رمضان نحس!
تقدیم به تمام دوستان قدیمی ام که در آن روزهای سخت همراهی ام کردند.
درد میکشید. تمام تنش درد میکرد. تمام استخوانهایش. نوبتی ماساژش میدادیم. صدایم کرد میخواست تلاش کند خیلی به مان سخت نگذرد. یادم داد که چه جوری حلوا درست کنم. میخواست لااقل سفره خشک و خالی نشود. سفره ی افطارمان. سعی میکردم زود بفهمم و خیلی سوال نکنم تا کمتر انرژی اش برای توضیح دادن هدر برود. هیچ چیزی نمیخواستیم. به خدا نمیخواستیم. حلوا میخواستیم چه کار؟ اما چون خواسته بود بلند شدم و درست کردم. گند زدم. یک چیز مزخرفی درست کرده بودم که نامشخص بود. خواهرم قرار بود بیاید و غذا درست کرده بود. میخواستیم دور و برش شلوغ باشد. آمدند و دسته گل من بهانه ای بود که به من تیکه بیندازند تا بخندیم. من هم میخندیدم. مدتها بود حوصله و توان شوخی کردن نداشتم چون پایه ی اصلی خنده هایم مادرم بود و او دیگر توان آن خنده های معروفش را نداشت، حوصله اش را هم نداشت؛ چه روزهای نحسی بود. آن روز گذشت. فردا دیگر خودمان بودیم. مادر با مشقتی وصف ناشدنی به آشپزخانه رفت. برای اولین و آخرین بار در رمضان 85. میخواست لااقل همان حلوای گندزده شده ی من را که کسی نخورده بود را اصلاح کند. مثل تمام زنان هم نسلش که از کمترین چیزها استفاده میکردند. همان حلوا را تبدیل به کاچی کرد. البته با نظارت بیشتر و کمک من. نمیتوانست بایستد. این شد آخرین دستپخت مادرم. سر سفره شوخی کردیم که کاچی بعض هیچی است و به راستی که بود. همین قضیه شد یک امید واهی برای پدر امیدوار ما و به عالم و آدم خبر داد که مادر بهتر است و امروز آشپزی هم کرده است. نمیدانستیم که بهتر نبوده و آنچه در توان داشته را برای دلخوشی مان ارزانی کرده است. فداکاری آخر. شاید دهم رمضان بود.
2
بیماری سرعت گرفته بود. شب 19 به هر سختی که بود دعای جوشن کبیر را تا نیمه رسانده بود که دیگر نتوانست ادامه دهد. سرطان کار خودش را کرده بود. بعضی اوقات نیمه بیهوش میشد. و 4 شب بعد دیدم در همین حالت دعایی را دارد از حفظ میخواند. و ما چه رمضان نحسی را میگذراندیم.
3
نمیدانم بیست و چندم رمضان بود. چندروزی بیشتر نمانده بود. نوبتی با برادرم شیفت میدادیم و کنار مادر بودیم. شب نحسی بود. مادر تا صبح نخوابید. درد میکشید. ماساژ میدادیم. ماساژ برادرم را ترجیح میداد و بیشتر آرام میکردش. من اصولا شبها بیدار بودم و نوبت من بود. بدی حال مامان باعث شده بود برادرم هم نخوابد. حالشان خیلی بد بود. یک بار نصفه شب برادر بزرگ را از خانه اش کشاندیم و بعد برگشت. خواهرم که خانه اش نزدیک است هی در رفت و آمد بود. شب نحسی بود. برادرم تازه خوابیده بود. مادر تشنج کرد. من و پدر بیچاره ام بالای سرش بودیم. شرایط وحشتناکی بود. نمیدانستیم این دیگر چه مشکلی است. سابقه نداشت. مردم و زنده شدم. بدترین چیز این بود که مادرت انگار در دستانت دارد میسپارد جان و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی. چه لحظات مرگباری گذشت. همینطور هر چیزی شنیده بودم را انجام میدادم. آرزو میکردم لااقل یک دوره ی امداد را گذرانده بودم تا میتوانستم یک کاری بکنم. تشنج تمام شد و شرایط عادی شد. زنگ زدیم آمبولانس و نیامد. هر چقدر ما هول کرده بودیم آنها خیال شان نبود. تا بیماری را توضیح میدادیم بیخیال میشدند و انگار معتقد بودند این که رفتنی است و خودتان را اذیت نکنید. نیامدند. ما هم فکر کردیم تمام شد و شرایط عادی شده. برادرم هم بیدار شده بود که تشنج دوم اتفاق افتاد. و همان حالات تکرار شد و باز تمام شد و اینبار اورژانس را مجاب کردیم که بیاید و آمد و برادر بزرگم هم آمد و مادر را به بیمارستان بردیم. بیمارستان ولیعصر. و همان لحظات؛ لحظات آخری بود که مادرم از خانه مان رفت که رفت و چراغ خانه مان خاموش شد.
4
مادرم سه هفته بعد در همان بیمارستان دارفانی را وداع گفت و جسم بی جانش را بعد از غسل به مقابل خانه آوردیم تا روح مان با جسمش وداع کند. از تلخی اتفاق من هم همراه آمبولانسی بودم که جان مادر را برد و هم همراه آن ماشینی که جسمش را برگرداند.
5
سومین رمضان بی مادر آغاز شده است. از اتفاق روزگار شرایطی در دو رمضان گذشته اتفاق افتاد از جمله بنایی خانه ی خواهرم که باعث شده بود مدتی به خانه ی ما بیایند و ما بتوانیم این شرایط را تحمل کنیم. اما امسال به جهت مسافرت آنان و سربازی رفتن برادرم دیگر حسابی سوت و کور شده ایم. یکی از یکی بی حوصله تر. و چقدر خانه ی بی چراغ بد است. انقدری که حوصله ی هیچی نداری، حتی رمضان را!
تتمه:
1- در ایام بعد از فوت مادرم هر شرایطی که قبلا سابقه داشته و برای بار اول بدون مادر تجربه میکردیم سخت بود. نوروز اول، مسافرت اول، برگذاری برنامه ها و مهمانی ها برای بار اول که اکثرا در سال اول اتفاق افتاد و الان به ندرت چیزی چنین میکند. امشب که تلاش پدرم را برای تهیه ی سحری دیدم یادم افتاد این اولین سحری است که به این شرایط میخوریم. مثل همان روزهای پایانی آن ماه رمضان نحس!
2- این ترانه ای که احمد محبی خوانده در این حس و حالها دیوانه ام میکند هر چند که شاید به نیت دیگری خوانده ولی من جور دیگری باهاش ارتباط میگیرم: دوباره دل هوای با تو بودن کرده/ نگو این دل دوری عشقتو باور کرده/ دل من خسته از این دست به دعاها بردن/ همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن/ حالا من یه آرزو دارم تو سینه/ که دوباره چشم من تو را ببینه!
3- در یک جایی از اشک نوشته های اون روزها نوشته بودم: مادرم/ جاودانه خواهی ماند/ حتی اگر/ تن لش ثانیه شمار/ برای فراموشی ات لحظه شماری کند.
4- ببخشید این مسائل شخصی را نوشتم. میخواستم یادگاری بماند برایم.
5- عاقبت مان به خیر!

