۳- بی مزه بود ولی میخواستم طلسمش بشکنه!
۴- یک مشت پیام اخلاقی داشت ولی بی خیال!
۵- محض احتیاط اضافه میکنم نون و پنیر و پسته نام ترانه ای است که "ابی" خوانده است.

