تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

داد دادکان و رفراندوم عادل

تقدیم به سرکار لیدی الهه که از اولین دوستان مجازی این وبلاگ بود. یک سال قبل!

وقتی امروز صبح پیامکی دریافت کردم که گفته بود به گزینه ی آخر برنامه ی نود رای بدید تا همراهی تان با جنبش سبز را نشان دهید خیلی جدی نگرفتم ولی محض احتیاط به چند نفری فرستادم تا ببینم چه میشود. پیش خودم فکر کردم این کار به جهت عدم ساماندهی با شکست مواجه بشه و انرژی پتانسیل عده ای رو از بین ببره! اما هر چه از روز میگذشت و پیامکهای رسیده افزایش می یافت دلگرم تر میشدم و بیشتر آن را میفرستادم. اول پیش خودم فکر کردم به کسانی بفرستم که شاید نرسیده بهشان، ولی بعد دیدم مگر نه اینکه من خودم از تکرر پیامکها دلگرم شدم پس اگر تکراری هم برسد برای کسی، عیبی ندارد که خوب هم هست.

وقتی برنامه ی نود سر موعد خود آغاز نشد و مسابقه ای که گویا در ایام محرم هنوز پخش نشده بود دوباره بعد از اخبار ۱۰ پخش شد معلوم شد برادران هم شست شان خبر دار شده که مشکلی هست و در صدد تدبیر امور هستند. وقتی عادل ارجمند برنامه رو شروع کرد و نوید آمدن دکتر محمد دادکان را بعد از سه سال و نیم به تلویزیون داد بوی باروت بلند شد. مسابقه هم که اعلام شد معلوم شد گزینه ی سوم جواب بلند ما به انکار حقانیت مان است. به سختی پیامک را فرستادیم و از ۷ نفری که من خبر دارم تنها پیامک یک نفر ارسالش تائید شد که به هر جهتی بود باعث شد آمار پیامک ها علامت مشخصی از بازی نباشد ولی درصد جالب توجه این گزینه ی ۳ که چرت ترین جواب ممکن به سوال برنامه بود نشان میداد که چرا یکمرتیه زمان برنامه کوتاه شد و چرا بعد از بیست دقیقه اعلام آمار پیامک ها، اعلام مجدد آنها با وفقه روبه رو شد و بعد از یکساعت دوباره با روندی کند اعلام نتایج این رفراندوم از سر گرفته شد، من که با این وفقه یاد بامداد اعلام نتایج انتخابات افتادم و به ذهنم گذشت لابد مشغول بازی ای هستند. کما اینکه اینگونه هم به نظر میرسید که انجام شد.

اما در این میان خود انتخاب محمد دادکان در چنین برنامه ی ملتهبی عجیب بود و معلوم نبود چه جوری عادل جسور این برنامه را از لابه لای خفقان موجود به روی آنتن فرستاده است. اینکه جواب درست سوال گزینه ی یک به نظر میرسید و در کل برنامه هم صحبت ها به سمتی میرفت که جواب یک داده شود نشان میدهد یک هوشمندی از جنس عادل باعث شده که با این انتخاب، این ذهنیت به وجود بیاید که همه ی ۷۵ درصدی که گزینه ی سه را انتخاب کردند با هدف قبلی چنین کرده اند نه به خاطر سوال برنامه. به واقع آنان که دم از حقانیت میزنند اگر به حرف شان باور دارند چرا مقدمات یک رفراندوم اینچنینی را فراهم نمیکنند تا هم تکلیف خودشان روشن شود هم تکلیف مخالفانشان. البته اگر مساله حکومت افلیت بر اکثریت است که قضیه فرق میکند.

اما لذت مضاعف این برنامه این بود که دکتر دادکان با سخنانش کاری کرد کارستان و تصور میکنم تمام اعمال نیکش در کل عمرش را میتوان با امشبش به تنهایی مقایسه کرد. وقتی که هر که را میبینی او را دعا میکند که بخشی از بغضهای رسوب کرده در گلویش را گفته است دیگر چه میخواهی، ثوابی بالاتر از دعای خیر مردم؟ قطعا ثواب دعای مردم از زدن شان بیشتر است!

جدا از تیکه های مکرری که به محمد علی آبادی انداخت و شیرین هم انداخت و با سپاهی و ارتشی خواندن تمام مدیران باشگاهها و جدا از جریانی که قطعا از امروز در فوتبال ایجاد میشود، حرفهای خیلی خوبی هم زد! آنجایی که گفت افتخارش گرفتن نشان لیاقت از اقای خاتمی است و اخراج توسط علی آبادی و جایی که گفت مردم خودشان میدانند مشکل فوتبال ما مدیریت است نشان داد که جریان پیامک ها را میداند و به آن طعنه زد و با داستانی که شاید برای اولین بار در تلویزیون جمهوری اسلامی به نفع محمدرضا شاه تعریف کرد نشان داد چه مرد آزاده ایست.

البته بی انصافی است از ذکاوت و تیزهوشی عادل که سر بزنگاه حرفهایش را میزد بگذریم. آنجا که گفت گر چه برنامه دیر شروع شد و وقت کم داشتیم اما آمار قابل قبولی به دست آمده یا آنجایی که گفت خطها شلوغه اما شما تلاش خودتون رو بکنید یا با پوزخندی که هنگام اعلام نیایج نهایی برنامه در حین خواندن درصد گزینه ی سه زد، و حتی برخورد خنثیایش با تیکه هایی که دادکان به کم شدن وقت برنامه می انداخت و لابد باید توجیه میکرد. و یا وقتهایی که با هوشمندی صحبت های دادکان را به سمتی میبرد که حرفهایش را بزند با وجود اینکه میشد حدس زد ماموران اطلاعات کل استودیو را غرق کرده باشند.

به هر حال روز خوبی بود و نشان داد یک برنامه ی چنین برنامه ریزی نشده چقدر میتواند برای حکومت کمر شکن باشد.

تتمه:

۱- به نظر شما حکومت باید چکار کند که نکرده است تا بتواند جلوی دهان معترضان را بگیرد؟ نظر شما اصلا مهم نیست چون اینها خودشون گرگهای بارون دیده ی سیاستند و هر تدبیری که لازم بوده را اندیشیدند و میدونند یا باید بیشتر و بیشتر از مردم بکشند یا تسلیم خواسته ی مردم بشوند. ای کاش کار را به چنین بن بستی نمیکشاندند. یاد یکی از بیانیه های اولیه میرحسین افتادم که در آن ابتدا از مردم خواست از خلاقیتشان برای نشان دادن اعتراض استفاده کنند. اعتراض از این مدنی تر؟

۲- برای کسانی که هی به فعال شدن این روزهای من در وبلاگستان حساسیت نشان میدهند میگویم که به جای این حرفها بروید اسفند دود کنید یا اگر حوصله ندارد لااقل وان یکاد بخوانید ضمنا باید بگویم این روزها حوصله دارم برعکس آنروزها که نداشتم.

۳- دوست خوبم علی پوستچی خواست تا سایت دانشجویان قمی سراسر کشور رو معرفی کنم اینجا و از دوستان علاقه مند به نوشتن در اون دعوت کنم.

۴- این شعر از محمد تقی بهار درباره ی محرم و خفقان روزگارش خواندنی است.

۵- هیچ وقت روز تولدم رنگ پررنگی در زندگی ام نداشته، طبیعتا سالروز تولد وبلاگم هم نباید یادم بماند! یک سال و ۶۰ ساعت قبل بود که برای شروع را نوشتم.

۶- خدا سایه ی این دنیای مجازی رو از سر این ملت کم نکنه که به نظرم از خیلی سایه های دیگه مفیدتره براشون!

+ نوشته شده در  88/10/15ساعت 4:49  توسط سید علی مجد  | 

امام و رسانه های بیگانه

تقدیم به دوست خوبم سید مجتبی طباطبایی که صادقانه به دنبال حقیقت است. 

 یکی از اتهامات عجیبی که به مخالفان خفقان موجود زده میشود این است که چرا با رسانه های بیگانه مصاحبه میکنید. این در حالی است که از کارکردهای رسانه غافلیم. البته جواب این دوستان روشن است ولی چیزی که جالب بود این بود که همکارم امروز به طور اتفاقی و لابه لای کتابهای دست دوم موجود در پاساژ قدس به طور اتفاقی جلد سوم کتاب پیام انقلاب را یافته بود که حاوی پیامها و بیانات و مصاحبه های امام خمینی از تاریخ ۲/۹ تا ۱۲/۱۱ سال ۵۷ است. این کتاب که توسط انتشارات پیام آزادی منتشر شده به سان مدرکی ارزشمند است که میتوان خیلی از تناقضها را تشخیص داد. نکته ی جالب در این کتاب این است که از بین ۱۰۶ پیام و سخنرانی و مصاحبه ی این کتاب ۶۸ تای آنها مصاحبه است و این نشان میدهد امام خمینی در هفتاد روز آخر قبل از مراجعت به ایران تقریبا روزی یک مصاحبه داشته است. قضیه وقتی جالبتر میشود که بدانید به جز ۶ رسانه ی عربی و ۳ آفریقایی و یک اندونزیایی مابقی روزنامه ها و خبرگزاری ها و تلویزیون ها و رادیوهای اروپایی و آمریکایی هستند که از این بین ۸تای آن رسانه های آمریکایی هستند که در همان گفت وگوها مورد حمله ی امام قرار میگیرند و ۱۰ تای آنها رسانه های انگلیسی هستند که ۳بار آن متعلق به گروه های خبری بی بی سی است. ۱۱ مصاحبه هم مربوط به فرانسوی هاست و ۵تای آن برای ایتالیایی ها ۴تا برای لوگزامبورگ! و ۳تای آن هم توسط رسانه های آلمانی انجام شده و مابقی هم شامل ۵ مصاحبه ی گروهی میشود و تعدادی رسانه های کانادا و سوئد و سوئیس و نروژ و اتریش و دانمارک و ...

زمانی که نشستم صفحاتی را همینطور اتفاقی خواندم شدت تناقضات موجود باعث انقباض خاطر شد و همه ی حس و حالم را گرفت. به همین خاطر تصمیم گرفتم به طور اتفاقی چند قسمت مختلف را که خواندم  اینجا بگذارم که جالب توجه است. البته زمانی جالب تر میشود که جملات ذیل بدون تعصب خوانده شود و تامل شود.

سخنان امام در جمع ایرانیان در پاریس در تاریخ 57/9/3

ابتدا: در این سخنرانی امام با اشاره به سخنان کارتر در حمایت از شاه نکاتی را مطرح میکند:

یکدسته میگویند ما نیمخواهیم شاه را، یکدسته اراذل و اوباش هم به جان مردم ریختند که "نخیر حتما باید ملت بخواهد شاه را"، با ترور بایدمردم دوست داشته باشند شاه را. این ثبات نیست که دارد که ایشان میگوید ثبات دارد ایران و این ثبات را ما نمیتوانیم ببینیم که متزلزل بشود. خوب جمله بعدش هم که دیگر خیلی مرحمت فرمودند! که ما نمیتوانیم ببینیم که یک مشت اراذل پست این شاه را که کذا و کذاست ساقط کند. ملت ایران که میگویند ما آزادی میخواهیم استقلال میخواهیم اراذل و پستند یا آنهایی که میخواهند مال مردم را ببرند اراذل و پست اند؟

ملت ایران دارد فریاد میکند که ما آزادی میخواهیم

آن کسی که آزادی را سلب از مردم میکند اراذل و پست است در نظر دنیا یا آنکه میگویند آزادی من میخواهم؟

آن کسی که میگوید من استقلال میخواهم پست است و اراذل یا آن کسی که استقلال یک ملتی را بهم میزند؟ یک ملت ۳۵ میلیونی که ایستاده است و میگوید، جانش را دارد میدهد، جوانش را دارد میدهد و میخواهد مملکتش را نجات بدهد از دست شما، آنها اراذل و پست اند و شما آقا و با شرف؟(پیام انقلاب جلد سوم صص۱۹-۲۰)

مصاحبه مجله اکسپرس با امام خمینی در تاریخ 57/10/13

س- حضرت آیت الله، شما خواستار دولت اسلامی هستید. ممکن است بگوئید برنامه این دولت چه خواهد بود؟

ج- ما در اولین زمان لازم برنامه خود را اعلام خواهیم کرد، ولی مهمترین وظیفه دولت آینده اینست که هر چه سریعتر شرایط انتخابات آزاد را فراهم کند، از قبیل آزادی مطبوعات بمعنی واقعی که با ذکر تمامی واقعیات و حقایق و آگاه ساختن مردم بهمه مسائل، و آشکار نمودن جنایات با آنان همدست بوده اند، و محاکمه و مجازات آنان، تا دیگر نتوانند با عوض کردن چهره خود مردم را فریب دهند.(همان، ص۱۶۴)

س- آیا شما به طرفدارانتان دستور به ملایمت و مدارا داده اید؟

ج- ما تاکنون هنوز دستور خشونت نداده ایم و همیشه ملت ما در برابر تانک و توپ و مسلسل با دست خالی و تنها با مشت گره کرده ایستاده است، ولی اگر قدرتهای جهنمی استعماری دست از حمایت خود از آدم کشان ایران که شاه در راس آنهاست، برندارند ما هم به شیوه های دیگر در برابر آنها رفتار خواهیم کرد.(صص۱۵۶-۱۶۶)

مصاحبه تلویزیون بی بی سی با امام خمینی در تاریخ 57/10/19

س- چه نوع حکومت یا دولتی را حضرت آیت الله انتظار دارند که تا پایان سال جاری مسیحی- دسامبر ۷۹- در ایران روی کار آید؟

ج- ما امید اینرا داریم که همین حکومت را که پیشنهاد کردیم که حکومت جمهوری اسلامی است در این سال روی کار آید.

س- و این حکومتی خواهد بود که شما شخصا منصوب خواهید کرد؟

ج- ما بحسب آنطوریکه تاکنون گفتیم رجوع به آرا مردم میکنیم ولی بحس واقع، مردم با رفراندومی که مکرر کردند این حکومت را قبول کردند.(همان، ص ۲۲۲)

مصاحبه مجله اکسپرس با امام خمینی در تاریخ 57/10/20

س- شما در کتاب خودتان مطابق ترجمه روزنامه آمریکائی هرالد تریبون فرموده اید جائی برای عقیده و احساسات در حکومت آینده وجود ندارد. آیا شما تصور میکنید که حکومت شما از نظر آزادی با حکومت فعلی فرقی خواهد داشت؟ آیا رژیم مورد نظر شما یک استبداد مذهبی نخواهد بود؟

ج- رژیمی که ما میخواهیم رژیم جمهوری اسلامی است و در اسلام آرادی بطور مطلق است مگر آنچه بحال ملت و کشور ضرر داشته باشد و موجب مفسده ای باشد.(همان، ص ۲۲۵)

تتمه:

۱- پست قبلی احتمالا در دوستان ایجاد یک حس ناخوشایند کرده است که عذرخواهی میکنم.

۲- اگر دست داد باز هم از این کتاب خواهم نوشت.

۳- بعضی میگویند بیانیه ی اخیر میرحسین علامت عقب نشینی از مواضع قبلی است ولی من معتقدم با این بیانیه با حکومت و تاریخ اتمام حجت کرده که من حسن نیتم را باز نشان دادم و با این کار به نوعی به حکومت فرصت داده برای حل بحران تدبیری جدید بیاندیشد. البته این نوشته ی من دلیل تائید این بیانیه نیست! شاید تندتر یا کندتر از این را بپسندم.

+ نوشته شده در  88/10/13ساعت 5:2  توسط سید علی مجد  | 

بیش فعالی

تقدیم به زمستان که میتواند لذت های خودش را داشته باشد.

چند روزی میشه دوباره بیش فعالی گرفتم و هر روز توی وبلاگستان کامنت میذارم و یه مشت بحث رو با چند تا از دوستان پیگیری میکنم. به همین دلیل نرسیدم این حرفها رو مدون تو وبلاگ خودم بذارم و حس دوباره مرتب کردنش رو هم ندارم. بحثهایی که بعضی های شان خودم را هم راضی کرد و میتونید در پست اخیر وبلاگ های نون والقلم ، سه الف ، شاید آره، شایدم نه ، قنبیت و لحظه بخونید. اما میتونید هم نخونید

تتمه:

۱- وقتی داشتم این لینکها رو میگذاشتم تو ذهنم گذشت با این کار اگر احیانا احتمال داشت مطلبی از چشم تیزبین برادران وزارت اطلاعات مخفی بمونه دیگه نمیمونه و در فرصت مقتضی میتونن از توش کلی سند در بیارن!

۲- در ادامه ی تصویر قبلی به ذهنم این گذشت حالا که گرفتندمون و دارند میزنند من چی میگم؟ اولا که قطعا میگم نزن بابا من میگم، به همه چی اعتراف میکنم، به این که یک فریب خورده ی بیچاره م، به این که یک مزدور آمریکایی ام، به این که عضو یک شبکه ی مخوف نمیدونم چی چی هستم. بعد گفتم حالا اومد و اون بنده ی خدا آدم بدی از کار در نیومد و محکم نزد و مثل یه مرد وایستادم و هیچی رو لو ندادم چی کار کنم؟ فکر کردم حتما ازش میخوام یکی رو پیدا کنه برام تا باهاش بحث کنم، چون فکر کردم اونها که میزنن با اونها که بحث میکنن لابد فرق دارن، اما یادم افتاد باید با چشم بند بحث کنم، دیدم خیلی سخته، اصلا فایده نداره، کلا بیخیال بحث شدم. گفتم میرم مثل یه مرد میگم غلط کردم، مارو چه به آزادی بیان، مارو چه به این توقعات اضافی، میگم بابا اشتباه گرفته بودم، یادم نبود اینجا جمهوری اسلامیه، یادم نبود ما مسلمونیم، ببخشید بابا، خب جوونی کردم، مگه شما جوونی نکردید؟ مگه خودت جوون نداری؟ آی نزن! خب میگم، چی چی رو باید بگم؟ تصور اینکه بگیرندت و با یک اتهام اشتباهی که اصلا مربوط به تو نباشد بازجویی و شکنجه ات کنند و توی بیخبر از همه جا بدون حتی فرصت آدم فروشی و خودفروشی کتک بخوری در حالی که نمیدانی قضیه چیست چقدر دردآور است! بابا من که گفتم میگم، خب نمیدونم، چی رو باید بگم؟

۳- بعد به ذهنم گذشت برو بابا ترسو، اینها عمرا وقت کنن به امثال تو برسن! کار از این حرفها گذشته! فعلا که دارن عواقب اشتباه هاشون رو میدن و وقت نمیکنن، ایشالا وقتی اشتباه هاشون رو کنار گذاشتن و به زندگی برگشتن ما هم از این اشتباه ها نمیکنیم.

۴- کشته شده های روز عاشورا در برزخ بین شهید و منافق تلوتلو میخورند. چقدر عناوین و القابی که معنا و هویت شان را از دین میگیرند دم دستی و قابل سواستفاده اند. دین سالهاست یک بازیچه ست، چه کسی جوابگوست؟ بگید موسوی که باید جوابگوی همه باشه بیاد اینجا هم جواب بده!

۵- یک سفر سی ساعته با دوستان به یکی از روستاهای اطراف ساوه خیلی باعث آرامش خاطر شد و تمدد اعصابی کردیم. هوا سرد بود ولی وقتی زیر کرسی کار فرهنگی بکنی از خدا به خاطر زمستان تشکر میکنی!

+ نوشته شده در  88/10/12ساعت 3:56  توسط سید علی مجد  | 

اینجا قم است شهر انقلاب

تقدیم به مجدالدین معلمی که دوست داشتنی است ولی آخرش نفهمیدیم چه کاره است!

بنای نوشتن از آنچه که دیروز در قم و در مراسم تشییع آیت الله منتظری گذشت را ندارم. اما آنها که در قم بودند چیزهایی شنیدند که من حتی جرات نگاشتنش را در اینجا ندارم. کما اینکه فکر میکنم همه دیده و شنیده باشند و نیاز به نوشتن نیست. اما به صورت گذرا چند نکته ی متفرقه را مرور میکنم.

1- در تمام این یک سال اخیر به صورت جدی تر، و در 50 ماه گذشته کم و بیش بر این باور بودم و هستم که محمود احمدی نژاد بنیان این حکومت را به باد خواهد داد. و آنچه که در دیروز گذشت اثبات این ادعا بود و قابل توجه اینکه هیچ شعاری علیه او داده نشد و بنیان حکومت یعنی ولی فقیه هدف آماج اهانتها بود. این اتفاقی قابل تامل است اگر بیاندیشند. ما به نوبه ی خود تلاش کرده بودیم این اتفاق نیافتد.

2- تمام تلاش و برنامه ریزی های حکومت برای جدایی دین از سیاست و عبور بی خطر از شور عاشورایی با اتفاقی غیرمنتظره مرگ آیت الله نقش بر آب شد. به قول معروف رحمت الله علیه که عاش سعیدا و مات سعیدا!(البته رو عاش ش مطمئن نیستم)

3- یک جایی خوندم که نوشته بود حکومت انقدر به سبزها فرصت تجمع نداد که آیت الله منتظری این فرصت را از خدا گرفت.

4- در این روزها ایمان یافتم که گروه فشار یا همان طلاب مدرسه ی معصومیه یا بسیجی ها و سپاه جاویدان چقدر هماهنگ هستند. و مطمئن شدم تمام آنچه که توسط اینها اتفاق می افتد ذره ای ارتباط با مردم عادی ندارد. اگر میپرسید چرا؟ عرض میکنم.

13 سال قبل که آیت الله العظمی سید محمد روحانی که از مراجع برجسته ی قم بود و با حکومت سر سازش نداشت، به رحمت خدا رفت. یادم هست عده ای شبانه تعداد زیادی از اعلامیه های گسترده ای را که به در و دیوار شهر چسبانده بودند را کندند تا مثلا این باور ایجاد شود که او در بین مردم مخالف زیادی دارد که البته با تشییع عظیمی که انجام شد قضیه مکتوم ماند. اما چیزی که شب قبل از تشییع آقای منتظری و روز آن جلب توجهم کرد این بود که معدود اعلامیه های آیت الله العظمی منتظری حتی خراشی بر نداشته بود و سالم بود. و این نشان میداد که حکومت بنای آن داشته که با مصالحه و آرامش و حتی باج دادن هرچه زودتر از شر این مکافات رسیده خلاص شود و اوضاع را کنترل کند که چنین نشد. ضمنا بد نیست بدانید که آقای منتظری علاوه بر طرفداران حکومت یک دسته مخالف دیگر داشت که جمعی از مقدسین قم بودند که به جهت ماجرای فدک و شهید جاوید او را قبول نداشتند و از مرگش خوشحال شدند. اما اینها با آقای روحانی مشکل نداشتند.

5- میزان حاضران از 5هزار نفر تا 1 و نیم میلیون نفر گفته شد که نشان از عمق فاجعه ی اطلاعرسانی دارد. اما به قول دوستی یک فایده ی این ماجرا برای مردم عادی و بی خبر از همه جای قم این است که با توجه به آنچه که با چشم دیده بودند بتوانند بفهمند که وقتی خبر 20 و 30 میگوید تشییع با حضور تعداد اندکی از مردم برگذار شد چه دروغ ناهنجاری گفته است و لااقل در صداقت رسانه حزبی شک کنند. البته شنیدم خودشان هم پی به شوری آش بردند و دو ساعت بعد در خبر شبکه ی دو جمعیت را صدها هزار نفر اعلام کردند.

6- مردم قم تا حالا ندیده بودند که میتوان به رهبری نظام هم فحش داد و این کار را از تهرانی ها یاد گرفتند. چه کسی جوابگوی این هتک حرمت است؟ ساده اندیشان خواهند گفت موسوی و کروبی ولی راستی از محمود خان چه خبر؟

7- دوستی میگفت وقتی هفته ی بعد از انتخابات آن تجمع ناهماهنگ و ساده ی ما را در حرم حضرت معصومه به هم زدند و زیارت عاشورا خوانان را در حرم دستگیر کردند و با ماشین نیروی انتظامی وارد حریم حرم شدند حرمت آن را شکستند. کاری که رضا شاه نکرده بود اینها کردند. پس در همین حرم هم حرمت های شان شکسته شد.

 8- گیرم که مردم نیروهای امنیتی را که از تهران آمدند را ندیدند. گیرم که مردم دروغ ها را باور کردند. گیرم که مردم اعتراض نکردند ولی دلها دیگر دارند یکی یکی از حکومت بریده میشوند. ای کاش بفهمند که این کار آمریکا نیست. البته که اگر آمریکا همین کاری که ما فکر میکنیم درست است را ترویج کند درود بر امریکا. ولی مرگ بر آمریکا که آنها هم به دنبال منافع خودشان هستند. ما آزادی میخواهیم و ای کاش بفهمید آزادی بی بندو باری نیست.

9- هر چند تشییع آقای منتظری بسیار پرشکوه بود ولی خب بخش عمده ای از آن ربطی به ایشان نداشت و قضایایی که اتفاق افتاد باعث شد حتی یک مجلس ختم ساده هم برایش برگذار نشود و خلاصه فاتحه ی چندانی برایش خوانده نشود و این نشان میدهد دنیا دار مکافات است.

10- قم شهر خون و قیام است و همیشه سران کشور از آن حساب میبردند. شاه از اینجا ضربه خورد و سقوط کرد. باید مواظب باشند از قم ضربه نخورند که برای همه مان گران تمام میشود.

تتمه:

 1- علی رغم همه ی این حرفها عمیقا امیدوارم زودتر این آشوبها بخوابد و آرامش به کشور بازگردد. ولی در مخیله ام نمیگنجد این اتفاق به زودی و سادگی بیفتد. مگر اینکه همانطور که هاشمی رفسنجانی گفت رهبری تدبیری ویژه بیندیشد و نظام را نجات دهد. یا اینکه تندروها به جان مردم بیفتند و انقدر بکشند تا بقیه ساکت شوند. کاری نظیر آنچه صدام کرد. اینها اقتضائات دیکتاتوری است ولی با نظام اسلامی و رافت اسلامی مان جور در نمی آید.

2- ای کاش زودتر حساب رهبری از احمدی نژاد جدا شود و جایگاه ولی فقیه بیش از این لطمه نخورد.

 3- زمستان پرآشوبی در پیش داریم. امیدوارم بهار زودتر برسد.

+ نوشته شده در  88/10/02ساعت 3:24  توسط سید علی مجد  | 

کور میخواند!

تقدیم به شاه عباس صفوی که لااقل دیکتاتوری با عرضه بود!

اگر نقاشی بلد بودم یا میتونستم طرح بزنم چقدر خوب میشد. یا اینکه لااقل اگر تو کار کاریکاتور بودم یه طرح میزدم که تو اون یه آقای ظاهر الصلاحی داره پشت تریبون برای بخشی از ملت و چندتا دوربین خط و نشون میکشه و میگه دیگه همه به راه راست اومدن و کسی نیست که فتنه درست کنه. البته زیرپاش به جوری که کسایی که عقب نشستن نتونن ببینن یه مشت جنازه میکشیدم و برای محکم کاری یه مشت زندان هم یه گوشه این طرح مزخرف جاسازی میکردم.

و البته خود آقاهه و دوستانش میدونند که تفنگ پدری هست هنوز.

تتمه:

۱- خیلی با خودم کلنجار رفتم دیگه بیشتر ننویسم. اینم همینجوری الکی مزخرف نوشتم.

۲- کلی پست ناکام در این میانه سوخت. چون اضلا خوضله ندارم. ای کاش هر چه زودتر از هر چه تعصب و خودخواهی و دیکتاتوری است خلاص شویم.

۳- نمیتونم میزان بی حوصلگیم رو براتون مشخص کنم ولی گهگاه از سر بی حوصلگی به وبلاگستان میام و خیلی بی قاعده کامنت میذارم. دوستان میبخشند ایشالا.

۴- محرم چقدر ترسناک شده برای بعضی ها. انگار وقت جدایی دین از سیاست رسیده. چیزی برای محرم ننوشتم. اگه مطلب پارسالم رو  نخوندید میتونید اون رو بخونید، خوشحال میشم. اذعان میکنم یکی از مطالبی بود که نوشتنش راضی ام کرده بود. عنوان مطلب این بود"عزاي امام حسين(ع) و مجهولات يك معادله!

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت 3:42  توسط سید علی مجد  | 

لطفا ققنوس را نکشید!

تقدیم به نیکانی که از خود گذشته اند تا ایرانی آزاد داشته باشیم.

دیگر تهوع گرفته ام از این روزگار بی هوا. حالم از هر چه سیاست و سیاست بازی به هم میخورد. اصولا از سیاست متنفرم. به خاطر تنفر از سیاست مدار بی هویتی مثل احمدی نژاد و از ترس ادامه ی حکومتش ماهی چند به گرداب سیاست افتاده بودم. و هر چقدر دست و پا زدم بدتر شد و بیشتر در باتلاق فرو میرفتم. دیگر حوصله ی پیگیری هیچ حرفی نداشتم و مدتی از قضایا برکنار ماندم. فقط از آزادی وثیقه ای محمد قوچانی خوشحال شدم و از ضرب و شتم های ۱۳ آبان ناراحت. از سخنان محمد وحیدی نیا نزد رهبری شگفت زده شدم و از زیاده خواهی های رئیس جمهور نگران، ولی واکنشی نداشتم.

تازه برگشتم سر زندگی و سر و سامان دادن آنچه از دست رفته است. هیهات که در ته دلمان از خراب کاری های دولت خوشحال میشویم که بلکه دستش رو شود و عوام کالانعام را به خود آورد. ولی چه فایده که بنیان های کشور را سست کرده است و میترسم ملت بیچاره روزی به خود بیایند که نه از تاک نشان باشد و نه از تاک نشان!(ضمنا برای اینکه به کسی بر نخوره توضیح بدم که عوام از نظر من به کالانعام و غیر کالانعام تقسیم میشوند!)

باری بنای جدی نوشتن ندارم و تنها دردی است از دل بیچاره که میسوزد. آنچه که مرا بر آن داشت که بنویسم خواندن شعری از شاملو مربوط به دوران خفقان رژیم گذشته بود. نه این شعر که هر شعر دیگری که از خفقان در هر دوره ای مینالد زبان حال این روزهای ماست. به واقع تعجب میکنم که چرا کسانی که خود به این روش به حکومت رسیده اند دارند به همین روش به سوی قهقرا میروند. انگار دار مکافات بودن دنیا دارد کار خودش را میکند. و با پوست و خون در می یابیم که دیکتاتوری چقدر بد است، چه شاه باشه چه دکتر یا هر شخصیت دیگری!

به دوستی میگفتم اینها انقدر با مردم بد تا کردند که حالا تمام روزهایی که برای شان یک فرصت بود تبدیل به تهدید شده. روزهایی که حضور ملت همیشه در صحنه تجدید بیعت با رهبری و امام شهدا بود حالا یک کابوس و رزمایش شده که چکار کنند با عواقب کمتر به پایان برسد. روز قدس و ۱۳ آبان گذشت. ۲۲ بهمن و دسته های عزاداری محرم در راه است. و گویا این قصه سر دراز دارد و یک صحنه گردان خوب میخواهیم که بتواند این داستان را به خوبی و خوشی تمام کند. به نظر شما داریم؟ این جواب فارغ از حب و بغضها کار تاریخ خواهد بود!

ققنوس وقتی زمان مرگش برسد خود را به آتش میزند و در آتش میسوزد و دوباره از خاکستر خود برخواهد خواست. نادان کسی است که اگر نمیتواند آتش را خاموش کند و ققنوس پیر را نیمه جان نگه دارد برود و او را به آتش بکشد به این خیال خام که داستان تمام میشود. نخیر. ققنوس جوان از خاکستر خود برخواهد خواست و داستانش با قدرت بیشتر ادامه خواهد داشت. این ناموس خلقت است!

تتمه:

۱- فکر میکنم انقدر دایره ی خودی های نظام تنگ شده که همه ی آدم های معمولی مثل من که منتقد شرایط هستند احتمالا ضد انقلاب شناخته خواهند شد. بعید میدانم انقدر عاقل باشند که بفهمند اینها جاصل هیچ پول گرفتن از غرب و شرق و شمال و جنوب نیست. اینها حاصل سوختن سر و تن و دل و جان است. ای کاش بفهمند. 

۲- در بازی تراوین که یک بازی آن لاین است و سرورهای ایرانی اش حدود صد هزار بازیکن دارد افراد زیادی که در بازی فعالند نام ده یا اکانت را به گونه ای منتقدانه انتخاب کرده اند یا در پروفایل شان به نوعی به شرایط اعتراض کرده اند. دیروز پیامی عمومی توسط ادمین سایت به همه ارسال شد که هر کسی شعاری داده باشد با او برخورد میشود و گفته بود اینجا جای کار سیاسی نیست و کسی نباید به خاطر عقایدش صدهزار نفر را از بازی محروم کند. و این معلوم است که اتفاقی نیست. جالب تر است که بدانید در ایامی که اس ام اس ها در کشور قطع بود و خفقان اطلاعاتی ایجاد شده بود امکان ارسال پیام بین بازیکنان که یکی از ارکان مهم بازی است وجود نداشت. آدم تعجب میکند که اینها از چی میترسند. بله آزادی ما نزدیک به مطلق است.

۳- چقدر خوب است که تلویزیون به شعور مردم توهین نکند. مخصوصا در دهه ی فجر!

۴- از این وضعیت خسته شده ام امیدوارم کار هر چه زودتر به صورت خوبی روشن شود.

۵- بعد از مدت ها احمدی نژاد را گذرا بر صفحه تلویزیون دیدم. چقدر داغون بود بیچاره، هنوز کار داره تا بفهمه که یک من ماست چقدر کره داره!

۶- خیلی الکی الکی این پست رو نوشتم. حتی برنگشتم ویرایشش کنم چون کلا مدتی است حوصله ی نت را ندارم. ایشالا به زودی دوباره به دوستان سر میزنم گرچه در این مدت همه را خوانده ام ولی کامنت نگذاشته ام.

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 1:54  توسط سید علی مجد  | 

زندگی

تقدیم به پائیز لعنتی که دلتنگی هایش انقدر دوست داشتنی است.

 

زندگی مثل یک مسابقه ی دو است که وقتی برنده میشوی تمام میشود.

 

تتمه:

۱- اینم برای شادی روح کسانی که پست کوتاه میخواهند. در راستای احترام به مخاطب.

۲- این جمله از اون دست جملاتی است که اگر به گوش اهل معرفت برسه میره توی تابلوها و روی کارت پستالها

۳- به نظر شما طلسم بشکنم؟

۴- تتمه ی پررنگ تر از پست که میگن اینه!

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 7:9  توسط سید علی مجد  | 

عصای دست

تقدیم به پدربزرگم که اگر سرحال باشد خیلی دوست داشتنی است.

سوال: یک آدم پیر وقتی دیگه هیچ کسی رو نداره غیر از انتظار مرگ چه کار دیگه ای میتونه انجام بده؟

نکته: عموی پدرم بعد از مرگ همسرش یه جمله ی معروف داره تو فامیل که: میگن بچه وقتی مادرش رو از دست میده یتیم میشه ولی من میگم آدم پیر وقتی همسرش رو از دست میده یتیم میشه!

توجه: برای درک این حال حتما لازم است که خودتان را در روزگار پیری تصور کنید.

عکس: اینجا بوستان علوی است که تقریبا در کناره ی شهر قم محسوب میشود. جمعه صبح حدود ساعت ۱۰ یک روز پائیزی مطلوب. گر چه سعی کردم مخفیانه عکس بگیرم ولی پیرزن فهمید و رویش را گرفت. و متاسفانه آن صحنه ی مهربانانه ای را که من دیدم شما نمیتوانید ببینید. گر چه همین هم خود تا حدودی گویاست.

آرزو: ای کاش اگر ماندیم و پیر شدیم زمینگیر و خرفت نباشیم و اطرافیان دوست مان داشته باشند.

تتمه:

برای محکم کاری گفتم بازم طلسم بشکنم

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 5:56  توسط سید علی مجد  | 

رمضان نحس!

تقدیم به تمام دوستان قدیمی ام که در آن روزهای سخت همراهی ام کردند.

درد میکشید. تمام تنش درد میکرد. تمام استخوانهایش. نوبتی ماساژش میدادیم. صدایم کرد میخواست تلاش کند خیلی به مان سخت نگذرد. یادم داد که چه جوری حلوا درست کنم. میخواست لااقل سفره خشک و خالی نشود. سفره ی افطارمان. سعی میکردم زود بفهمم و خیلی سوال نکنم تا کمتر انرژی اش برای توضیح دادن هدر برود. هیچ چیزی نمیخواستیم. به خدا نمیخواستیم. حلوا میخواستیم چه کار؟ اما چون خواسته بود بلند شدم و درست کردم. گند زدم. یک چیز مزخرفی درست کرده بودم که نامشخص بود. خواهرم قرار بود بیاید و غذا درست کرده بود. میخواستیم دور و برش شلوغ باشد. آمدند و دسته گل من بهانه ای بود که به من تیکه بیندازند تا بخندیم. من هم میخندیدم. مدتها بود حوصله و توان شوخی کردن نداشتم چون پایه ی اصلی خنده هایم مادرم بود و او دیگر توان آن خنده های معروفش را نداشت، حوصله اش را هم نداشت؛ چه روزهای نحسی بود. آن روز گذشت. فردا دیگر خودمان بودیم. مادر با مشقتی وصف ناشدنی به آشپزخانه رفت. برای اولین و آخرین بار در رمضان 85. میخواست لااقل همان حلوای گندزده شده ی من را که کسی نخورده بود را اصلاح کند. مثل تمام زنان هم نسلش که از کمترین چیزها استفاده میکردند. همان حلوا را تبدیل به کاچی کرد. البته با نظارت بیشتر و کمک من. نمیتوانست بایستد. این شد آخرین دستپخت مادرم. سر سفره شوخی کردیم که کاچی بعض هیچی است و به راستی که بود. همین قضیه شد یک امید واهی برای پدر امیدوار ما و به عالم و آدم خبر داد که مادر بهتر است و امروز آشپزی هم کرده است. نمیدانستیم که بهتر نبوده و آنچه در توان داشته را برای دلخوشی مان ارزانی کرده است. فداکاری آخر. شاید دهم رمضان بود.

2

بیماری سرعت گرفته بود. شب 19 به هر سختی که بود دعای جوشن کبیر را تا نیمه رسانده بود که دیگر نتوانست ادامه دهد. سرطان کار خودش را کرده بود. بعضی اوقات نیمه بیهوش میشد. و 4 شب بعد دیدم در همین حالت دعایی را دارد از حفظ میخواند. و ما چه رمضان نحسی را میگذراندیم.

3

نمیدانم بیست و چندم رمضان بود. چندروزی بیشتر نمانده بود. نوبتی با برادرم شیفت میدادیم و کنار مادر بودیم. شب نحسی بود. مادر تا صبح نخوابید. درد میکشید. ماساژ میدادیم. ماساژ برادرم را ترجیح میداد و بیشتر آرام میکردش. من اصولا شبها بیدار بودم و نوبت من بود. بدی حال مامان باعث شده بود برادرم هم نخوابد. حالشان خیلی بد بود. یک بار نصفه شب برادر بزرگ را از خانه اش کشاندیم و بعد برگشت. خواهرم که خانه اش نزدیک است هی در رفت و آمد بود. شب نحسی بود. برادرم تازه خوابیده بود. مادر تشنج کرد. من و پدر بیچاره ام بالای سرش بودیم. شرایط وحشتناکی بود. نمیدانستیم این دیگر چه مشکلی است. سابقه نداشت. مردم و زنده شدم. بدترین چیز این بود که مادرت انگار در دستانت دارد میسپارد جان و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی. چه لحظات مرگباری گذشت. همینطور هر چیزی شنیده بودم را انجام میدادم. آرزو میکردم لااقل یک دوره ی امداد را گذرانده بودم تا میتوانستم یک کاری بکنم. تشنج تمام شد و شرایط عادی شد. زنگ زدیم آمبولانس و نیامد. هر چقدر ما هول کرده بودیم آنها خیال شان نبود. تا بیماری را توضیح میدادیم بیخیال میشدند و انگار معتقد بودند این که رفتنی است و خودتان را اذیت نکنید. نیامدند. ما هم فکر کردیم تمام شد و شرایط عادی شده. برادرم هم بیدار شده بود که تشنج دوم اتفاق افتاد. و همان حالات تکرار شد و باز تمام شد و اینبار اورژانس را مجاب کردیم که بیاید و آمد و برادر بزرگم هم آمد و مادر را به بیمارستان بردیم. بیمارستان ولیعصر. و همان لحظات؛ لحظات آخری بود که مادرم از خانه مان رفت که رفت و چراغ خانه مان خاموش شد.

4

مادرم سه هفته بعد در همان بیمارستان دارفانی را وداع گفت و جسم بی جانش را بعد از غسل به مقابل خانه آوردیم تا روح مان با جسمش وداع کند. از تلخی اتفاق من هم همراه آمبولانسی بودم که جان مادر را برد و هم همراه آن ماشینی که جسمش را برگرداند.

5

سومین رمضان بی مادر آغاز شده است. از اتفاق روزگار شرایطی در دو رمضان گذشته اتفاق افتاد از جمله بنایی خانه ی خواهرم که باعث شده بود مدتی به خانه ی ما بیایند و ما بتوانیم این شرایط را تحمل کنیم. اما امسال به جهت مسافرت آنان و سربازی رفتن برادرم دیگر حسابی سوت و کور شده ایم. یکی از یکی بی حوصله تر. و چقدر خانه ی بی چراغ بد است. انقدری که حوصله ی هیچی نداری، حتی رمضان را!

تتمه:

1- در ایام بعد از فوت مادرم هر شرایطی که قبلا سابقه داشته و برای بار اول بدون مادر تجربه میکردیم سخت بود. نوروز اول، مسافرت اول، برگذاری برنامه ها و مهمانی ها برای بار اول که اکثرا در سال اول اتفاق افتاد و الان به ندرت چیزی چنین میکند. امشب که تلاش پدرم را برای تهیه ی سحری دیدم یادم افتاد این اولین سحری است که به این شرایط میخوریم. مثل همان روزهای پایانی آن ماه رمضان نحس!

2- این ترانه ای که احمد محبی خوانده در این حس و حالها دیوانه ام میکند هر چند که شاید به نیت دیگری خوانده ولی من جور دیگری باهاش ارتباط میگیرم: دوباره دل هوای با تو بودن کرده/ نگو این دل دوری عشقتو باور کرده/ دل من خسته از این دست به دعاها بردن/ همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن/ حالا من یه آرزو دارم تو سینه/ که دوباره چشم من تو را ببینه!

3- در یک جایی از اشک نوشته های اون روزها نوشته بودم: مادرم/ جاودانه خواهی ماند/ حتی اگر/ تن لش ثانیه شمار/ برای فراموشی ات لحظه شماری کند.

4- ببخشید این مسائل شخصی را نوشتم. میخواستم یادگاری بماند برایم.

5- عاقبت مان به خیر!

 

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 1:34  توسط سید علی مجد  | 

حکومت بر کفر می ماند بر ظلم نه!

تقدیم به دوستانی که مست پیروزی اند و صدای ظلم را نمی شنوند، باشد که بیندیشند!

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

تتمه:

۱- اوضاع کشور فوق العاده بحرانی است. تعداد آدمهایی که می فهمند و حاضرند برای فهمیدن شان بها بدهند کم نیست. این همان مردمی هستند که انقلاب کردند و مقابل طاغوت ایستادند!

۲- هنوز امیدمان به رهبر است که کاری کارستان بکند. آیا رهبر نام نیکش را به تاریخ می سپرد؟ آیندگان هیچ گاه ما را نخواهند بخشید. همچنان که ما آنان که به مرگ امیرکبیر تن دادند را نبخشیده ایم و به بی کفایتی متهم میکنیم.

۳- این شعر از سیف فرغانی شاعر قرن ۶ است(اگر اشتباه نکنم) و بیشتر از این است که برای تلخیص چند بیتی از آن حذف شده است. دعای بیت آخر شاعر هم فکر میکنم مستجاب شده است و هر کس در شرایط مشابه ما قرار میگیرد و آن را میخواند دعایش میکند!

۴- به جهت حذف تمام تریبونهای مخالف و قطع تمام خطوط ارتباطی یکسری از خواندنی های مهم را در پیوندهای وب قرار میدهم.

۵- بازی ادامه دارد. لااقل این است که بهای بیشتری برای دزدی شان خواهند داد!

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 17:57  توسط سید علی مجد  | 

یک استفتاء از رهبری

تقدیم به ساحل امید که معصومانه به دنبال راه درست میگردد.

1- "ببخشید من یک سوالی دارم. من به عنوان یک شخصیت متدین که از سالهای اول انقلاب در عرصه بودم و همیشه در صحنه ها ظاهر بودم و در طول این 30 سال جمهوری اسلامی همیشه در نماز جمعه ها شرکت کرده ام. من اونشبی توی تلویزیون دیدم که آقای احمدی نژاد گفتن آقای رفسنجانی فاسده و کلی پول خورده، من هم قبلا شنیده بودم اما تا الان فکر میکردم چون او از رهبری حکم ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را دارد لابد این حرفها شایعه است. و همیشه در نماز جمعه به وی اقتدا میکردم. حالا من مانده ام از آنجایی که تلویزیون رسما اعلام کرد که وی فاسد است حکم نمازهایم چه میشود؟ آیا باید اینها را اعاده کنم؟ اصلا او از اول فاسد بوده؟ یا بعد از زمان امام فاسد شده؟ اگر آقای احمدی نژاد این را مشخص میکرد بهتر بود تا بدانیم از نمازهای چه سالی را باید اعاده کنیم. این را هم بگویم من مقلد رهبری هستم. ممنون میشوم جوابم را زودتر بدهید. من هیچ وقت واجباتم ترک نشده و اضطراب گرفته ام."(نامه ی یک مرد مسلمان ایرانی که یک عمر در صحنه بوده است)

2- فردای مناظره وقتی صحبتهای رهبری در سالگرد امام را شنیدم دلخور شدم. انتظار داشتم رهبری خیلی محکمتر از این مقابل اهانت به گذشته ی انقلاب می ایستادند. اما بعد که گذشت فهمیدم مصلحت اندیشی کرده اند. وقتی دیدم بعضی محبان احمدی نژاد آنچنان عشق او گرفتارشان کرده که هر حرفی زده شود را نخواهند پذیرفت به ایشان حق دادم. دیدم اگر در آن مقطع حساس ایشان مطلبی خلاف میل این عده بیان میکردند امکان داشت مورد توجه قرار نگیرد و باعث آشوبها و ناآرامی هایی شود و البته در این میان اسطوره ای هم ساخته شود. آن موقع تدبیر ایشان را ستودم که برای مصالح نظام سکوت کرده اند. نمیدانم فکر کنم حمل به صحت این اعمال این است که نادان دوست هستند. شما که آن پیامک را دیده اید که وضعیت رئیس جمهور در 4 سال بعد را بیان میکند. طنز تلخی که ردپای حقیقت دارد.

3- این مناظره ها بهای سنگینی داشت برای کشور. بعد از این همه سال که بیان آزادی نداشت به یکباره مردم حرفهایی را شنیدند که تمام ارکان جمهوری اسلامی را تکان داد. کودتای محمود و افشاگریهای کروبی و میرحسین و رضایی که هر کدام حرفهایی را زدند که مردم عادت نداشتند از تلویزیون بشنوند. اینجوری بهتر است. گرچه تا مدتی باید ترکشهایش را تحمل کنیم. هر افراطی تفریطی دارد. شاید این سیاست جدید نظام برای ادامه ی حیات با عزت است.

تتمه:

این انتخابات مارو از زندگی انداخته و دوباره مجبورمان کرده برگردیم به این دنیای مجازی!

بعدنوشت:

یک یاحسین تا میرحسین!

آیا هنوز کسی هست که نفهمیده باشد؟ حجت بر این ملت تمام شد. اگر نخواهند دریابند دیگر کسی نمیتواند کاری بکند!

بعدا نوشت:

هر چند شاید باعث ناراختی دوستان بشود ولی به جهت جالب بودن شعر نتوانستم از آن بگذرم.

در پیش تو شوره زار کم آورده/ بر سرو قدت! چنار کم آورده/ در عزم دروغ گفتنت ای محمود/ پینوکیو هم دماغ کم آورده!

آخرنوشت:

در آدرس زیر که متعلق به سایت بانک مرکزی جمهوری اسلامی است میتوانید عین دفترچه ای را که مهندس موسوی در دست داشت را ببینید.http://www.cbi.ir/page/6117.aspx در این دفترچه که زیر نظر بانک مرکزی تهیه میشود و فایل پی دی اف آن در سایت بانک مرکزی قرار گرفته به صراحت نوشته نرخ افزایش قیمت در ۱۲ ماه گذشته ی منتهی به اسفند ۸۷ نسبت به مدت مشابه منتهی به اسفند ۸۶ رقم ۴/۲۵ است. این را باور کنیم یا آماری که رئیس جمهور ارائه داد را. گفتنی است تا ساعت ۴و نیم بامداد امروز هنوز این فایل قابل دانلود بود. هر آینه ممکن است از روی سایت حدف شود.

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 20:11  توسط سید علی مجد  | 

دیگر می‌خواهیم کجای انقلاب‌مان را صادر کنیم؟

تقدیم به علی مبینی پور که این روزها با انرژی و صداقت برای دلش تلاش میکند.

وقتی بهمان می گویند جنگ طلب؛ بدمان می آید. اما عین حقیقت است. ما اصلا از هیاهو لذت می بریم. حالا این هیاهو برای چه باشد مهم نیست. ماجراجویی را دوست داریم. نمیدانم این خصلت مان ریشه ی ملی دارد یا دینی. اما هر چه هست میدانم که به جای اینکه سرمان را بیندازیم پائین و به خودمان مشغول باشیم و خودمان را اصلاح کنیم سرمان را به دیگران گرم می کنیم و بر خود تکلیف می دانیم که اصلاحشان کنیم. انقدر می دانم که در دین مان تاکید شده اول خودتان را اصلاح کنید بعد به دیگران بپردازید. اما دین که ملعبه ای بیش نیست که بخواهد ملاک عمل باشد.

امام خدابیامرز که حرف از صدور انقلاب زد برای آن دوره بود. دوره ای که انقلاب داشتیم. نه الان که چیزی از انقلاب نمانده. الان که یک مشت دزد در حساسترین مسندهای کشور جلوس کرده اند(به ادعای رئیس جمهور و سکوت نزدیک به تائید رهبری) دیگر چه چیز انقلاب مان را می خواهیم صادر کنیم؟ دینی که جز پوسته ای ظاهری در یک عده چیزی نمانده و آرمانهایی که دیگر در دکان هیچ بقالی نمی توان جست. ما لازم است اول خودمان را اصلاح کنیم. بعد اگر توانستیم بیائیم به شرق وغرب عالم نامه بنویسیم و هدایت شان کنیم. ما وقتی شان خود را ندانیم و کارهای بزرگتر از خودمان بکنیم نه تنها جدی نمی گیرندمان که مسخره می شویم. ما باید اول بزرگ شویم. اول خودمان را اصلاح کنیم تا بزرگ شویم و بعد بتوانیم بزرگی کنیم. بزرگی کردن اسباب می خواهد. باید اسباب بزرگی جمع کنیم. با پریدن به این و آن بزرگ نمی شویم. فقط معروف می شویم. معروفیتی که بزرگی ندارد. شاید همانقدر که لات محل معروف است استاد دانشگاه در محله شهرت ندارد اما بزرگی داستانی جدای شهرت است. الان هم وقتی یک جایی دعوا می شود سریع جمع می شویم. چون هیاهو را دوست داریم. یکی بیاید یکی را ضایع کند تشویقش می کنیم. انگار اینها در ذات مان است. یک جاهایی بد نیست ولی اونجایی که این حواشی ما را از متن باز میدارد بد است. آنجایی که رئیس جمهور به جای اینکه بیاید برنامه بدهد بیاید به این و آن گیر بدهد بد است.

تتمه:

1- خدا آخر و عاقبت مان را به خیر کند.

2- در شب 15 خرداد یگان ویژه در شهر ریخته بود و داشت طرفداران میرحسین را باتوم مالی می کرد. تلویزیون ستاد کروبی را شکستند و دو نفر را مضروب کردند که خودم برای یکی شان آمبولانس خبر کردم و دیگری را با سری شکسته بردند. چند نفر را هم بردند. اینها مشاهدات خودم هستند. آمار قشعا از این بیشتر است. نمیدانم به عواقب کارشان نمی اندیشند؟ حالتی از اعتراض را در بین مردم دیدم که فکر میکنم ۴۶ سال قبل هم بوده است. برخورد بی دلیل با مردم. امشب هم رفته بودم و جو آرام تر بود. این حرف ها را به سرهنگ خسروی معاونت اجتماعی نیروی انتظامی قم هم گفتم. جوابی نداشت. فقط گفت بعضی وقتها باید یک کارهایی کرد. اما از تصادف تاریخی جا خورد.

3- بنا دارم در اینجا مسابقه ی پیش بینی انتخابات بذارم. برنده را یک شب شام به پیتزایی دعوت می‌کنم تا از خوان کرم ما بهره مند باشد:D

+ نوشته شده در  88/03/16ساعت 4:23  توسط سید علی مجد  | 

پایانی بر دروغ های چوپان!

تقدیم به میرحسین موسوی که امید رهایی ماست!

تبلور دو رویکرد را امشب دیدیم. اندیشه ی هتاک و خود محور. و نجابت ایرانی و سعه ی صدر. به قول یک روزنامه نگار قدیمی قم که از اصولگرایان طرفدار میرحسین است مناظره یک فاکتور مهم لازم داره و اون هم توانایی دروغ گفتن است و این فاکتوری است که احمدی نژاد داره. دروغ گویی با وقاحت هر چه تمامتر. خدائیش آدم آتیش میگرفت که انقدر راحت و پشت سرهم خالی میبست. میرحسین که اصولا سخنور نیست با زیرکی آخر کار ورق رو برگردوند و دقیقه ی نود گل مساوی رو زد. این چیزی بود که ما میخواستیم. چون میرحسین دروغگو نبود که انتظار پیروزی داشته باشیم. به روایت پیامکی که قبل از مناظره رسید چوپان دروغگو شکست میخورد. امیدوارم این بار قبل از این که گرگ بیاید بفهمیم که چه کسی دروغ میگوید.

تتمه:

1- نه وقت دارم و نه اعصاب که بخوام تا یک هفته ی آینده وبلاگ نویسی کنم اما فشار زیادی که بهم اومده بود مجبورم کرد یه چیزی بزنم بره بالا!

2- خیلی حرف دارم ولی حوصله ی سرهم کردنش رو ندارم. فقط امیدوارم این محمود تکرار نشه! تو ذهنم هست که ما بالاخره داریم از یک تونل سیاه و تاریک بیرون میائیم و رنگهایی از روشنی در افق پیداست. به این امیدوارم. اما مباد که دوباره در این تونل فرو برویم که معلوم نیست ایندفعه چی بشه، سالم میائیم بیرون یا نه!

3- به خدا وقت نداشتم دنبال قالب بگردم. فقط این رو گذاشتم که به حرف دوستان توجه کرده باشم. شرمنده ی دوستانی که نتونستم جواب محبت هاشون رو بدم.

4- هنوز در مقابل وسوسه ی ورود به فیس بوک مقاومت کردم که بتنونم نسیما رو دربیارم و بعد بیام.

5- اعصاب درستی ندارم. شدیدا رها شدن و آزادی میخوام.

6- موج سوم حملات خانواده برای بدبخت کردنمون شروع شده! از دو موج قبلی فرار کرده بودم اما نمیدونم در مقابل این یکی چه کنم. البته سرنوشت حسین آرشید رو که میبینم برای مقاومت انرژی میگیرم. دعا کنید بتونم تسلیم نشم. البته اگر بعضی ملاحظات نبود که قطعا تسلیم نمیشدم و اما شرایط خاص مجبورم کرده دنبال یه راهکار بگردم.

7- عاقبت مون به خیر!

8- دعا کنید محمود تکرار نشه!

9- هیچی!

10- همین!

 

+ نوشته شده در  88/03/14ساعت 0:57  توسط سید علی مجد  | 

محمود در یک طرف رینگ!

تقدیم به شیخ مهدی کروبی که علاوه بر تمام ویژگی هایش امروز شنیدم قلیان هم میکشد!

الان بیشترین چیزی که در جمع های دوستان در موردش صحبت میشه انتخاباته. همه دائما دارند تحلیل میکنند و اظهار نظر میکنند. آخرین تحولات و اظهار نظرها بررسی میشه. حرفهای جالب و کارهای ناجالب روایت میشه. اما در لابه لای مردم که بری این اتفاق ها نمیفته. نه که نیفته، خیلی کند و ذره ذره میفته. مثلا بعد از یک ماه هنوز تو مغازه ها میشنوی که مردم از هم میپرسند که بالاخره خاتمی چه کار میکنه؟ و یا با ظاهری مطلع و اعتماد به نفس بالا میگویند که: میگن میرحسین اومده! و این فاصله ی معنی دار مردم عادی و کسانی که در لایه ی عوام جامعه قرار نمیگیرند باعث میشود که از آنجایی که تعداد آنها نسبت به عوام جامعه خیلی کمتر است معمولا آنان در تحلیل شرایط و نتایج انتخابات با مشکل روبه رو شوند. اینجوری میشود که هم از رای آوردن محمد خودمان جا می خورند و هم از رای آوردن محمود خودشان!

به همین دلایل برخلاف خیلی از دوستان معتقدم به هیچ وجه نمیتوان از خطر رای آوردن مجدد محمود در امان باشیم. فکر میکنم او و دوستانش با درک درستی که از شرایط جامعه دارند میتوانند برگ های برنده ای داشته باشند که اصلاح طلب ها در لابه لای بازی قدرت شان از آنها غافلند. قطعا یک ضلع بازی ۲۲ خرداد محمود احمدی نژاد است.

اصلا به نظرم در انتخابات دهم رقابت چپ و راست و یا اصلاح طلب و اصول گرا نداریم. رقابت محمود است و رقبا. این از ویژگی های احمدی نژاد است که توانسته اینچنین عقلای قوم را به این صرافت بیندازد که باید کاری کرد و همه را علیه خود متحد کرده است. اکثر معتدلین دو طرف به میانه نزدیک تر شده اند بلکه بتوانند بهتر و مطمئن تر به جنگ محمود بروند. به هر ترتیب به نظر میرسد در صورت تحقق یکسری شرایط یک دوگانه ی جدی در انتخابات جاری داشته باشیم. در یک سو رئیس جمهور سابق و در سوی دیگر آدمی که بتواند نظر طیف کثیری از نیروهای چپ و راست را به خود جلب کند. یکی مثل میرحسین موسوی. که اگر چنین شود همان دولت وحدت ملی شیخ اکبر ناطق عملی میشود. دولتی که باید کشور را به مسیر آرامش و پیشرفت بازگرداند.

اما مشکل میرحسین برای این رقابت این است که چندان فرصت بروز ندارد. او که پس از بیست سال سکوت بازگشته ارتباط روشنی با جوانان ندارد و به این امید است جوانان نسل جنگ که او را به یاد دارند بیایند و نظر جوانان نسل جدید را جلب کنند تا هوادار او شوند. اما این کار یک اشکال کوچک ولی کلیدی دارد و آن هم اینکه جوانان نسل جدید حرف بزرگترها را نمیخوانند و به نظرشان توجهی ندارند که بخواهند تحت تاثیر آنان از میرحسین محبوب شان حمایت کنند. و به همین دلیل میتوان نگران میرحسین بود که اگر نتواند به اجماعی در بین نیروهای دوطرف دست یابد و رقابت ۲۲ خرداد بیش از دو حریف قدر داشته باشد باید او را در قواره یکی از مغلوبین ببینیم.

در این میان یکی از کسانی که حضورش خطرناک بود باقر قالیباف بود. او با پتانسیل رای بالایی که داشت میتوانست آرای زیادی حتی از بین اصلاح طلب های معتدل به خود اختصاص دهد. و این به نفع احمدی نژاد بود. خوشبختانه گویا دیگر از این خیال درآمده و آمدنش را منوط به خواسته ی سران نظام که همان رهبری است کرده است.

اما خطر جدی تر در راه رقابت میرحسین با محمود، شیخ مهدی کروبی است. شیخ که هیچ چیزی مثل این مایه اش نمیکند که جدی اش نگیرند در این روزها تحرکات انتخاباتی اش را شدت بخشیده و کم کم دارد همه را از کنار کشیدنش ناامید میکند. نکته در اینجاست که تا پیش از این همه میگفتند که کروبی آرای احمدی نژاد را بیشتر میشکند تا میرحسین، ولی با رویکرد اخیر کروبی در جذب نیروهای مهمی مثل مهاجرانی، ابطحی و نجفی میتوان فهمید که او به فکر جذب آرای این طزفی ها افتاده و میخواهد دایره رای دهندگانش را گسترش دهد که این خطری جدی برای رقابت با احمدی نژاد است. گر چه هنوز امیدوارم کروبی این کارهایش صرفا برای اثبات خودش باشد و سر بزنگاه کنار برود تا مثل انتخابات قبل یکی از برندگان انتخابات باشد. البته این را هم بگویم که شخصا معتقدم اگر دوره ریاست جمهوری یکساله بود بهترین گزینه کروبی بود. چرا که میتوانست در حکم بولدوزر اصلاحات خیلی دست اندازها را صاف کند. اما فکر میکنم این حضور ۴ ساله نمیتواند مفید باشد.

تتمه:

۱- یک مشت تحلیل پراکنده ات را نصف شبی بخواهی به هم بچسبانی همین می شود.

۲- میزان گیری ام دارد از حد مجاز میزند بالا. میخواستم به جهت شرایط ویژه ی یک ماه اخیرم اینجا را به مدت یک ماه تعطیل کنم که بی خیال شدم. ولی میزان حضورم کمتر شده است.

۳- در این مدت به وبلاگ های همه ی دوستان سر زده ام ولی کامنت نگذاشته ام. چون در یک زمان مجال سرزدن به همه نبود و باعث سو تعبیراتی میشد. سعی میکنم در حد توان جبران کنم.

۴- انتخاب قطبی الان کار خوبی بود. چون مایلی کهن در این مدت اکثر فشارها را به جان خرید و همه عقده های شان را خالی کردند و تیم به آرامش رسید. در این شرایط قطبی میتواند امیدوار کننده ظاهر شود. مخصوصا که همه با مایلی کهن مقایسه اش میکنند که قطعا امیدوار کننده است.

۵- این اخراجی ها شورش را درآورده!

۶- هر چقدر امسال هوا بهاریه من گرفتار و در هم پیچیده ام. شدیدا سفر میخوام. حتی مجال نمیشه کار فرهنگی انجام بدیم. ایشالا به حق محمود بطلبد بریم با شیخ مهدی کروبی کار فرهنگی بکنیم!

۷- ببخشید انقدر طولانی شد! تازه کلی کم کردمش!

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 2:50  توسط سید علی مجد  | 

در شهر جایی برای پیرمردها نیست! 

تقدیم به مادربزرگ عزیزم که یکی از محبوب ترین آدمهایی است که دوستش دارم.

۱- خیلی از جوونها پیرها رو دوست ندارن، حتی اگر در ظاهر به خاطر احترام هم که شده این مساله رو بروز ندن ولی ترجیح میدن که به هر ترتیب ممکن از همنشینی با یک پیر بپرهیزند. اما من از بچگی پیرها رو دوست داشتم. نمیدونم چرا؟ ترحم بود یا علاقه؟ ولی هر چه باشد این حس همچنان در من زنده است. فکر میکنم بیشتر از این میترسم که در سن پیری(به شرطی که جوون مرگ نشیم!) نتونم به روز باشم و با جوونهای اون دوران ارتباط برقرار کنم و همچنان که پشت سر بعضیها میگوئیم فلانی خرفت شده پشت سرمان چنین بگویند، که دنیا دار مکافات است!

۲- در شهرهای ما برای تکریم پیرها معمولا فکر زیادی نمیشود و خیلی از اونها روزهای آخر عمرشون رو هم در آرامش سپری نمیکنند. این لابد به این دلیل است که مبادا فکر کنند که دنیا دار قرار است!

۳- عکسهایی که میبینید ارزش خاصی ندارد و در گشت و گذارهای شهری با موبایل گرفته ام. فکر میکنید چقدر از این سوژه ها داریم. بله زیاد است!

۴- این عکسها را مخفیانه گرفته ام و سعی کردم که متوجه نشوند. به همین جهت کیفیت و کادرها چندان تنظیم نیست.

 

پیرمرد چاقوتیز کن ۶۰ سال است که کارش این است. هنوز هم کارش را بلد است و خیاطها و قصابها قبولش دارند. بچه های مرکز شهر قم او را میشناسند. 

پیرمرد دستفروش در بلوار امین جلوی تالار مروارید دستفروشی میکند. اینجا بالا شهر است. اما پیرمرد بی تفاوت خیلی توی باغ نیست.

این هم یک پیرمرد دستفروش دیگر که در ایستگاه اتوبوس سر دورشهر بساطش را پهن میکند. این یکی از خانه چیزهایی برای خوردن آورده است. لابد پیرزن هنوز هوایش را دارد!

پیرمرد دارد پولهایی را که از مردم گرفته را میشمارد. او هم کاسبی خودش را دارد. اینجا فلکه ی رسالت است. 

پیرمرد در انتظار دوستانش در پارک دورشهر خوابش برده. هنوز رفقای قدیم نیامده اند تا پاتوق کنند و او وقت را میگذراند.

پیرمرد نگهبان ساختمان نیمه کاره ی فلکه ی رسالت است. هر شب در اینجا میخوابید. البته عکس برای تابستان گذشته است.

این راننده ی تاکسی است. پیرمرد سرحالی است اما هر چه باشد از سن کار کردنش گذشته است.

این دیگر اوجش است. این پیرمرد لای کارگرهای سر خاکفرج منتظر کسی است که بیاید او را ببرد سر کار. اما همه به دنبال جوانها هستند و او تا ساعت ۱۰ صبح هنوز بیکار است.

این پیرمرد هم برای حمل بار خودش شیوه ای پیدا کرده تا جبران دستهای فرزندانی باشد که برای این روزها روی شان حساب کرده بود.

در شهر جایی برای پیرمردها نیست برای پیرزنها چطور؟ این پیرزن دوره گرد دوغی را که معلوم نبود از کجا آورده را با دقت هم زد و با نی خورد!

تتمه:

۱- با توجه به نظرات دوستان قالب در اولین مجال عوض خواهد شد.

۲- ببخشید یه کم سنگین شد.

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 4:55  توسط سید علی مجد  | 

تو چه فکر میکنی؟

تقدیم به استاد ارجمندم دکتر علیرضا فولادی که منت میگذارد و به اینجا می آید و خوشحال میکندم.

همیشه فکر آینده آزارم میده. نه خود آینده، بلکه این فکر که در آینده نسبت به گذشته چه فکری خواهم کرد اذیتم میکنه، گذشته ای که همین امروزه. این آزارم میده که اگر پشیمون شده باشم هیچ فرصت جبرانی نیست. اینکه این دنیا چقدر چیز بی ارزشی میتونه باشه!

یک چیز کلیشه ای و تکراری هست به اسم عبرت. همیشه بهمون گفتن باید از نصیحت قدیمی ها استفاده کنیم و از زندگی گذشتگان عبرت بگیریم و اشتباهات اونها رو تکرار نکنیم تا مثلا موفق باشیم. اما خیلی از ماها ترجیح میدیم خیلی از چیزها رو امتحان کنیم چون حوصله ی نصیحت شنیدن رو نداریم. اما من همیشه به این فکر میکنم که اگه میشد بدون ویرایش فکر آدمها رو خوند و فهمید به چی فکر میکنند میشه از زندگی شون عبرت گرفت. اما اگر از همون آدم بخوای برات تعریف کنه که به چی فکر میکنه اغلب یه چیزهای دیگه هم به کار اضافه میکنه تا مثلا مفیدتر بشه و البته دیگه نمیتونی اون لایه های ذهنی ش رو کشف کنی! به همین خاطر حال نمیکنی که بری از طرف بپرسی.

چند موقعیت را تصور میکنم که اگر میتوانستم فکر افراد را بخوانم خیلی جالب میشد.

خیلی دوست داشتم بدونم یک پیرمرد تنها و اخمو که در بالکن خونه ی آپارتمانی اش نشسته و به حرکت مردم در خیابان نگاه میکند به چی فکر میکند. آیا فکر دیگری جز این دارد که کی خواهد مرد؟ یا به دنیای دیگر می اندیشد؟ چرا هیچ چیزی خوشحالش نمیکند؟ به این که دوست داشته شود اهمیت میدهد؟ هیچ لذتی هست که بخواهد تجربه اش کند؟ در جوانی اش چه جور آدمی بوده است؟ آیا فکر نمیکند که اگر به گونه ای دیگر می بود بهتر میشد؟

از آنطرف دوست دارم بتوانم فکر پیرمردی را بخوانم که در یک جمع جوانانه مجلس گردانی میکند و دوست داشته میشود. دوست دارم بدانم وقتی میتواند کنترل جمعی را به دست بگیرد و قانع  شان بکند که حرفی برای گفتن دارد پیش خود چه فکر میکند؟ آیا به این فکر میکند که هنوز آدم توانایی است؟ از این توانایی اش لذت میبرد؟ مگر او به مرگ فکر نمیکند؟ چگونه میتواند با خودش کنار بیاید که زمان زیادی به آخر خطش نمانده است؟ آیا به نسبت آن یکی پیرمرد مصائب کمتری دیده و دنیا بیشتر بر وفق مرادش بوده؟ در جوانی چه کاره بوده و به چه چیزهایی فکر میکرده؟

همچنین برایم جالب است بدانم فلان استاد دانشگاه پیر به چه انگیزه ای در آغاز دهه ی نهم عمرش تالیف جدیدی را آغاز میکند؟ آیا میخواهد برای آیندگان میراث بگذارد؟ اصلا از کجا معلوم آیندگان قدرش را بدانند؟ برفرض که بدانند برایش ارزشی دارد؟ چه جوابی به این سوالات میدهد که انگیزه ای برای تلاش می یابد؟

حتی این برایم جالب است که بدانم یک مرد کارگر که نیم قرن زندگی کرده، هر روز که میرود سرکار به چه فکر میکند؟ به این که چیزی برای خوردن و زنده ماندن بیابد؟ به این که زندگی با شرافت و مرگ باعزت داشته باشد؟ به این که نیکنام باشد؟ حالا اگر نیکنام نباشد چه اتفاقی می افتد؟ اصلا به این چیزها فکر میکند یا آنچنان گرفتار روزمرگی است که فرق روزهایش را نمیفهمد؟

این هم برایم جالب است که بدانم یک زن بدکاره که از تن فروشی اش ارتزاق میکند چه انگیزه ای برای زندگی اش یافته است؟ اصلا به چند سال بعدش فکر میکند؟ از زندگی اش لذت میبرد؟ چه توجیهی برای خودش پیدا کرده است؟ اصلا توجیهی پیدا کرده یا صرفا در پی یک روزمرگی و بدون انتخاب مسیر زندگی اش به اینجا رسیده است؟ نکند به این فکر کند مثل یک کارگر که از تنش هزینه میکند تا نان درآورد دارد رفتار میکند؟ آیا به این فکر میکند که میرود جهنم؟ اصلا برای خودش اعتقادی دست و پا کرده است یا به بیخیالی طی میکند؟

این برایم جالب است که بدانم یک زن پیر که در دهه ی هفتم عمرش زندگی میکند و همسرش را از دست داده و کاری غیر از خانه داری بلد نیست به چه امیدی زندگی میکند؟ اگر بچه ای نداشته باشد چه؟ اصلا به آن زندگی میگویند؟ اگر کس و کار نداشته باشد و محتاج نان شب باشد چی؟ آیا به این فکر میکند که دنیا ارزش ادامه دادن ندارد و میگذارد از گرسنگی بمیرد یا برای زنده ماندن گدایی می‌کند؟ اعتقادش به خدا چگونه ادامه خواهد یافت؟ به این فکر میکند که اگر در جوانی چنین میکردم چنان میشد و اگر چنان میکردم چنین!؟ اصلا فکر میکند؟

اصلا دوست دارم فکر آدمهایی را که دنیا به کامشان است را بخوانم تا بدانم پیش خود چه می اندیشند و دلیل موفقیت شان را چه میدانند؟ و دوست دارم بفهمم آدمهای ناکام در چه حالی هستند و به چه فکر میکنند و دلیل ناکامی شان را چه تشخیض داده اند؟

حالا که اینها رو گفتم این را هم بگویم که دوست دارم بدانم دیگران درمورد من چه فکر میکنند و چقدر با انچه خودم میدانم تفاوت دارد و چه عاملی باعث این تفاوت شده است؟

و دوست دارم بدانم که وقتی عزرائیل در چند ثانیه به پایان عمرم مشغول قبض روحم هست دارم به چه فکر میکنم؟ آیا به این می اندیشم که کاش مجالی بیشتر داشتم؟ آیا به گنگی و ابهامی که در پیش دارم فکر خواهم کرد یا به این فکر میکنم که آیا عاقبت به خیر شده ام یا نه؟

تتمه:

۱- اگر که اذیت شدید ببخشید. میخواستم یه ذره خلاص بشم از این فکرها!

۲- این قالب جدید رو زدم رفت بالا. اگه ایرادی داره بگید تا اقدام شود. مم ن!

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 3:19  توسط سید علی مجد  | 

انتظار خبری نیست مرا!

تقدیم به دلهایی که انتظار هیچ یاری را نمیکشند، بلکه شرمنده شوند و به خودشان بیایند.

از وقتی رودخونه به روی ماشینها بسته شده ترافیک شهر اعصاب خوردکن تر شده و برای طی کردن تمام مسافتها باید دو برابر قبل وقت گذاشت. از فلکه ی رسالت سوار تاکسی شدم و راننده پیرمرد داغونی بود. از آنهایی که موها و دندانهای شان سفید نیست و یکی در میان است. بعد از ۱۰۰ متر دیگر زودتر از همیشه وارد ترافیک خیابان دورشهر شدیم. ساعت حدود ۵ بود. این فروشگاه جانبازان که عامل قدیمی ترافیک این خیابان است هم باز بود. ترافیک عمومی شهر هم که بود. این وسط صف طولانی و احمقانه ی جلوی سینما تربیت که برای دیدن اخراجی ها بسته شده بود هم مزید بر علت شده بود و بر بار ترافیک افزوده بود. به محاذی سینما که رسیدیم من به جمعیت موجود در صف سینما واکنش نشان دادم و از زیادی جمعیت که از روزهای پیش هم بیشتر بود ابراز تعجب کردم. راننده هم همراهی کرد. اما در ادامه داستان را به سویی دیگر برد. گفت: اگر این همه آدم به جای اینکه برن اینجا تو خونه ی شیطون، برن به مسجد و دعا کنن امام زمان(ع) بیاد تا حالا اومده بود. از قیاسش خنده آمد من را. در دنیایی دیگر یافتمش. جدی نگرفتم حرفش را. پس از چند ثانیه پیرمرد که از همراهی و تائید من ناامید شده بود در فراغت حاصل از علافی ترافیک، برگشت و در صورت من که در تنگنای جلوی ماشینش، وسط نشسته بودم زل زد و گفت: ما منتظر نیستیم. اصلا انتظار نمیکشیم. دیدم زده است به هدف. هر چه دلم را پائین و بالا کردم دیدم هیچ شوقی به دیدار امام مان ندارم. از آن شوقهایی که با دیدن فلان دوست و یار و یاور بند دلمان را میلزاند هیچ اثری در دلم نیافتم. البته کم و زیاد از باب خالی نبودن عریضه چیزی میگوئیم ولی خودمان میدانیم از ته دل نیست. اینجا آخرالزمان است. این بار با پیرمرد همراهی کردم و گفتم آره حاجی هیچ منتظر نیستیم. بدتر این است که میترسیم امام بیاید و خوشی های دنیایی مان را خراب کند. به مقصد رسیدیم و پیرمرد رفت و من هم رفتم. اگر فکر کردید تلنگری خوردم سخت در اشتباهید!

تتمه:

۱- مایلی کهن شد مربی تیم ملی فوتبال. من برنامه ی هفته ی قبل نود رو ندیده بودم. یک دوست برایم ماوقع برنامه رو تعریف میکرد و معتقد بود قطبی شانسش زیاد است و مایلی کهن شانسی ندارد. گفتم ولی با این چیزهایی که تو گفتی من فکر میکنم مایلی کهن خواهد آمد و قطبی را مطرح کرده اند تا بتوانند دهان منتقدان را ببندند. و چنین شد. بعد از اخراج دایی به دوستان گفتم در این مقطع بیش از یک مربی تاکتیک شناس به یک مربی روحیه دهنده نیاز داریم. مربیانی که بتوانند بازیکنان را تحریک کنند. به همین جهت با وجود علاقه ای که به قطبی داشتم او را گزینه ی مناسبی نمیدانستم و با وجود بی علاقگی ای که به قلعه نوعی و مایلی کهن داشتم معتقد بودم در این مقطع یک مربی از این جنس بیشتر به کار می آید. و البته فیروز کریمی یا فرهاد کاظمی هم شاید مفید بودند.

دیشب در نود مایلی کهن را شل و فاقدباور و امید یافتم و به این فکر افتادم که احتمالا نباید الکی دل به جام جهانی ببندیم.

۲- اردیبهشت بهترین ماه سال است. همه جا بهشت است. چند سال است که درست نمیتوانم آن را درک کنم. تا وقتی دانشجو بودم و از اونجایی که فعال بودم اکثر برنامه های ترم دوم به اردیبهشت می افتاد و تا به خودمون می اومدیم اردیبهشت و ترم تموم شده بود. الان هم که به فراخور کار درگیر بازار کتابم اوج کارم در نمایشگاه بین المللی است که اون هم در اردیبهشت است. و الان دارم میبینم که اردیبهشت امسالم هم مالیده و این خیلی زجرم میده و نگرانم که تا میام از یک دوره ی پرفشار خلاص بشم افتادم تو گرمای خرداد تابستان قم. من بهار میخوام.

۳- عاقبت مان به خیر!

 

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت 3:42  توسط سید علی مجد  | 

وقتی یه جای مهمی از آدم میسوزه!

تقدیم به پسر دیوانه ی همسایه مان که اصلا غمی ندارد و مهمترین دغدغه اش این است که جواب سلامش را بدهی!

از خیابون صفائیه پیچیدم تو کوچه ی سپاه و با تندتر کردن قدم ها سعی در جبران زمان از دست رفته برای رسیدن به قرارم داشتم. در همان اوایل کوچه از یک پراید مشکی راننده اش پیاده شد و دقیقا در چندقدمی من که در پیاده روی کوچه حرکت میکردم قرار گرفت. اما نکته اینجا نبود که راننده یک دختر بود بلکه حتی نکته اینجا هم نبود که راننده ی مذکور از لحاظ ظاهری چیزی در حد خفن بود. چون در همین زمان در عقب آن سمت باز شد و دختر که چه عرض کنم یکی دیگه با همین ترتیب از ماشین پیاده شد. نکته زمانی تکمیل شد که در جلو هم باز شد و راس سوم این مثلث هم پیاده شد. البته من برای دیدن اولی هیچ کاری نکردم و برای دیدن دومی سرم رابه بغل چرخاندم و برای دیدن سومی حتی سرم را هم به عقب چرخاندم. اینم بگم که من نمیدونستم قراره چه موجودی پیاده بشه و انتظار داشتم لااقل یک پسر از این درها بیرون بیاد. به هر روی به این فکر کردم در این سطح مزخرف تو قم دختری رو ندیده بودم و فکر میکردم نباید قمی باشند، چون از لحاظ فیزیوتربچه خیلی فجیع بودن، از اونایی که ما که عادت داریم زود رو ملت اسم بذاریم بهشون میگیم بدکاره(البته بدکاره نمیگیم و چیز دیگه میگیم!). بیست قدمی از آنها گذشته بودم که دیدم یک پراید سفید که دو پسر در آن نشسته بودن توی آینه ها مشغول رصد کردن آنچه در پشت سرشان میگذشت بودند. دیدم داستان داره جالب میشه و یه نکته ای تو دلم گذشت(سانسوریه!) و داشتم به اون میخندیدم که دیدم یه ۲۰۶ که آنهم ترکیب مسافرانش به همان ترتیب بود دورخیز کرده بیاد عقب. اونها هم که در آینه‌ها همان منظره را می‌کاویدند سریع تر عمل کردند و عقب اومدند.

نتوانستم بر کنجکاویم غلبه کنم و کمی جلوتر که رفتم برگشتم ببینم این داستان به کجا میرسد و آیا میتوان از توش یه نتیجه ی اخلاقی استخراج کرد(البته پیش خودمون باشه همش به این دلیل نبود!) و به عقب برگشتم و دیدم گویا این ۲۰۶ی ها ناکام موندن و پرایدی ها هم که در آئینه شان همین نتیجه را رصد کرده بودند به خودشون جسارت دادن و دنده عقب گرفتن و خودشون رو به نکته های مورد بحث رسوندن که تا اون موقع به خیابون رسیده بودند و یک موتوری هم برای ورود به کوچه توی کادر تصویر ریز من آمد نفهمیدم چی شد بالاخره و آیا...؟! که البته مهم نبود، این اتفاق جدیدی نبوده و روزانه به تعداد زیادی تکرار میشود.

راهم را کشیدم و رفتم و خودم را به افکارم سپردم و خیلی به قرار دیر شده ام فکر نکردم و به این فکر کردم که غیر از شوخی ها و حرفهای بین همجنسانمان درباره ی اینها، چقدر متنفرم از اینها و البته از اونها-اون پسرها-. نه به این دلیل که حدس میزنم یحتمل بروند جهنم و نه به این دلیل که یک آفت اجتماعی هستند و نه به این جهت هایی که معمولا می گویند، بلکه به این جهت که اینها سنگدل هستند. دلم برای دلهای غوطه ور در کثیفی شان میسوزد. دلهایی که معنای محبت را دیگر نمیتواند تجربه کند. دلهایی که مترها و معیارهایش برای دوست داشتن آدمها چیزهای بی ارزشی میشود. از دنیای این آدمها متنفرم. از این شب عاشقهای صبح فارغ بدم می آید. اما جالب اینجاست که تعدادشان خیلی زیاد است. باز به جهت تعصبات مذهبی به نسبت در ایران کمترند ولی میتوان دید که دارند دنیا را میگیرند. انگار سرنوشت محتوم دنیای ما اینانند. کاش بیشتر از این نشوند.

تکمله: با این شعر حسین غیاثی خیلی حال میکنم:

تهران ولی عصر ترافیک مسخره

بنز سیاه رنگ متالیک مسخره

با شیشه های دودی و با رینگ نقره ای

یک آدم نجیب ِ رمانتیک مسخره

چشمان مست خیره به دنبال دختریست

دختر کنار شیشه ی بوتیک مسخره

با گونه های گلبه ای و لنز های سبز

قد بلند و هیکل باریک مسخره

بوق و چراغ و بعد مسیری همیشگی

یک جای دنج ِ خلوت و نزدیکِ مسخره

مردان گر گرفته و زن های بی دلیل

زیر فشار قدرت تحریک مسخره

هی قهوه می خورند و هی حرف می زنند

آرامش خیالی ِ موزیک مسخره

شب از صدای آه زنی زوزه می کشد

در یک فضای ساکت و تاریک مسخره

بره شکار نیمه شب گرگ می شود

یک گرگ پیر ِ مبتذل ِ  شیک مسخره

فردا شروع تازه،یک سوژه ی جدید

تهران ،ولی عصر، ترافیک مسخره

نکته ی مهم: اینها ارزش بیشتر از این حرف زدن رو ندارن!

تتمه:

۱- ایران بد باخت. انقدر بد که خیلی زور داشت. مدتی است از حال و هوای فوتبال مثل سابق دور شدم و حتی در شروع بازی هم احساس خاصی نداشتم ولی دوباره تا آخر بازی تمام اون حس و حالها بهمون برگشت و به همین خاطر ضدحال آخر بازی بیشتر اثر کرذ. خیلی حرف داشتم در این باره ولی چون اعصابش رو نداشتم گذاشتم برای بعد. یا در وبلاگ دوستان که به این قضیه پرداختن میگم. اجمالا اینکه دایی مشکل ما نیست. شاید دایی هم مشکل ما باشد. به قول حافظ: هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.

۲- با یک جماعت احمقی بازی رو میدیدم که در بالاتر رفتن فشار این باخت موثر بود. بعد از گل خوردن خوشحالی میکردن و میگفتن دیدی گفتم میبازه! خودخواه هایی که راضی بودند پیش بینی از سر شکم شان درست باشد ولی ایران نبرد و تمام لذت جام جهانی را از دست بدهیم.

۳- امیدوارم این که قدم احمدی نژاد انقدر نحس شده علامت این باشه که بخت و اقبال ازش برگشته و دیگر ابر و باد و مه خورشید و دوستاشون برای خوشبختی آقا متحد نمیشن!

 ۴- ببخشید کم میام این طرفها. دل و دماغ درست و حسابی ندارم. پیدا میکنم و میام.

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 3:31  توسط سید علی مجد  | 

اتحاد مردم علیه قانون

تقدیم به انجمن نسیم اندیشه که دوستان خوبی برایم پیدا کرد.

داستان اول/ شهر

شهر شلوغ و اعصاب خوردکن شده است. در میانه ی ترافیک خیابان دورشهر از ماشین پیاده شدم تا برای زودتر رسیدن به فلکه ی صفائیه بقیه را پیاده بیایم. ماموران پلیس با سربازان وظیفه، حضور چشمگیری در فلکه داشتند. موتورگیری بود. در چند قدمی فلکه یک سرباز جلوی مرد میانسالی را گرفت که سوار موتور داغونی بود. سه متری بیشتر فاصله نداشتیم ولی غوغای صداها نمیگذاشت از دیالوگ شان چیزی بفهمم. علی القاعده مدارک خواست و صورت مرد مضطرب را دیدم که جمع شد و به التماس از سرباز میخواست که رهایش کند. آنقدر استیصال مرد زیاد بود که من هم با وجود کمی وقت توقف کردم تا بقیه ی داستان را بفهمم. ببینم که این مرد بیچاره از دست سرباز خلاص می شود یا نه؟ قیافه مرد رنج کشیده میخورد. به دنبال دو لقمه نان بیشتر بود برای شب عید تا بتواند سرش را بالا بگیرد. سرباز سفت نگرفته بود. مرد دستش را گرفت و چین و چروک صورتش را افزود تا حس نوع دوستی سرباز را تحریک کند. سرباز سرش را چرخاند تا ببیند مافوقش در کجاست و آیا تحت نظر است یا نه، همه مشغول سروکله زدن با مردم بودند و سرباز سرش را تکانی داد و مرد خسته به پهنای صورت لبخندی زد و علی القاعده تشکری و دعای خیری کرد و به سرعت دور زد و لای شلوغی پیاده رو خودش را گم و گور کرد. من هم با این که میدانستم در پیش چشمانم یک کار خلاف قانون انجام شده ولی ناراحت نشدم و با یک حس رضایتی راهم را پی گرفتم و از این خوشحال بودم یک آدم خوشحال شد و به این فکر نکردم که یک حق پایمال شد که قانون نوعی حق است.

داستان دوم/ جاده

چند سال پیش در یکی از مسافرتها  با دوستان در جاده ی چالوس حرکت می کردیم. ماشینی از روبه رو علامت داد. من که معمولا به جهت توپر بودن جلو می شینم- و این مزیت خیلی مهمی است- از دوستم که راننده بود پرسیدم منظورش چه بود؟ گفت: گویا جلوتر مشکلی هست، احتمالا سر پیچ پلیس ایستاده باشد. ما که تخلفی نداشتیم ولی مودب تر نشستیم و رفتیم دیدیم که بله پلیس در آنجا منتظر است تا به حساب متخلفین برسد. بعدها فهمیدم که این یک قانون نانوشته بین رانندگان جاده است که برای فرار از قانون علیه پلیس متحد هستند.

داستان سوم/ شهر

یک شب حدود دو سال قبل از ارم وارد شلوغی دائمی خیابان چهارمردان شدم. تمرکز جمعیت در یک نقطه توجهم را جلب کرده بود. کنجکاو شده بودم ببینم چه خبر است ولی حوصله نداشتم. ناگهان سروصدای موجود با نعره ی یک زن قطع شد. دیگر حوصله هم پیدا کردم که ببینم چه خبر است! دیدم صدا از راننده ی یک پراید صادر شده و مشغول مجادله با یک سروان پلیس است. زن که حال درستی نداشت فریاد میزد ولم کن بذار برم ولی پلیس راه را بسته بود و مدارک میخواست. مردم موجود در صحنه که از شرایطی که آن زن ایجاد کرده بود لذت میبردند طرف او را گرفته بودند و مصر بودند که پلیس کوتاه بیاید. زن عقب آمد و سعی کرد فرار کند و پلیس واکنش نشان داد و راه را مجددا بست. مردم معترض شدند و به جر و بحث پرداختند. زن از فرصت استفاده کرد و با کمک مردمی که برایش راه باز کردند و با صدایی که از ماشینش تولید کرد از صحنه گریخت. و پلیس پیر مستاصل از بحث دست کشید و به متهم فراری نظر کرد و با بیان اینکه من دارم برای شما زحمت میکشم صحنه را ترک کرد و جمعیت مشتاق که همه مرد بودند با شوری که از دیدن این داستان یافته بودند متفرق شدند تا بروند داستان زنی را که از دست پلیس گریخت را برای دوستانشان تعریف کنند. من چند قدم آنطرف تر پلیس ناراحت را دیدم که برگشته بود و ماشین ها را هدایت میکرد. دلم سوخت و جلو رفتم و خسته نباشید گفتم. با لحنی غمناک تشکر کرد و پرسیدم قضیه چی بود؟ گفت: هیچی این خانم در خیابان قبلی به یک ماشین زده بود و فرار کرده بود. همکاران به من اطلاع دادند و من متوقفش کردم تا به قضیه رسیدگی شود که مردم اینطوری کردند. باهاش همدردی کردم. درحالی که درد سراسر وجودم را فراگرفته بود رفتم دنبال کارم.

نتیجه ی اصلی: چه فاجعه ای بزرگتر از این که مردم یک جامعه برای فرار از قانون که هدف غائی اش آسایش و آرامش مردم آن جامعه است علیه مجری قانون متحد شوند.

نکته ی مهم: ما ایرانی ها موجودات بی فرهنگی هستیم. هیچ وقت نفهمیدم چرا انقدر به فرهنگ مان می نازیم.

توجه: البته نمیخواهم اشکالات مجریان قانون را نادیده بگیرم که نابه سامانی های آنان ریشه ی این برخوردهاست. البته توجه دارید که مجریان قانون و قانونگزاران هم یک ایرانی هستند.

نکته فرعی: ببخشید طولانی شد، بقیه ی حرفها در کامنتها.

تتمه:

۱- نسیما رفت زیرچاپ و خلاص شدم. با این هیاهویی که تو این وبلاگهای دوستان ایجاد شده الان ملت فکر میکنند شاخ غول شکسته ایم. گر چه شاید با نگاهی به امکاناتمان کارمان بد نباشد ولی هنوز خیلی کار داریم. اون مساله نگران کننده که قبلا گفتم این بود که این شماره با افت قابل توجهی به نسبت شماره ی قبل منتشر شده است. نگید نگفتی! اما نکات امیدوارکننده ی کمی هم نداریم.

۲- ببخشید که یک مدت درگیری زیاد باعث شده بود یک مقدار پستهایم حاشیه ای و دری وری باشد. جبران میکنم.

۳- الان یک عده با خوندن تتمه ی ۲ به ذهنشان رسید که کامنتی بذارند با این مضمون که اتفاقا اون دری وری ها بهتر از اینهاست که من ذهنشان را خواندم و با این جمله بهشان ضدحال زدم. اونها الان دارند نیشخند میزنند. نخند!

۴- کلی تشکر از کلی آدم که کلی انرژی و انگیزه دادند. مم ن!

۵- عیدتون مبارک!

+ نوشته شده در  87/12/25ساعت 2:53  توسط سید علی مجد  | 

بین بچه مثبت ها و اراذل

تقدیم به کاظم امجدی که بازگشتش به وبلاگستان موجی از شور را ایجاد کرد و تقدیر از هادی امجدی که روزگار وصلش را بازجست.

مقدمه:

فرزند آدم از روزی که متولد میشود و نسبت به اطرافش تشخیصی پیدا میکند و زبان آدمیزاد را میفهمد مدام در معرض اوامری قرار میگیرد که چنین بکن و چنان نکن که اگر چنین کنی چنان میشود و اگر چنان کنی چنین. و هرروز که بر عمرش افزوده میشود به آموخته هایی بیشتر از این دست نایل میشود. و کمی بعدتر درمی یابد که باید به آنها توجه کند چون تا وقتی که دستش به بخاری داغ نخورده باشد معنی جیز را نمیفهمد و وقتی میفهمد میبیند که حتما خیر و صلاحش را میخواهند که او را امر و نهی میکنند. هر چه که بر عمر او افزوده میشود دلایل بیشتری از اوامر و آموخته های قبلی را درمی یابد. و میبیند که پس حکمتی هست در مسائل.

اما بچه ها کم کم در یکسری آموخته ها شک میکنند. پس سوال میپرسند. اگر قانع شوند که هیچی! اگرنه به این تردید میرسند که شاید آموخته های دیگر هم اشتباه باشند و اینجوری میشود که ذهن شان درگیر میشود. البته بزرگترها تا یک سنی میتوانند به هر ترتیبی که شده بچه ها را قانع کنند ولی بعد از مدتی دیگر نمیتوانند آنها را بپیچانند و باید دلایل قوی داشته باشند. این اتفاق تردید که خیلی مهم و لازم است در افراد مختلف متغیر است. بعضی ها زودتر و بعضی دیرتر و بعضی اصلا برای شان چنین اتفاقی نمی افتد و با همان آموخته های پدر و دیگر منابع آموزشی تا پایان عمر را سر میکنند که البته این موضوع باعث تفاوت آدمها میشود.

نکته ی فرعی: بعضی آدمها این تردیدهای شان را جدی میگیرند و به اصلاح آموخته های شان میپردازند اما در بعضی حوزه ها ترجیح میدهند که آموخته های شان را در حصاری قرار دهند و به تردیدهای شان اجازه ندهند که به بررسی این آموخته ها بپردازد. مهمترین چیزی که در این زمینه دیده ام اعتقادات دینی و تعصبات قومیتی است.

اصل مطلب

تا وقتی که وارد دانشگاه شدم بچه ای مثبت بودم و بی دست و پا. از آن دست آدمهایی که الان ببینم شان بهشان میگویم چلمنگ! دلایل مختلفی داشت که شرایط تربیتی مهمترین آن بود. خودم معضلم را میدانستم و بنای جدی بر تغییر داشتم و خود داستانی است مفصل که چگونه تغییر کردم که الان مورد بحثم نیست.

به تبع آموخته بودم که سیگار و دود هر چه که شبیه آن است بد است و کسانی که از آن استفاده میکنند آدمهای بدی هستند و خلافکارند و باید به حال شان تاسف خورد. خودم در آن دوران با همان بینشی که داشتم به نصیحت دوستان میپرداختم که از دودی جات بپرهیزید که فلان است و بیثار. حتی یکبار به همین جناب هوشنگی گفتم که من در عالم رفاقت مترصد این هستم که شما را از قلیان ترک تان بدهم. و البته همین قضیه سوژه ای است برای خنده که برایم دست بگیرند. اما چندی بعد با توجه به اینکه نگاهم به دنیا عوض شد و از زاویه های جدیدتری آنرا میدیدم دیگر هیچ چیزی برایم حکم ورود ممنوع را نداشت و به وادی امتحان کردن خطوط قرمز آموخته های قبلی ام افتادم، البته با توجه و دقت. نه اینکه هر کاری را انجام بدهم، فقط کارهایی که دلیل کافی بر انجام ندادنش نمی یافتم را تجربه کردم. قلیان هم حاصل همان دوره است. تفننی گهگاهی که مزایایش را بیش از معایبش میدانم. استدلالم آن روزها این بود که "بکش تا بدونی که میتونی بکشی و نکش چون ضرر داره!" که این هم برای خودش سوژه ی خنده ای است. آن موقع میخواستم مطمئن باشم که هیچی نمیتونه جلوی تصمیم خودم برای خودم رو بگیره و البته میدونستم خودم باید تاوان اشتباهاتم را پس بدهم و باید به کاری که میکنم به عواقبش بیندیشم که آموخته های گذشته را نفی کرده و به بازآموزی شان مشغول بودم. البته در این کشاکش مساله ی قلیان یک چیز بی اهمیت بود. اما این برایم مهم بود که تحت تاثیر هیچ دلیلی که قانعم نمیکند قرار نگیرم. چون تنها دلیل موجه در این میان ایجاد ناراحتی جسمی است که به قول شاعر: کار من از یه پیک دو پیک گذشته، و اگر همین قرارهای دوستانه را در سر غذاخوری بگذاریم کلی ناراحتی دیگر جسمی گریبان مان را میگیرد که همان دکترهایی که قلیان را نفی میکنند این تغذیه ها را هم تقبیح میکنند.گر چه من گرفتار جفت شانم و کسی برای آن تقبیحم نمی کند.

البته ناگفته نماند به تصمیم کسانی که بعد از بازآموزی آموخته های شان تصمیم گرفته اند به هر دلیلی دود را تجربه نکنند عمیقا احترام میگذارم ولی معتقدم نصف عمرشان به فناست!

تتمه:

1- هادی امجدی در مراسمی ساده و بدون هیچ برنامه ریزی خاصی دوباره به وادی فرهنگ بازگشت.

2- کافی شاپ تهران سه شنبه شب در آتش سوخت. گویا مشکل اتصالی داشته! به علاقه مندانش تسلیت میگویم. باید به فکر مکان جدید باشند.

3- قالب قبلی به هم ریخت و این جدیده را فعلا زدمش رفت بالا تا ببینم چه میشود.

4- شاید فکر کنید که عاشق سینه چاک قلیانم که چنین در این زمینه داد سخن داده ام. ولی قبلی که شوخی بود و اینبار نه در رثای قلیان بود که بیشتر هدفم توجه به مسائلی ساده از این دست بود که خیلی جدی میگیریمشان.

5- پی نوشت 7 پست قبلی را مجددا بخوانید.

6- مم ن.

+ نوشته شده در  87/12/15ساعت 3:34  توسط سید علی مجد  | 

در نسبت عقل و دل

تقدیم به عمه ی دوستم که هر وقت کارمان گیر می افتد به جانش قسم میخورد!

انسان یا بهتر بگم بدنش حاکمان مختلفی دارد که من کاری به آنها ندارم. در این میان میخواهم به دو حاکم اصلی بپردازم که عقل است و دل.این دو رقابتی دیرینه دارند و به نامهای دیگری چون عشق و احساس و منطق هم میخوانندشان که من همان اولی را ترجیح میدهم. دل و عقل در تعاملی دائمی و جدلی مداوم هستند با یکدیگر. و البته تفاوت های آدمها و تفاوت های دل ها و عقل ها باعث میشود در هر انسان نتیجه ی این جدال با انسان دیگر تفاوت داشته باشد.

سوال بی ربط: الان دارید به چی فکر میکنید؟

صورت مساله:

برای روشن شدن نسبت عقل و دل و فارغ از تاثیرات حاکمان دیگر بدن یک محور فرضی تصور کنید که یکسر آن عقل باشد و یکسر دیگر دل. هیچ فرقی نمیکند که کدام این سر و کدام آنسر باشد چون بحث منفی و مثبت نیست. به نظرم همه ی آدمها با توجه به میزان حضور عقل و دل در تصمیمات شان در یک جایی از این محور قرار میگیرند. بعضی ها در نقطه ای نزدیک به مرکز و محل تعادل، بعضی در میانه های اینور و بعضی در میانه های آنور، و بعضی هم در جایی نزدیک به منتهی الیه طرفین. برای روشنتر شدن بحث مثالی میزنم. برای پیدا کردن آدمهایی که در انتهای طرفین این محورند باید خیلی تلاش کرد چون کمیاب اند. به نظرم در طرف احساس تنها میتوان از این عاشقهای ادبیات نام برد. یکی مثل فرهاد که در پی عاشقی می افتد به کوهکنی. عقل نداشته این بشر. و درباره انطرف محور هم شاید بتوان شخصیت اسطوره ای مثال زد ولی میتوان نمونه های عینی تری برایش یافت. یکی مثل صدام که بدون دخالت احساس می توانست آدمهای زیادی را به کشتن بدهد با توجه به این نکته که او به نزدیکانش هم رحم نمیکرد و در 16 سالگی دایی خود را هم به قتل رسانده بود. این نشان میدهد یک نفر برای رسیدن به موفقیت - البته با تعریف خودش- حاضر است بر روی بدیهی ترین پیامهای دلش پا بگذارد و راه دیگری برود که عقل میگوید.

نکته: انسان دائما در حال تغییر است و ممکن است این تغییرات او را به طرز قابل توجهی در این محور جابه جا کند. مثلا اگر کسی از گذشته ی هیتلر خبر نداشته باشد حتما او را هم در انتهای عقلانی این محور میگذارد. در حالی که او نقاش بوده و تبعا آدم بی احساسی نبوده، اما در این میان به خاطر فشارهایی که پس از جنگ اول به آلمان آمد احساسات ناسیونالیستی اش گل کرد و شد آنچه که میشناسیمش.

توجه: این که هیتلر و صدام را در انتهای محور عقل میدانم نه به این جهت است که فکر کنید راهشان را راه موفقیت میدانم و همه ی کسانی که در این جا قرار میگیرند مثل این دو هستند. نه خیلی از مخترعین و مکتشفین هم که خود را وقف علم کردند هم میتوانند در اینجا باشند. به بیان دیگر اینجا جایی ست که کسانی در آن قرار میگیرند که برای رسیدن به شاهد موفقیت در نظر خودشان بر تمام مکنونات قلبی شان پا میگذارند.

سوال: آدم خوب است کجای این محور باشد؟ آدمهایی که در یک نقطه ی مساوی به نسبت نقطه ی تعادل محور در دو طرف آن قرار دارند کدام خوشبخت ترند؟ آدم خودش چقدر میتواند محل حضورش در این نمودار را جابه جا کند؟ دو نفر که فاصله ی زیادی در این محور با یکدیگر دارند چقدر میتوانند رابطه ی دوستانه ای داشته باشند؟

خاتمه: من که آدمهای بی احساس را نمی پسندم.البته بی عقل ها بدترند. اما به نظرم خوب است آدم در جایی نزدیک نقطه ی تعادل محور باشد ولی با این تبصره که تصمیمات نهایی را عقل بگیرد نه دل. ولی برای این تصمیم گیری لازم است عقل دل را قانع کند، نه اینکه دل مجبور به تبعیت شود که در آنصورت دل امکان دارد بشکند و آدم ناقص العضو بشود. البته تنظیم روابط این دو کار راحتی نیست ولی لازم است.مشروط بر اینکه به تعادل اعتقاد داشته باشید.

تتمه:

1- اینهایی که نوشتم یکبار پرید و بازنویسی اش مشوش ترش کرد. شرمنده! البته نمیخواد نصیحت کنید. توی کافی نت وضعیت فرق میکند.اونم کافی نتهای قم.

2- اینهایی که نوشتم چیزی نبود که میخواستم بنویسم اما دیدم طولانی شد و وقت ندارم بیخیال شدم. اگه دست داد توی کامنتها بحث رو پی میگیریم.

3- اینهایی که نوشتم حاصل چند بحث جسته و گریخته با دوستان مختلف است و البته فکری خام، میتوانید بروید کاملش کنید و به عنوان نظریه از خودتون دربکنید!

4- همچنان محتاج دعا!

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 11:9  توسط سید علی مجد  | 

احترام دیگه ور افتاد!

تقدیم به میتی کومان حاکم بزرگ که علامتش واجب الاحترام بود!

یک چیزی قبلا به ذهنم رسیده بود و ننوشتم تا فراموش کردمش. دوباره یادم افتاد و این بار نوشتمش.

انگیزه ی اول: یک دوستی یک بار در حالتی تذکر داد که فلان کار در شأن شما نیست. گفتم: شأن؟

انگیزه ی دوم: دوستی دیگر در حالتی دیگر تذکری مشابه داد.

انگیزه ی سوم: با دوستی تازه یاب صحبت میکردیم و او در حین بحث نکته ای در کار کرد و گفت: من خوشحالم جوونها تریبون ندارن چون اگه تریبون دستشون بیفته احترام بزرگترهارو نگه نمیدارن.

سوال: شأن هر کس چیست؟ احترام هر کس به چه چیزی است؟ احترام چیست و چقدر میتواند برای آدم ارزش داشته باشد؟ چه آدمهایی بی احترامی را برمی تابند؟ احترام به شخصیت حقیقی آدم مهم تر است یا شخصیت حقوقی؟ ما چقدر به احترام داشتن نزد دیگران احتیاج داریم؟ ما به چند درصد از احترامی که برای دیگران میگذاریم اعتقاد داریم؟

توجه: حتما انتظار ندارید که بخواهم جواب این سوالهارو بدهم؟ فقط به شیوه ی خودم بحث را پی می گیرم.

قدیمها:

1- پیش از این و در سالهای دورتر بزرگترها واجب الاحترام بودند. هر چیزی که بزرگترها میگفتند به جهت این که بزرگتر بودند لازم الاجرا بود مگر اینکه کسی طغیان میکرد که از جامعه طرد میشد.

2- در همان سالها پدر و مادرها واجب الاحترام تر بودند. چون علاوه بر بزرگی حق هم گردن بچه هاشون داشتند. بچه برای کار و آینده شون و ازدواج تماما مطیع والدین میشدند مگر اینکه کسی طغیان میکرد که عاق میشد.

3- و باز در همان سالها حاکم و پادشاه از همه واجب الاحترام تر بودند. دلیلش روشن است چون امین مال و جان و ناموس مردم بودند. و البته که امرشان مطاع بود. مگر اینکه کسی طغیان میکرد که تقریبا تکلیفش روشن میشد.

جدیدها:

1- چطوری پیری؟/ اون پیرزنه رو!/ پیرمرد خرفت/ و یا هر متلک دیگری که در این زمینه شنیده اید!

2- این بابای ما اصلا تو باغ نیست!/ این مادر ما هنوز نفهمیده که دنیا عوض شده/ یا هر چیز دیگه ای که شاید شنیده باشید!

3- این اس ام اس جدید درباره ی احمدی نژاد رو شنیدی؟ این کلیپ تقلیدصدای ... رو دیدی؟ یا این رئیس جمهور احمق رو دیدی اون شب چقدر دری وری گفت. و البته برای تکمیل تصویر به انتقادهای صریحی که میتوان به رئیس دولت داشت هم بیندیشید. به نظر میرسد در کشورهای پادشاهی هم این اتفاقها برای پادشاه میتواند بیفتد.

صورت مساله

به نظرم میرسد سابقا یکی از دلایل اصلی برای احترام داشتن افراد مسائل ظاهری مثل سن و سال و عنوان و لقب بوده است. اما در دنیای مدرن دیگر این فاکتور روز به روز به دلیل کم اهمیت تری برای احترام داشتن و گذاشتن تبدیل میشود. دیگر شما به صرف اینکه حاکم و رئیس جمهوری نمیتوانی به احترام داشتن امیدوار باشی مگر اینکه با عمل خوبت بتوانی مردم را قانع کنی که مفید هستی. البته شما میتوانی برای ساکت کردن دیگران از زور هم استفاده کنی. دیگر شما به صرف اینکه پدری نمیتوانی بر بچه ات اشراف داشته باشی مگر اینکه به روز باشی و پا به پایش حرکت کنی و از حرکت سریع تغییرات خسته نشوی و عقب نمانی تا بتوانی احترامش را جلب کنی. دیگر شما به صرف اینکه چند پیرهن بیشتر پاره کردی نمیتوانی امیدوار باشی چند جوان تازه از راه رسیده حرفت را بخوانند مگر اینکه بتوانی توانائی ات را ثابت کنی و احترام شان را جلب کنی.

نکته: آدم نیمتواند به امید احترام جایگاه هیچ شخصیت حقوقی دل خوش کند مگر اینکه شخصیت حقیقی اش قوی و قابل احترام باشد. به بیان دیگر آدم احترامش دست خودش است نه لباس و جایگاه، هر چند که اونها هم بی تأثیر نیستند.

تامل: حتی اگر یکی از این واجب الاحترام ها نتوانست احترام مان را جلب کند لازم است که حداقل در ظاهر احترامش حفظ شود که دنیا دار مکافات است.

تتمه:

1- آدم ساعت 5 صبح بخواد تحلیل اجتماعی بنویسه همینقدر گنگ و پیچیده میشه! قبلا چیزهای دیگه ای هم تو ذهنم بود که الان یادم نیست. بقیه ش باشه برای کامنتها، البته اگه لطف کنید! برم بخوابم که ساعت 9 قرار دارم!

2- این نسیما داره به مرحله ی خفه کننده ش نزدیک میشه!

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 5:3  توسط سید علی مجد  | 

درباره ی میرحسین و انتخابات و حواشی اش

تقدیم به محمود احمدی نژاد که رخوت مان را میشکند تا علیه ش مبارزه کنیم.

این که میرحسین موسوی دقیقا برای انتخابات اعلام حضور کرد یا میخواد اردیبهشت اعلام کنه از اون چیزایی است که فکر کنم کسی نفهمید ولی همه این رو فهمیدن که او هم میخواد بیاد. میگن اگه بیاد خاتمی و کروبی میرن کنار. اما اونا هم سفت و سخت مشغولن. این وسط یه عده از اصلاح طلبها او را قبول ندارن و یه عده اصولگرا هم میگن که میرحسین ربطی به اصلاح طلبها نداره. یک معادله درست شده با کلی مجهول که اگر با عقل و تدبیر حل نشه یک گیر و گره اساسی پیش میاد و محمود میاد دوباره ماهی میگیره!

چند تا نکته ی متفرقه

۱- به نظرم میرحسین یک مزیت بزرگ نسبت به خاتمی دارد که عرض میکنم. ولی اول بگویم که مشخص است که بخش قابل توجهی از آرای اصلاح طلبها از جوانها به دست می آید و جوانها با توجه به اقتضائات سنی همیشه حمله را بر دفاع ترجیح میدهند. جوانهایی که قرار است از اصلاح طلبها حمایت کنند در صورت حضور میرحسین و خاتمی با دو استرتژی متفاوت روبه رو میشوند که به نظرم باید مدنظر قرار بگیرد. از آنجایی که خاتمی شناخته شده تر و محبوب تر است در زمان حاضر آرایش خیلی بیشتر است و این فرصتی است برای تخریب گران تا سعی کنند تا زمان باقی مانده تا انتخابات آرای او را کاهش دهند. و این مساله علاقه مندان او را مجبور میکند تا تمام زمان باقی مانده را به دفاع از او مشغول باشند و سعی کنند آرای او را حفظ کنند. مساله ای که فوق العاده سخت و خسته کننده است. به بیان دیگر از امروز تا ۲۲ خرداد آرایی که میتوان به خاتمی افزود فوق العاده کم و حفظ آرای موجودش که الان به نظر زیاد میرسد زیاد است فوق العاده مشکل است. این دفاع چیزی است که در علائق جوانان سخت میگنجد. اما از آنسو همان گمنامی میرحسین در بین جوانان است که موجب میشود علاقه مندانش برای افزودن به آرای او که الان چندان تعیین کننده نیست سیاست هجومی پیش بگیرند و این چیزی است که مطلوب جوانان است و میتواند بر شور و شوق شان در گذر زمان بیفزاید.

۲- برخلاف خیلی از دوستان معتقدم حتی کروبی دارای پتانسیل های قابل تاملی است. انقدری که لازم است جدی گرفته شود تا انقدر مسائل هم پیچیده نشود. کاری که در شرایط فعلی کروبی برای اصلاحات میتواند بکند این است که در حکم بولدوزر یکسری از خرابکاری ها را اصلاح کند و راه را برای بازگشت قطار اصلاحات به ریل فراهم کند.

۳- هر چه میگذرد بیشتر نگران خاتمی میشوم. حتی نگران رای نیاوردنش. فاجعه میشود. اگر هم نیاید کی میخواهد جواب شور و اشتیاق جوانان علاقه مندش را بدهد. آنان که دارند تلاش میکنند تا بماند. ای کاش بتوانند تصمیمی بگیرند که کمتر هزینه داشته باشد. پیش خودمان باشد فکر میکنم نتوانند.

۴- اوضاع اصولگراها هم خوب نیست. این گیج بودن اصلاح طلب ها لااقل یک فایده دارد. یک وقت شما حریفت را میشناسی و سعی میکنی برای مبارزه رفتارش را تحلیل کنی و بر اساس تحلیل هایت برنامه ریزی میکنی اما وقتی حریف خودش را نمیشناسد شما را هم در گیجی اش سهیم میکند و این عجالتا چیز خوبی است. از اونجا هر کی بیاید امیدوارم قالیباف نیاید به دو دلیل: اول اینکه اگر بیاید تمام زحماتش در شهرداری تحت الشعاع قرار میگیرد و همه میگویند او این کارهارو به خاطر ریاست جمهوری اش کرده و تا حدی باعث دلخوری میشود اما اگر نیاید باعث میشود این تصور که در تمام چند سال شهردار بودنش وجود داشته از بین برود و او به محبوبیتی فوق العاده برسد و در صورت حفظ روند کنونی دوره ی بعد با اقتداری بیسابقه به ریاست جمهوری میرسد. دلیل دوم اینکه در این میان آرا از این هم که هست بیشتر میشکند و این فرصتی است برای محمود.

۵- خیلی از کسانی که کاندید شده اند تنها یک هدف دارند. محمود نیاید که در آنصورت باید فاتحه ی کشور را خواند.

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت 13:57  توسط سید علی مجد  | 

شاید که آینده

تقدیم به تمام کسانی که برای بهتر شدن آینده ی بدون خودشان تلاش میکنند.

از فلکه ی رسالت میخواستم بروم میدان مطهری. یک پیکان عتیقه آمد. اول عصر بود و عجله داشتم. میرفت. سوار شدم. درهای ماشین هیچ تودوزی نداشت و فلزهایش زده بود بیرون. به معنای اتَمّ کلمه داغون بود. راننده ی این ماشینهای مسافرکش قراضه معمولا اخلاق مشخصی دارند. تیریپ معترض، حق ضایع شده و ناراحت. و این از آن دسته ای بود که با سکوتش اعتراضش را نشان میداد. با چشمهایی زل زده به خیابان خلوت ساعت ۳به فکر راهی برای ابراز اعتراض. با درآوردن صدای گاز ناهنجار ماشین که سکوت را درمی نوردید یک اعتراضی را لااقل نشان میداد. به ماشینهایی که از فرعی ها به خیابان دورشهر میپیچیدند راه نمیداد و مطمئن از اینکه راه برای خودش است کوچکترین گذشتی نمیکرد. البته لااقل هیچی نمیگفت و راهش را میرفت. از خلوتی عصرگاهی این طرف شهر به شلوغی دم حرم رسیدیم. بعد از پل آهنچی و علافی مربوط به پل بازار. هر سه لاین قفل کرده بود. حرکتی ایجاد شد. یک مرتبه لاین وسط کاهشی چشمگیر یافت. راننده ی ما سریع ماشین را به این لاین منحرف کرد. داشت میخورد به پرایدی که میخواست راهش را پی بگیرد. نخورد. راننده ی پراید آدم محترمی بود و راهش را ادامه داد. اما خیلی مودبانه گفت: خب لااقل صبر کن من برم بعد بیا. راننده ی ما گفت: خب بابا! برو دیگه! رفت. بعد وقتی مطمئن شد طرف صدایش را نمی شنود اضافه کرد: تو ... اگه میخواستی بری که انقدر معطل نمیکردی. مسافر جلویی که از قیافه اش چیزهای خوبی نمی بارید با همان لحن اعتراضی راننده افزود: رانندگی بلد نیستی نشین پشت ماشین. جو ماشین جوری شده بود که من به عنوان تنها موجود زنده ی دیگر در ماشین باید طبق سنت دیالوگهای ماشینی در تائیدشان چیزی می افزودم. به سکوتم ادامه دادم. آنها خودشان نق زدن شان را پی گرفتند. خیلی جفنگ میگفتند. حوصله نداشتم. ذهنم درگیر جلسه ی یک ربع دیگه م بود. اما دیدم نمیتوانم. یک نگاهی از سر توجه به راننده کردم که سعی کنم واکنشش را به اعتراضم پیش بینی کنم. امیدوار شدم اما مسافر بغلی اش خیلی امیدوار کننده نبود. تیرتپ این آدمهایی که برای اطراف شون ارزش قائلند رو گرفتم و با کلی مزمزه کردن حرف گفتم: ولی پیش خودمون باشه ها، خیلی هم بی ربط نمیگفت. ساکت شدند. راننده گفت: آره خدائیش اینجوریه، ولی تو این مملکت هر کی باید به فکر خودش باشه، هر راهی پیدا کردی باید فرار کنی! مسافر بغلی که انگار دلیل این حرفها را نمیفهمید سکوت کرده بود. دیدم شرایط بد نیست گفتم: درسته ولی میدونی اگر تو یک جامعه تعداد آدمهایی که مثل شما فکر میکنن زیاد باشه چی میشه؟ سنگ رو سنگ بند نمیشه! گفت: همه همینطورند. تائید کردم و گفتم بالاخره یه روزی باید درست بشه، هر چی کمتر به آن توجه کنیم دیرتر درست میشیم. به این امید میمانیم که یک روزی درست میشه. فقط لازمه که بعضی هامون گذشت داشته باشیم. فکر کنم اینها فاکتورهای جهان سومی هاست.  دیگر رسیدیم. گفت: آره همینطوره. پیاده شدم. با یک گاز پرصدا رفت دنبال کارش.

تتمه:

برای نسیما در فکر تهیه ی گزارشی از جنها و جن زده ها هستم. یک نفر را که از دوستان یکی از بچه ها بود را ملاقات کردم. قرارمان در دفتر انجمن نسیم اندیشه بود. چیزهای جدیدی گفت. کار ابعاد تازه ای یافت. جالب بود که چند روز قبل که در جلسه ی نشریه درباره ی همین گزارش صحبت شده بود او هم به دلیلی دیگر در آنجا حضور داشت. برای اطلاع دوستان حاضر در آن جلسه بگویم که او میگفت در آنروز اتاق انجمن مملو از اجنه شده بود و حتی آنان که جا نشده بودند توی حیاط تجمع کرده و حرفهای مان را گوش میکردند. یوهوهووووهاهاهااااااااا!

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 19:50  توسط سید علی مجد  | 

در باب امید و ناامیدی

تقدیم به دوست همدلم علی هوشنگی که در پیاده روی ویژه ی دیشب همراهی ام کرد.

در پیاده روی سه ساعته ی نیمه شب دیشب با دوستم بحثی درگرفت که برای شما هم مینویسمش.

شنیدید میگن آدم به امید زنده س! تا حالا با دقت تمام به این امید فکر کردین؟ به این که وقتی یکی امیدش رو از دست میدهد چه اتفاقی برایش می افتد؟

دو داستان شخصی برای ناامیدشدن

۱

مادرم سرطان داشت. پیش از او یکبار خاله م هم گرفتار شده بود و خوب شده بود و دوباره متازتاز(بازگشت) کرده بود و باز به لطف خدا خوب شده بود. ما امیدوار بودیم و مادرم بعد از یکسال درمان خوب شد. بعد از یکسال بیماری متازتاز کرد و ما دوباره به طرز قابل توجهی امیدوار بودیم و تلاش میکردیم. اما بعد از چندماه بیماری وارد مرحله ی جدیدی شد و شدتی سخت گرفت. این مرحله ی جدید در عرض دوهفته و در پیش چشمان امیدوار و متعجب ما آنچنان شدید شد که مادر به کما رفت و به آي سي يو منتقل شد و ما به طرز مذبوحانه ای امید داشتیم. دیگر دیدارمان به روزی یکساعت و از پشت شیشه کاهش یافت. چیزی که در این دو هفته ی دیدار در آی سی یو اتفاق می افتاد این بود که ناگهان در حین دیدار از پشت شیشه پرستارها پرده ها را میکشیدند و دوازده خانواده ای را که پشت شیشه بودند و بیماران بدحال تخت های ۱۲گانه را تماشا میکردند را به نگرانی می انداختند. چون مفهوم این پرده کشیدن این بود که یکی از بیماران بدحالتر شده و باید اقدامات ویژه ای برایش انجام دهند. و تمام ۱۲ خانواده به پشت در آی سی یو میرفتند تا پرستاری بیرون بیاید و ازش بپرسند که آیا بیمار بدحال بیمار آنان است و حالش چگونه است و ۱۱ نفر خوشحال برگردند و با آن بیچاره که بیمارش بدحال شده ابراز همدردی کنند که خدا کمکت کند و او برود توی اضطرابی مضاعف. این اتفاق نه هرروز ولی یک روز درمیان می افتاد و ما بعد از دو هفته نوبت مان شد. پرده ها را کشیدند.  پرستار آمد و با زبان همیشگی پرسیدم بیمار ما که نیست؟ گفت: چرا! گفتم چی شده و داستان ادامه یافت و کمی شرایط عادی شد. اما مشخص بود چه اتفاقی دارد می افتد و ما البته به معجزه ای فکر میکردیم. شاید شبیه همانی که در مورد خاله مان دیده بودیم. یک کورسوی امید خیلی خیلی کوچک. مادرم هنوز زنده بود و ما امید داشتیم. و این امید چقدر کلیدی بود. دیگر آنروز بیشتر از قبل و دو ساعت یکبار زنگ میزدیم و میپرسیدیم بیمار ما چطور است و هیچ چیزی جز اینکه هنوز در قید حیات است نمی یافتیم. و ما به امیدمان زنده بودیم. شب به صبح نحس نیمه ی آبان رسید. کسی جرات نمیکرد زنگ بزند بیمارستان. فامیلهای باواسطه زنگ میزدند و خبر ادامه ی حیات میدادند. تا ظهر شد و کسی برای تماس داوطلب نبود و من بخت برگشته تماس گرفتم. گفتم بیمار ما چطور است و گفت شما کی او میشوید؟ این سوال را هیچ وقت نمیپرسیدند. دلم ریخت صدای شکستن آن ظرف کوچکی که تویش امید کاشته بودیم را شنیدم. گفتم پسرشون هستم و گفت متاسفم برای تان، ایشالا غم آخرتان باشد. تمام محتویات آن ظرف ریخته بود. مذبوحانه تلاش کردم گفت وگو را ادامه دهم و گفتم یعنی تموم شد؟ هیچ امیدی نیست؟ هیچی؟ و صدای قطع شدن تماس همان جوابی بود که با روشنی پیغام را رساند. هیچ امیدی نبود. چند لحظه طول کشید تا سنگینی خبری که شنیده بودم را هضم کنم. و بتوانم بروم برای پدر امیدوارم بگویم و شریکهای غمم را بیابم. مادر رفت و امید مرد.

۲

انتهای داستان بخش اول پست قبلی هم چنین بود. وقتی بچه ای معصوم و فضول بدون هیچ مقدمه ای خبر از ازدواج آن دوست داد جا خوردم. گفتم: آآآآآآآآ..... و البته آن طفل از واکنشم هیچ نفهمید. و من در دفتر خاطرات آنروزهایم نوشتم که ... آمد و خبری تلخ را معصومانه بر سرم کوبید و رفت و نفهمید چه کرد. امیدم مرده بود.

سوال: آدم ها به چه امیدی زنده هستند؟ مخصوصا کسانی که امید از دست میدهند.

ادامه

۱

در حین حرکت دیشب مکررا با مردان نارنجی شب که مشغول پاک کردن کثافات روزانه ی ما از چهره ی شهر بودند برخورد داشتیم. به دوستم گفتم اینها به چه امیدی زنده اند؟ گفت: همین که پولی دربیاورند و بتوانند شکم زن و بچه شان را سیر کنند کافی است برای شان. و به این فکر کردیم که آدم میتواند چه امیدهای زیادی برای زندگی اش بیابد و اینکه اگر مثلا مردی که به امید خانواده تلاش میکند و سنش از ۵۰ گذشته است، در یک حادثه ای مثل زلزله ی بم تمام خانواده اش را از دست دهد چگونه حیاتش را پی میگیرد؟

۲

پیرمردها را دیده اید که چقدر با هم فرق میکنند؟ بعضی ها از ۶۰ سالگی که بازنشست میشوند میروند تو فکر مرگ و اگر مجبور نشن منتظر مرگ مینشینند و بعضی ها که هدف های شان والاتر است در ۸۰ سالگی برای آینده برنامه ریزی میکنند. اینها به چه امیدی زندگی میکنند؟

۳

در ادامه ی پست قبلی اینجا هم اشاره میکنم عشق و محبت هم یکی از شاهراهای امید است و میتواند چراغ راه آینده باشد. آدمهایی که برای ابراز عشق و محبت زنده اند خیلی امید پررنگی برای حیات دارند و فکر میکنم تعدادشان در کشور ما زیاد نیست. ایرانی ها اکثرا زنده های اجباری اند!

نکته

دوستم نکته ی خوبی گفت، این آدمهای میانسالی که نق میزنند و دلخوش نیستند احتمالا همین مشکل امید نداشتن را دارند و هدفی برای ادامه ی حیات ندارند و از صبح تا شب تلاش برای شکم قانع شان نمیکند.

سوال بی ربط: این ماهواره ی امید دقیقا چه کاری کرده است؟ ۱- با امیدمان به فضا رفته است؟/ ۲- امیدمان را به فضا برده است؟/ ۳- به فضا امید داده است؟ ۴- دارد دنبال آرزو میگردد؟

نکته ی بی ربط: در پیاده روی شبانه محل حرکت مهم است. ما دیشب راهمان به سه راه سجادیه افتاد و با برادران معتاد و دوستان اراذل و سگها و گربه ها همقدم شدیم که لذتی نداشت!

توجه: دنیا دار قرار نیست. این کلام از نهج البلاغه مسحورم میکند: بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، که باید گذاشت و گذشت.

تتمه:

این شانس کچل مان دوباره خودی نشان داد و یک ضدحال اساسی زد در حد تیم ملی جام جهانی ۹۸ در بازی با آمریکا! از اون حالگیری هایی که آدم را به تهوع می اندازد. میخواهی دلت را بالا بیاوری!!!!!

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 11:29  توسط سید علی مجد  | 

این عاشقهای زمینی

تقدیم به والنتیوس(والنتاین)که جماعتی را به کام دنیا رساند و اگر هم مسلک ما بود چند لقب ناجور پسوند نامش میگذاشتیم!

۱

در عنفوان جوانی یا بهتر بگم نوجوانی چنان که افتد و دانی، ما را اتفاق عشقی افتاد که یکسره بود و هیچگاه مجال ابراز نیافتم که بچه ای بیش نبودم و این عشق دو سه ساله با پاک شدن صورت مساله به پایان رسید. حکایت: ماری غمگین نشسته و چمبره زده بود و دوستی به او پیوست و گفت چرا چنینی؟ گفت: دو سال عشقی یکطرفه بر یاری خوش خط و خال داشتم و امروز برای ابراز رفتم و دیدم طرف شلنگ است! البته داستان من از این گونه نبود اما از این نمط بود! این را گفتم که بدانید اگر چیزی میگویم از سر تجربه است که این حال را اگر کسی درک نکرده باشد عمرا بفهمد چه خبر است.

۲

پیشتر بیشتر از امروز از خواننده هایی که همش از عشق میخوانند بدم می آمد و فکر میکردم اینها با این دنیای کثیف شان حق خواندن از عشق را ندارند. معتقد بودم این شب عاشقهای صبح فارغ، چیزی از پاکی عشق نمیفهمند. ولی بعدا که از آن روزها گذشتم راحت تر با آن کنار می آمدم.

۳

داستان عشق حکایت غریبی است. مکررا با دوستان در زمانهای مختلف درباره اش صحبت کرده ایم. اینکه این چه نیرویی است که میتواند قوی ترین آدمها را زمینگیر کند و جماعتی اصلا آن را درک نمیکنند؟ مرز میان محبت و شهوت کجاست؟ نهایت عشق کجاست؟ چرا اکثر عاشقها به وصال نمیرسند و چرا اکثر به وصال رسیدگان عاشق نمی مانند؟ نقش عقل در عشق چقدر است؟ عشق سازنده چیست؟ تخیلات ذهنی چه میزان در افزایش عشق تاثیر دارد؟ و و و ...

۴

یکی از دوستان در دوران دانشگاه به عشقی گرفتار شد که از آنجایی که در یک کشاکش و در آستانه ی وصال به فراغ افتاد حالتی بر او رفت که رسم عاقلان نبود و اختیار ز کف داده بود. به حالی افتاده بود که شبیه این عاشقهای ادبیات شده بود. اما در آن حال یکبار بهش گفتم به یک چیزت غبطه میخورم. اینکه یک نفر را برای دوست داشتن داری. به نظرم این بهانه ی جدی ای برای حیات است.

۵

حافظ میگوید: عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی/ یعنی که نقش مقصود از کارگاه هستی عاشقی است و این مفهومی است که شخصا به آن ایمان دارم و با حافظ در این مورد هم همداستانم که: پشمینه پوش تندخو، از عشق نشنیده ست بو/ از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند.

۶

تو این دوره زمونه حرف زدن از عشق چندان عقلایی به نظر نمیرسه اما لااقل به دست آوردن مراتبی از آن ارزش دارد. به قول استادمون: عاشق قدیم میگه: تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است/ ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است. و عاشق امروزی میگه: نگاهم با نگاهت کرد برخورد/ نمیدانم چرا حالم بهم خورد.

سوال مهم: کی میتواند بگوید پرکاربردترین کلمه ای که در گفت وگوهای اهالی جهان از آن استفاده میشود چیست؟ آیا به نظرتان عشق و محبت و مشتقات آن نیست؟ البته با احتساب استفاده های ابزاری و دروغین از معانی والای این الفاظ.

نتیجه: خلاصه اینکه حتما یک بار باید اتفاق عشق را تجربه کنید تا معنای زندگی را ملموس تر درک کنید.

نکته: خوش به حال آنان که عشق به خدا را تجربه کرده اند. معشوق بی نیاز که الکی ناز نمیکند و جنبه دارد. آخر و عاقبتش هم بهتر است. برای اون دنیا به اندازه ی کافی پارتی ات کلفت میشود!

سوال کلیدی: این اعمال و مناسک روز والنتاین را معمولا کی انجام میدهند؟ شب والنتاین یا والنتاین شب/ با توجه به این نکته که در قواعد مذهبی ما معمولا اعمال یکروز برای شب قبلش است. اینها هم اینجوری است؟

توجه: ایشالا قسمت بشه از این به بعد این حرفها رو در روز سپندارمزگان بزنیم که انگار روز عاشقان ایران باستان است.

تتمه:

۱- امروز تشییع جنازه ی منوچهر احترامی بود. پورنگ. همانی که بچگی های مان را با شعرهایش سپری کردیم و الان بخش مهمی از نوستالوژی های مان از آن دوران همان شعرهاس، حسنی نگو بلا بگو/ حسنی ما یه بره داشت/ خروس نگو یه ساعت/ دزده و مرغ فلفلی/ گربه ی من نازنازیه و کلی کتاب دیگر که هر وقت برای بچه ها میخوانمشان به اندازه ی چند لحظه شوق بچگی میگیردم. البته او در گل آقا هم مینوشت و فعال بود ولی من پورنگ را بیشتر دوست داشتم. روحش شاد.

۲-جواد نکونام چه گلی زد به کره. شاهکاره این پسر!

۳- دیروز در مجالی فیلم "کوری" که محصول امسال و از شرکت کنندگان اسکار است را دیدم. جالب بود. حتما خواندن این داستان نوبل گرفته و دیدن فیلمش را توصیه میکنم.

۴- تا یه ساعت دیگه بازی دربیه، چون طرفدار پاس بودم هیچ فرقی برام نداره اما دوست دارم هیچ کدوم به جایی نرسند. اما از این قلعه نویی برمیاد که یک سوراخی ایجاد کنه، دوستان قرمزدوستم را هیچوقت انقدر نگران ندیده بودم.

۵- امروز بی کاپشن اومدم بیرون، یعنی بهار اومده؟ خداجون متشکریم.

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت 12:8  توسط سید علی مجد  | 

زندگی مسابقه نیست

تقدیم به حضرت یوسف که داستان جذاب زندگی اش سر ملت را گرم کرده و شبهای آرام شنبه را آرامتر کرده است.

۱

یکی از بچه های دانشگاه که از دوستان صمیمی ام بود و هست در چند سالی که در دانشگاه بودیم خاطر کسی را میخواست و به قول قدما عاشق شده بود. داستان شان هم تا حد زیادی جلو رفته بود. این دوست ما که برخلاف اکثر بچه ها درآمدی هم از کار در بازار فرش داشت و فی الجمله به قول خودش جلو بود تنها به این جهت که میخواست اول خانه و ماشین بخرد تا بتواند دهان مردم را ببندد و ازدواج کند دوستی اش را رها کرد و پی نگرفت. او میگفت که ۵ سال دیگر به این امکان میرسد و دوستش نمیتوانست این همه وقت منتظرش بماند. من اولین نفری بودم که بعد از خداحافظی آخر دیدمش و اشکهایش را پاک کردم. او رفت و کارش را پی گرفت و به موفقیتهای مالی ای هم رسیده و هنوز مثل سابق بامرام است اما به نظرم گمشده ای دارد. بهش پیشنهاد کردم این وصیتنامه را بخواند. نمیدانم خواند یا نه، ولی دارم میبینمش که در سرعت سرسام آور زندگی روزمره در تهران دارد غرق میشود.

۲

یکی از بچه های دانشگاه که از دوستان صمیمی ام بود دختری را در محل شان در روستای نشلج کاشان میخواست. برای اینکه از خانه دور نباشد رفت با کلی پیگیری به دانشگاه کاشان انتقالی گرفت و رفت به دنبال علاقه اش. این دوست خوب در یک روز زیبای بهاری و در حالی که به دنبال انجام کار خیری بود در تصادفی جاده ای به دیار باقی شتافت. روحش شاد.

نکته۱: زبان کسانی که برای زندگی برنامه ریزی های چندین ساله میکنند را کمتر میفهمم. زمانی که ما نمیدانیم یک روز یا ۵۰ سال دیگر زنده ایم چرا باید لذت زندگی در زمان حال را به امید آینده ای مبهم واگذار کنیم.

نکته۲: زبان کسانی که در زندگی مشغول مسابقه دادن با دیگران هستند را که اصلا نمیفهمم. ترجیح میدهم با خودم که تا حد زیادی شناختمش مسابقه بدهم. چون اگر زندگی مسابقه بود باید خط آغاز و پایان آن یکی می بود و همه در شرایط یکسان رقابت میکردند. این دنیا اگر رقابتی داشته باشد جور دیگری است نه این چیزهایی که ما سرش مسابقه گذاشته ایم.

نکته۳: عمل به نکته ی ۱ چند پیش شرط دارد و اگرنه انسان را به ورطه ی بی خیالی و بی تعهدی می اندازد. شرط اول این است که خودت و توانایی ها و ناتوانی هایت را بشناسی و شرط دوم این است که فلسفه ای برای زندگی ات یافته باشی. در این صورت به جای اینکه در روزمرگی ها غرق شوی و سعی کنی کاری که مردم از تو انتظار دارند را انجام دهی در حالی که به آن علاقه نداری، و به جای اینکه بروی برای آینده برنامه ی بلندمدت بریزی در حالی که توان پیش بینی آن را نداری میتوانی در لحظه بهترین تصمیم را برای آینده بگیری. یعنی به عنوان مثال الان چون پول مازاد داری تصمیم بگیری که مثلا پس انداز کنی اش ولی نه به این نیت که ۲ سال دیگر مثلا فلان کنی و ۵ سال دیگر فلان، که به این نیت که الان به نظرت درست ترین کاری که میشود با این پول انجام داد پس اندازش است. حال شاید ۲ سال دیگر فلان کار را هم با آن کردی.

تتمه:

۱- الان که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که کاش اینها را نمی نوشتم چون آنچنان که باید نتوانستم ابعاد ذهنی بحث را باز کنم اما الان دوباره که فکر کردم گفتم شاید کسی نکته ای درکار کرد که بتواند به تکمیل این نکته ها کمک کند. در ضمن اینکه این موضوع را در چند زمان مختلف با دوستان به بحث گذاشته ام و چکش کاری کرده ام اما حیف که چیزی که نوشتم بهم نچسبید.

۲- سفر دو روزه مان به کاشان با دوستان جان در توفیق تمام به پایان رسید. ولی فشار مضاعف قبل و بعد از سفر که برای جبران این دو روز متحمل شدم بیشتر از همیشه بود و مجبورم کرد دیرتر بیایم اینجا. ولی ارزشش را داشت. آدم واقعا رفرش میشود. خدا بهار را زودتر برساند و طولانی ترش کند. اردیبهشت را نباید از دست بدهید. ماه سفر است. برایش برنامه ریزی کنید.

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 17:22  توسط سید علی مجد  | 

آژیرکش ها و چوپانهای دروغگو

تقدیم به همه آدمهایی که بی مزد و منت خوبی میکنند.

داستان آخر

امروز صبح  پیاده از فلکه ی صفائیه وارد خیابان دورشهر میخواستم بشوم، یک پلیس ماشینهای روی پل را نگه داشته بود تا ماشینهای اینطرف بروند.-لازم به ذکر است یکی از چهار مسیر منتهی به فلکه ی صفائیه پلی است که آغازش از فلکه شروع میشود- صدای آژیری بلند شد و از آنجایی که فرق صدای آژیرها را نمیدانم نفهمیدم صدای آمبولانس است یا آتش نشانی یا پلیس. پیش خودم فکر کردم این پلیس احمق چرا راه را به اینطرفی ها نمیدهد تا این ماشینی که آژیر کشید زودتر برود. در همین فکر بودم که به محاذات پلیس مذکور رسیدم و گفتم صدای آژیر چی بود؟ یک جوری گفتم که منظورم را فهمید. گفت صدای هر چی میخواهد باشد! من که نمیتوانم بذارم اینها بروند و ماشینها گره بخورند. لبخند تلخی هم به لب داشت. حرکتم را پی گرفتم و از جلوی پل رد شدم. راه اینطرف باز شد و فهمیدم پلیس مذکور احمق نبوده و صدای آژیرها را تشخیص میداده است. صدای مذکور مربوط به ماشین پلیسی بود که بعد از حرکت ماشینها بدون هیچ تلاش ویژه ای برای زود رسیدن به مقصد، با چند سرباز و سرهنگ مربوطه به راه خود ادامه داد و نگاهی هم بین آنها و پلیس سرچهارراه رد وبدل نشد. انگار برای سرگرمی آژیر زده بودند یا اینکه خودشان را مهمتر از بقیه میدانند. یاد مرد هزارچهره ی مهران مدیری افتادم که وقتی سوار ماشین پلیس شد گفت همیشه در حسرت آژیر زدن بوده. در دلم خنده ی تلخی کردم.

داستان قدیمی

آقا یحیی که از آشناهای دورمان بود سابقا راننده آمبولانس بود. ما رفت و آمد چندانی با هم نداریم ولی نمیدانم چرا و بعد از چه برنامه ای یک بار حدود 20 سال قبل جمعی از نزدیکان ما را با ماشینش به مقصد رسانده بود. نکته ی مهمتر اینجا بود که برای بازکردن خیابانهای شلوغ تهران از آژیر استفاده کرده بود. این کار خاطره ای جالب در ذهن خواهرم که در انزمان دختری کوچک بوده ایجاد کرده بود. آقا یحیی دیگر راننده ی آمبولانس نیست اما بستری که باعث پرورش آقایحیی ها در جامعه شده بود همچنان فراهم است. و روز به روز بر تعداد آقایحیی ها افزوده میشود.

داستانی دیگر

حدود یک سال قبل در ساعات شلوغ اوایل شب میخواستم از میانه ی چهارراه بیمارستان عبور کنم. ماشینها کاملا قفل کرده بودند و من هم مثل همه ی آدمهای فرصت طلب و بیحوصله برای فرار هر چه سریعتر از شلوغی شهر تصمیم گرفتم به میانه ی ماشینها آمده تا زودتر به آنسوی خیابان برسم. در میانه ی خیابان قفل کرده بودم که صدای آژیر آمبولانسی توجهم را جلب کرد. با وجود تنگی فضا و با مساعدت چندنفر داشت به سختی راهی برای فرارش میگشود تا نفسی را تداوم بخشد. اکثر افراد مثل من از صدای آژیر که حالا ممتد شده بود یاد قصه های غصه های شان افتادند و کوچکترین راه باز شده را به او میدادند تا بیشتر از این اذیت شان نکند. آمد جلو تا جایی که در یک کشاکش دقیقا کنار جایی که ایستاده بودم فضایی خالی شد. راننده ی آمبولانس داشت از ماشینی که راه را به او واگذار کرده بود تشکر میکرد که یک پیکان قدیمی از فرصت استفاده کرد و راه را گرفت. صدای بوقهای اعتراضی ماشینهای اطراف هم که سرنوشت آمبولانس را پیگیری میکردند به صدای آژیر اضافه شد. پیکان مذکور دقیقا کنار من بود. بهش گفتم: خیلی بی معرفتی! فکرکن عزیز خودت تو ماشینه! مثل این آدمهای احمق که اندازه ی گوسفند میفهمند و همیشه نق میزنند گفت: تو از کجا میدونی که الکی آژیر نمیکشه؟ بر عصبانیتم افزود و گفتم تو از کجا میدونی که الکی میگه؟ باید اول از اون مطمئن بشی! شوخی که نیست! در همین حین راه باز شد و احمق مذکور بدون هیچ تنبهی راهش را ادامه داد و رفت و آمبولانس هم بیمارش را به دنبال سرنوشتش فرستاد.

نتیجه ی کلیدی: اعتماد چه چیز خوبی است. جامعه ای که مردمش به یکدیگر و به مسئولانش اعتماد ندارند خیلی بیچاره است و جامعه ای بیچاره تر است که مسئولانش هم به مردم و به یکدیگر اعتماد ندارند.

سوال مهم: با محبوبیت فعلی پلیس در کشور اگر یک ماشین پلیس آژیر بکشد فکر میکنید چند نفر بهش راه میدهند، البته اگر نترسند.

نتیجه ی نهایی: روان جامعه مریض است.

تتمه:

1- دیروز شدیدا موتورگیری بود. چند موتورسوار را دیدم که از بیخ تا بالا فحش میدادند و میگفتند این شیرینی 22 بهمن شان است. بعضی ها میگفتند خزانه خالی شده و میخواهند اینطوری پرش کنند. ضمن اینکه به نتیجه کلیدی دوباره توجه میکنید این را هم بگویم که مسئول کج سلیقه آفتی است برای همه.

 2- رفتم اداره ی برق برای شکایت دستگاه سوخته ام. در کمال تعجب یک فرم بهم داد و گفت برو درست کن و فاکتور بگیر و بیار پیش آقای فلانی و پولت را بگیر. گفتم بررسی نمی کنید؟ گفت نه تو منطقه سیم دزدی شده و وسایل خیلی ها سوخته! برای هر کی تعریف کردم خندید و گفت دستت انداخته، حالا همچین بدوئوننت که حظ کنی. باز هم نتیجه ی کلیدی را بخوانید.

3- این مطلب لعنتی را با همه ی مشقات یکبار دیروز نوشتم که پرید و دیگر نه وقت داشتم و نه اعصاب و امروز هم با یک داستان جدید روبه رو شدم ولی نوشتمش و دادمش اومد بالا.

۴- یک مدل جدید هم به قالب فعلی اضافه شد. در گوشه ی بالای سمت راست، قالب کاغذی را انتخاب کنید. شاید برای بعضی ها به هم ریختگی ایجاد کند. با تشکر از پسرخاله ی گرامی.

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 17:26  توسط سید علی مجد  | 

روایت یکی از حاضران جلسه ای که خاتمی انگار در آن جلسه آمدنش را قطعی کرد

داستان آمدن خاتمی

تقدیم به سید محمد خاتمی که دوستش داریم و انگار قرار است دوباره  برایش تلاش کنیم.

تقریبا سخنرانی به اواخر رسیده بود و خاتمی داشت خیلی محکم از ویژگی های میرحسین میگفت. جماعت که عاشق دلسوخته اش بودند دمق و پکر و بغ کرده در یک فضای تنگ دیگر داشتند باور میکردند که این حرفها مقدمه ی خداحافظی است. در تحلیلی سریع به محمد مجیدزاده اشاره کردم تموم شد و اونهم خیلی متفکر تائید کرد. به ناگاه ورق برگشت، خاتمی که خیلی بی هیجان-نخواستم بگم شل و ول- صحبت میکرد ریتم تندتری به صحبتهایش داد و جریان صحبت را عوض کرد. همه راست نشستند. قوزها صاف شد. چرت استاندار سابق قم اسماعیل سعادت که سخنران اول برنامه بود پاره شد. حجت الاسلام فاضل میبدی که آخرین سخنران قبل از خاتمی بود و از دوستان نزدیکش است و از او خواسته بود که در همین جلسه و در جمع مردم قم اعلام حضور کند هم اخمهایش را باز کرد. خاتمی گفت من دوست دارم که میرحسین بیاید ولی نمیتوان مردم را خیلی معطل گذاشت و به نظر میرسد ایشان نتوانستند به تصمیم قطعی برسند و اگر اینطوری شود من مجبورم بیایم.

نمیخواهم متن را روایت کنم برایتان و این کار را واگذار میکنم به سایت بنیاد باران که کامل نوشته است. میروم سراغ حاشیه ها.

۱

خاتمی که وارد شد جا خوردم و به خودم گفتم چرا انقدر زرد و مضطرب و بیحوصله است. پیش از صحبتهایش افراد مختلف که او را دعوت به حضور میکردند تمام حالتهای قبلی اش را تشدید میکرد. در حسابی سرانگشتی و با توجه به پیش زمینه های ذهنی گفتم اینکه مجبور است خواسته ی مردم را رد کند دارد آزارش میدهد و مانده است این شور و اشتیاق را چه گونه جواب کند. این تحلیل تا همان اواخر که اشاره شد سرپا بود و وقتی ورق برگشت فهمیدم این حالتها ناشی از قطعی شدن حضورش است، چیزی که نمیخواست. این را در دعایی که کرد به واقع میشد احساس کرد. وقتی خدا را شاهد گرفت که علاقه ای به حضور ندارم ولی این انتظار برایم ایجاد تکلیف کرده است. و چقدر این مرد سلیم النفس است و درستکار که اصلا به ذهنم لمحه ای هم خطور نکرد که میتواند این حرفها را از سر ریا گفته باشد. این حال من را جعفر مرتضوی هم تائید کرد.

۲

خاتمی نگفت می آید ولی همه ی حاضران فهمیدند که می آید. گویا در جلسه ی صبح امروزش با میرحسین قدری از تاخیر در اعلام حضور ناراحت شده و تصمیم نهایی را گرفته و البته راهی برای گریز را هم بازگذاشت. این را که کنار حرف فاضل میبدی که خواست که امروز اعلام حضور کند و نگاهی که بین شان رد و بدل شد که بگذاریم خیلی قضیه فرق میکند. البته میتوان این حرفها را تحریکی برای میرحسین هم دانست که زودتر تکلیف را روشن کند. ولی حرفهای بچه های ۸۸ خبر از قطعی شدن حضور خاتمی میداد.

۳

حالا دوباره خاتمی شد سردمدار. مجالی برای هیچ جرف دیگری نیست. منفی بافان لطف کنند بروند دنبال کارشان. شرمنده.

تتمه:

۱- مسئول کافی نت دارد بیرونم میکند و نمیگذارد هر چه دل تنگم میخواهد بگویم. همین ها را هم که گفتم مشوش کرد. شاید فردا کاملش کردم. اگر حسش بود.

۲- به همان دلیل قبل نتوانستم جوابهای کامنتهای پست قبلی را بدهم. بر میگردم.

اضافه:(۲۰ ساعت بعد)

حسش نبود بقیه ش رو بنویسم ولی کامنتها رو جواب دادم.

فقط این رو اضافه کنم که وقتی یکی از سخنرانان داشت از خاتمی میخواست که بیاید و نگاه مهربان خاتمی را به خود جلب کرده بود که با احساس و صداقت داشت بهش نگاه میکرد یک لحظه در ذهنم گذشت که اگر الان اینجا محمود نشسته بود و لبخند میزد چی میشد؟ چندشم شد از این تصویر و حال خوشم خراب شد!

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 22:42  توسط سید علی مجد  | 

این سه نفر!

تقدیم به ایرج میرزا که تورق دیوانش دلتنگی دیروزم را از بین برد.

بهانه

محمد مجیدزاده زنگ زد و گفت شنبه میای بریم تهران برای دیدار قمی ها با خاتمی؟ گفتم اگه اتفاق غیرمنتظره ای نیفته آره!

موضوع

این حکایت کاندیدای اصلاح طلب ها در انتخابات هم طبق معمول به گیر-با کسب اجازه از حسین آرشید- کشیده شده است. از یک طرف شیخ لر قرص و محکم گفته می آید و از طرف دیگر خاتمی گفته یا من می آیم یا میرحسین. از آنجایی که حضور کروبی قطعی به نظر میرسد چون فکر میکنم او بعد از انتخابات دوره ی قبل تمام این حزب بازیهایش به نیت ریاست جمهوری بوده و به نوبه ی خودش تلاشهایش را هم برای اجماع کرده و به توفیق نرسیده و بعدا هم که اولتیماتوم داده و کسی گوش نکرده و نهایتا اعلام رسمی حضور کرده. نمیتوان شرایطی را تصور کرد که کروبی نیاید. هر چند بعضی دوستان تحلیل شان این است که این کارهایش برای سهم خواهی است. در طرف مقابل خاتمی است که این تردیدهایش مارا کشت. یک مدت با کروبی رایزنی کرد که ناکام بود و الان هم با میرحسین که ناتمام است. حال در این میان یا میرحسین را بعد ار 20 سال برمیگردانند به صحن علنی کشور یا خاتمی بر تردیدهایش غلبه میکند و تمام اعتبارش را میگیرد کف دستش و به جنگ محمود می آید. از آنجایی که در معادله ی گفته شده توسط خاتمی، کروبی که اینبار حامیان جدی تری دارد جایی ندارد میتوان تصور کرد کروبی به همراه خاتمی یا میرحسین خواهد آمد. چون بعید است با مکانیزم معرفی شده، میرحسین بعد از این همه سال دعوت اعلام آمادگی کند و به خاطر کروبی کنار بکشد و از آنطرف خاتمی با این همه مقدمه و موخره اعلام آمادگی کند و بعد برود کنار. و کروبی هم که هیچ چیزی مثل اینکه جدی اش نگیرند اذیتش نمیکند همین طوری کنار نمیرود. پس باید منتظر واکنش اصولگراها بود که آیا از این فرصت استفاده میکنند یا به صورت جوانمردانه آنها هم با اعلام لااقل دو نماینده شرایط را یکسان میکنند تا جنگ برابر شود که با توجه به اینکه اینجا ایران است به نظر می آید چنین شود.

سوال خارج از موضوع

چرا در کشورمان اعلام آمادگی برای ریاست جمهوری تا این حد با ناز و غمزه همراه است؟ چرا در آمریکا افراد از دو سال قبل علاقه شان را نشان میدهند.

جوابهای همان سوال

_ چون در کشور ما قحط الرجال است و برای پیدا کردن آدم مناسب باید خیلی گشت.

_ چون آمریکایی های غربزده! جوگیر هستند.

_ چون در جامعه ی ما آدمها معمولا دو روی متفاوت دارند که نمیتوانند هر دو را به طور علنی داشته باشند و از ترس تخریب ها مجبورند دیرتر اعلام آمادگی کنند. ولی آمریکایی ها که خیلی کمتر با این مشکل روبه رو هستند در این مدت تمام زوایای زندگی شان رو میشود و افراد به قضاوت کاملتری از کاندیدای شان میرسند.

نکته:

1- کروبی جدی تر از قبل آمده. این را آدمهایی که اینبار ازش حمایت کردند نشان میدهند. محمد قوچانی و عباس عبدی و جمیله کدیور و اسحاق جهانگیری(مدیر مسئول روزنامه ی اعتماد) که اسمهایی قابل توجهند.

2- فکر میکنم خاتمی خودش میداند نباید بیاید. البته لازم است بگویم که خاتمی را خیلی دوست دارم ولی نگرانم که کاری کند که نامش خدشه بپذیرد.

3- این میرحسین اسطوره ی نسل جنگ است مخصوصا با آن حمایت هایی که امام ازش میکرد. با آن شرایط بحرانی کشور راضی نگه داشتن مردم کار سختی بوده گرچه مردم در آن موقع راحت تر راضی میشدند.

نتیجه: هر کی میاد محمود نیاد که کشور به فنا میرود. گرچه افرادی را هم میشناسم که دوست دارند محمود بیاید که این اتفاق بیفتد و به قول خودشان کار یکسره شود. چنین نمی اندیشم و نمی پسندم.

تتمه:

1- این ایده ی پیاده روی را که حسین آرشید در وبلاگ زابا مطرح کرده میتواند فکر خوبی باشد. دوستان همینطوری اسم مارو زدن ایده پرداز که نفهمیدم معنی اش چیست. ولی من به عنوان کسی که عمری رو سر این راه گذاشتم از این برنامه استقبال میکنم. اگر پایه اید بروید پیش مم باقر. راستی یک برنامه ی منچ هم گذاشته که بدفکری نیست. جواب میده.

2- نشد.

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 2:47  توسط سید علی مجد  | 

  خانم راننده، بزن تو دنده

تقدیم به مرحوم بتول خانم پیرزن تنهایی که سابقا همسایه مان بود.

داستان مرتبط و بی ربط

چندی قبل یک بانوی تاکسی بیسیم سوار در اقدامی عجیب پل نیروگاه را خلاف جهت آمده و موتور سوار بدبختی را که به بالای پل رسیده بود را از آن بالا به پائین انداخته و به دیار باقی شتابانده بود.

داستان اصلی

داشتم خیابان دورشهر را پیاده گز میکردم و در نیمه های خیابان خانم جوانی را که سوار بر پژو ۴۰۵ بود را دیدم که مثل همه ی راننده های متخلف تصمیم به دورزدن خیابان در خط ممتد را گرفت و تا نیمه ی راه هم آمده بود و  منتظر عبور ماشینهای لاین روبه رو شد تا دورش را کامل کند. این قضیه من را کنجکاو کرد که الان تلاشش برای این عبور با چند فرمان میسر میشود و نگاهم را در کسری از ثانیه بر چهره های راننده های معطل در پشت سرش گرداندم و این انتظار را در چهره ی آنان هم دیدم که البته میتوانستم تصور کنم که در دلشان نجواهایی هم داشتند. البته من نجوایی نداشتم. راه باز شد و خانم راننده در حرکتی غافلگیر کننده و با سرعتی بالا و ایجاد صدایی از ماشین و با یک فرمان و به صورت مماس بازار با ماشین پارک کرده در آن طرف دورش را کامل کرد و سرش را بالا گرفت و رفت. در همان کسر ثانیه تعجب و شگفتی همراه با تحسین خودم را در چهره ی رانندگان معطل هم دیدم.

 نکات مرتبط

۱- کسانی که در شهرهای مختلف از جمله قم رانندگی کردند اذعان دارند که رانندگی در قم سختتر از دیگر شهرهاست. دلیل اصلی این قضیه بی قانونی شدید بین رانندگان است. این مساله در مورد مشهدی ها هم صدق دارد با این تفاوت که قمی ها لااقل تردستند در رانندگی و مشهدی ها نه!

۲- فحش دادن از ابزارهای کلیدی رانندگان قمی است و کاربردی در سطح بوق دارد. به همین خاطر شاعر علیه ما علیه گفته: "ترمزم را از من بگیر دشنام را نه"! 

۳- قمی ها زنهای شان را مثل بچه های شان دوست دارند. البته نه از جهت میزان محبت بلکه از حهت میزان توجه و مراقبت.

ارتباط داستان به نکات مرتبط بالایی

۱- این سخت تر بودن رانندگی در قم به جهت اینکه خانمها اکثرا بچه مثبت هستند و اهتمام تامی به رعایت قانون دارند هم طبیعتا وجود دارد.-اون خانمی که داستانش را گفتم بچه مثبت نبود-

۲- قمی ها با توجه به همان نکته ی سوم در کش و قوس های خیابان به خانم ها فحش نمیدهند ولی به مامور راهنمایی و رانندگی بدبختی که بهش گواهینامه داده فحش میدن.

۳- بعضی قمی ها هنوز با این قضیه که زنان کاری غیر از مسایل خانه داری هم میتوانند انجام دهند کنار نیامده اند و اکثر آنان هم که به ظاهر کنار آمده اند در باطن با این قضیه مشکل دارند و هنوز سر مصادیق بحث دارند.

نکته ی کلیدی: انجام هر کاری در تنهایی راحت تر است و اگر قرار باشد کاری در حضور دیگران انجام شود هر چقدر آدمهای کمتری ناظر آن باشند باز سختی اش کمتر است. به نظر میرسد با توجه به حساسیت های موجود در قم روی خانمها، تبعا این احساس آزاردهنده در کارشان تاثیر دارد که همه دارند نگاهشان میکنند و منتظر یک سوتی شان هستند تا به طرق مختلف اعتراض کنند که معمولا سوتی مذکور هم داده میشود.

نکته ی نهایی: مشکلاتی از این دست را گذر زمان حل میکند.

تتمه

این دستگاهم به فنا رفته انگار و الان با پایگی بیش از حد در کافی نت مشغول آپم. تا یه مدت کوتاه یه ذره کمتر حضور دارم. از همین کافی نت.

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 17:15  توسط سید علی مجد  | 

شبهه ي خنده دار!

تقديم به ميكائيل كه از ملائك مقرب است و زميني ها خيلي تحويلش نميگيرند، بلكه بعدا تلافي كند!

ميگن آدم تو بهشت هر چي از خدا بخواهد برآورده ميشه. اگر احيانا زد و قسمت شد و رفتيم بهشت و در آنجا زير اين درختهاي رديف آنجا كه از زيرش جوي هاي زيبا جاري است نشسته بوديم و در حين كار فرهنگي هوس كرديم يكي از دوستان رو ببينيم او را مي آورند پيشمان؟ اگر در همان لحظه او نخواهد مارا ببيند چه؟ اگر كلا نخواهد ببيندمان چه؟ البته اگر جهنمي باشد كه نمي تواند نخواهد و اصلا بايد از خدايش باشد بيايد در معيت مان و لحظه اي از عذاب راحت شود اما اگر بهشتي باشد احتمالا نگاه ميكنند به طبقه اي كه در بهشت قرار داريم و به خواسته ي آن كه بالاتر است عمل ميكنند. حال اگر دو نفر از يك طبقه باشند چي؟ در اينجا احتمالا بحران رخ ميدهد و با عقل ناقص ما اتفاقات زير پيش بيني ميشود:

_ احتمالا خدا به كل منكر همچين جايزه اي براي بهشتيان ميشود و مي آيد اعلام مي كند دروغ دهانش گذاشته اند و منظورش اين نبوده-نستجيربالله-

_ شايد يه فرشته اي چيزي بفرستند براي وساطت تا يا ما را بيخيال كند و يا آن بنده ي خدا را پايه!(البته اين راهكار نتيجه اش قطعي نيست)

_ شايد بدهند سريع يه كپي برابر اصل از اون بنده ي خدا بسازند تا كپي اش را بفرستند پيش مان.(البته ما اين كلك رو نميخوريم)

_ احتمالا خدا با شم خدايي اش يه فوت كوزه گري رو ميكند و نهايتا ميپيچاندمان. اما هر چه باشد اين كار سوژه خنده ي خوبي است براي بهشت.

درخواست: اگر يحتمل ما افتاديم جهنم، دوستان كه خرشان از پل ميگذرد لطف كنند و يك يادي از ما بكنند و چند وقت يه بار دلشان براي مان تنگ شود و ما را طلب كنند تا بيائيم بهشت يك كار فرهنگي اي بكنيم.

نكته ي اضافه: خود اين قضيه كه هي جهنمي ها رو دوستاشون طلب كنند به بهشت في نفسه يك بحرانه!

نكته ي مهم: اگر خدا هم مثل اين جماعت مديران وطني ما كه بيجنبه و ضعيفند بود براي اينكه صورت مساله رو پاك كنه مارو مينداخت جهنم تا اصلا اين شبهه مطرح نشه، اما خب كارش درستتر از اين حرفهاست.

نكته ي كليدي: من امتحان كردم خدا خيلي باجنبه س، دركت ميكنه، ميفهمدت، به همين خاطر دوست داشتنيه. خداس ديگه.

اوستاكريم نوكرتيم!

+ نوشته شده در  87/11/06ساعت 0:51  توسط سید علی مجد  | 

بوی قورمه سبزی!

تقدیم به محمد مجیدزاده که هر چه میگذرد بیشتر دوستش دارم.

یکی از بچه ها داشت از این مستند ویژه ی شبکه ی سه که شبها ساعت ۹ پخش میشه تعریف میکرد و میگفت که این شکنجه هارو نشون میدادند که خیلی وحشیانه بوده، و داشت لعنت میفرستاد به شاه. گفتم آنها ملعونند ولی خب مگه الکی بوده، با یه مشت انقلابی روبه رو بودند. باید چکار میکردند؟ شما الان برو انقلاب بکن ببین چکارت میکنند. احتمالا نامت میرود تو تاریخ و می آیند ۳۰ سال دیگه برات بزرگداشت میگیرن و میشوی اسطوره. این سرنوشت تمام ممالک جهان سومی است که تعاریف دموکراسی و آزادی در آن مصادره به مطلوب شده است.

از صمیم قلب آرزو میکنم کشور دستخوش هیچ ناآرامی ای نشود و بتوانیم به همه برای نفس کشیدن حق بدهیم. چون بهایی که جنگ و انقلاب دارد را کمتر چیزی جبران میکند.

کاش بفهمند!

تتمه:

مدتی است بانکها به طرز دوست داشتنی ای خلوت شده اند. تا حالا ساعت ۱۲ ظهر بانک ملی خالی دیده اید؟ من دیدم، یک نفر هم نبود. جدا از اینکه مکانیزه شدن خدمات بانکی در این خلوتی تاثیر دارد دلیل این مساله نبودن پول در دست مردم و عدم گردش مالی و رکود همه ی بازارهاست. چه دولتی شد این دولت کریمه!

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 22:25  توسط سید علی مجد  | 

خانم گل آي خانم گل!

تقديم به همشهري هايي كه فوتبال را براي آقايان هم جايز نميدانستند. و فكر ميكنم حالا بايد بروند جلو.

عكس تزئيني نيست. اينجا جايي نزديك مركز شهر قم است، خيابان دورشهر.

نكات قابل استفاده:

1- هنوز خيلي ها بحث هايي كه در اوايل انقلاب سر اصل وجود فوتبال ميشد را به ياد دارند. كساني كه معتقد بودند فوتبال ورزش استعماري است و هدفش اينست تا سر جوانان غيور ما را گرم كند تا از دين و دنيا غافل شوند بعدها مزه ي فوتبال زير زبانشان خوش آمد. ديدند چه چيز خوبي است فوتبال و چقدر ميتواند مردم را خوشحال كند و خودشان شدند حامي آن، چون فوتبال چيز قابل انكاري نيست.

2- فوتبال چون بيشتر تو چشم بود سختتر توانست در بخش زنان مجوز بگيرد. اول تا مدتها سالني و اخيرا چمني. اما اينجا در قم من نشنيده بودم كه مجوز فعاليت گرفته اند. اتفاق عجيبي است. اگر كفن پوشان مثل قديم حوصله داشتند سوژه ي خوبي بود براي شان. اما جامعه تغييراتش سريعتر از آنست كه بتوانند با آن مقابله كنند.

3- مردان فوتباليست قمي كه هيچوقت به جايي نرسيدند. مگر اينكه زنانش يه كاري بكنند. آنوقت بيايند و سردر ورودي شهر عكس شان را بزنند روي اين بيليوردها و بهشان تبريك بگويند. فكر كنم در آنروز انفجارات مهيبي رقم بخورد. فكر ميكنيد چند سال بعد چنين شود؟

4- اين ترانه ي خانم گل ميتواند توسط هواداران فوتزال-همان فوتبال زنان- استفاده شود. به گلزن برتر بگويند خانم گل و تشويقش كنند و ازش بخواهند بيايد به اين ور پل.

5- مويد و منصور باشند ايشالا، به حق اين محمود آقاي احمدي نژاد كه زيرزيركي كارهايي كرد كه فقط خودش از پسش برمي آمد.

تتمه:

دوست دارم دوستانم كه اينجا مي آيند نظرشان را درباره ي شيوه ي پاسخگويي به كامنت ها بگويند. اين تقديمها چه جور است؟

مم ن كه مي آئيد و مي گوئيد.

+ نوشته شده در  87/11/03ساعت 3:49  توسط سید علی مجد  | 

اين كوتوله ها

تقديم به محمد علي آبادي و دوستان كوتوله اش كه اشتباهي بودن خود را فرياد ميزنند.

ابتدا: ديشب نود را نديدم و چيزي ننوشتم ولي وقتي ماوقع را شنيدم شاكي شدم و سعي كردم به طرق مختلف خودم را خالي كنم و نشد. همه نوشتند در اين مورد و من سعي ميكنم دو نكته ي ديگر اضافه كنم بر آنها. اين چندخط را مينويسم تا بلكه آرامم كند.

از زاويه ي روبه رو

وقتي دو بچه ي هم سن و سال با هم دعوا ميكنند و مثلا سر دعوا يكي وسيله اش را به ديگري ندهد آن ديگري او را تهديد به مقابله به مثل ميكند و ميگويد منم فلام چيزم رو -كه ميداند آن يكي دوست دارد را- بهت نميدهم.

اين تصوير رايج بچگي هاي مان زماني به يادم افتاد كه شنيدم سازمان تربيت بدني فدراسيون فوتبال و استقلال و پيروزي را مجبور كرده تا با برنامه ي نود همكاري نكنند. چون بخش مهمي از سوژه هاي اين برنامه از اينها تامين ميشود و لابد سازمان وقتي ديده نود را نميتواند مجبور كند كه حرفشان را گوش كند به اين فكر كرده مثل بچه ها نود را از چيزهايي كه دوست دارد محروم كند.

اين نشان ميدهد مديراني در اين سطح چقدر دون همتند كه خودشان را در سطح يك مجري تلويزيوني ميبينند و به فكر انتقام مي افتند.در حالي كه اگر روح بزرگي داشتند و لياقت صندلي اي كه برآن نشستند را دارا بودند لابد ميتوانستند با اين قضيه كنار بيايند. اما بچه بازي را با مديريت كلان اشتباه گرفته اند. به قول شاعر عليه الرحمه: ( اي داد بيداد/ تخمه بو ميداد/ به من نميداد/ منم بو ميدم/ بهش نميدم/ اگرم بدم/ پوستش رو ميدم.)

از يك زاويه ي ديگر

از صبح در اكثر محافل بحث نود داغ بود. همه ميگفتند كه اينا -كه احتمالا منظورشون حكومت يا نظام بود- نميتونند ببينند كه كسي مخالفشون باشه و سريع خفه ش ميكنن. و احتمالا همه ي مسئولاني كه با اين قضيه درگيرند ميتوانند تصور كنند كه هرگونه برخوردي چه بهاي سنگيني از جهت افكار عمومي دارد براي شان. نميتوانم تصور كنم عمال دولت تا اين حد بي اطلاع باشند از فضاي جامعه. به همين جهت فكر ميكنم بخش مهمي از هياهوي ايجاد شده توسط جرياناتي سياسي اداره ميشود كه ميخواهند يك نتيجه ي راحت و بيدردسر از زمين ورزش به جيب بزنند. كساني كه ميخواهند ناتواني هاي دولت را در برقراري ارتباط با جامعه به رخ مردم بكشند تا سربزنگاه از آن استفاده ي لازم را ببرند و البته بتوانند خودشان را هم تبرئه كنند. كافي است بدانيم كه عمو عزت ضرغامي هواي رياست جمهوري بر سر دارد و دوستاني دارد كه به اين چيزها فكر ميكنند.

 مخصوصا اينكه حداقل قضيه اين است كه بدشان نمي آيد تا يك اتفاقي بيفتد تا محمودآقاي احمدي نژاد ديگر نتواند از بليط اصولگرايي خرج كند. آنها دوستاني دارند كه بتوانند چنين برنامه هايي را هدايت كنند.

نكته ي كليدي: علي آبادي و دوستانش در جاهاي مختلف نشان داده اند انقدر گيج هستند كه لازم نباشد براي تحليل سوتي هاي شان خيلي به زحمت افتاد.

+ نوشته شده در  87/11/02ساعت 6:22  توسط سید علی مجد  | 

ای دهنت سرویس!

یک تاکسی پیکان نارنجی سر دورشهر وایستاده بود. حدود ۸ شب بود. معمولا سوار ماشینهایی که اینجا توقف میکنن نمیشم. ترجیح میدم سوار عبوری ها شوم. ولی سردی هوا جای تردید نمیگذاشت. گفتم: هنرستان، گفت: آره، نشستم جلو که گرمتره. راننده مردی ۵۰ ساله بود. بعد از چند لحظه عقب پر شد و راه افتاد. در لحظه ی حرکت گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. پیش خودم گفتم این بنده ی خدا از این راننده های شب کاره و تازه اومده بیرون و دشت اولشه. یکی میانه ی دورشهر اومد جلو کنار من سوار شد. دوباره موقع حرکت گفت:بسم الله الرحمن الرحیم. پیش خودم گفتم اشتباه کردم. این بنده ی خدا از اون آدمهایی است که به یقین قلبی رسیدن که روزی شون دست خداست و برای هر یک لقمه ای که به دست میاره خدا رو یاد میکنه. کمی جلوتر که رفتیم یه نفر پیاده شد. بازم راننده در لحظه ی حرکت گفت:بسم الله الرحمن الرحیم. دیدم نخیر من از شناخت حالات روحی این مرد ناتوانم. این از آن آدمهایی است که دائم الاوقات به یاد خدا هستند. از آنطرف من هم عجله داشتم و این بنده ی خدا هم خوش روزی بود و هی ماشینش پر و خالی میشد و هی حرکتش را با نام خدای بخشنده ی مهربان آغاز میکرد و من را به این فکر انداخته بود که عجب آدمهای شریفی در لابه لای شهر پیدا میشوند. رسیدم مقصد و پول را دادم و زیادتر از معمول برداشت. منم که عجله داشتم بهش گیر ندادم و تو دلم بهش فحش دادم. چیز خیلی بدی نگفتم، گفتم ای دهنت سرویس. بیشتر از این مایه بودم که ۱۰ دقیقه ذهنم را مشغول خودش کرده بود و هی بیخ گوشم خدا را یاد میکرد.

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت 2:33  توسط سید علی مجد  | 

مردها حق دارند!

تقدیم به حسین آرشید که تن و جسمش را از عتبات عالیات آورده، و دل و روحش را انگار جاگذاشته آنجا.

خانم مريم براي پست قبل يه نظر خصوصي داده بودند كه ديدم بد نيست يه نكته بگم. ازشون اجازه گرفتم كه اين رو بزنم اينجا به عنوان مقدمه. اينم نظر مذكور:

طولانیه ولی تعریف می کنم: یه بار تو تاکسی بودیم( چون هم شهری هستیم واست می گم) توی چهار راه یه ماشینی که سرنشینش یه زن بود از تاکسی سبقت گرفت این راننده هم خیلی بهش بر خورد دنبال زنه رفت تا بهش برسه وقتی رسید یه کلمات ابدار هم نثار خوانواده اش کرد واقعا دلم می خواست همون جا که نشستم گریه کنم داد بزنم از خدا بپرسم چرا انقدر این مردها مغرورن
ولی کیه که جواب منو بده
تو می تونی جواب بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از اونجايي كه به نظرم دادن حكم كلي مثل اين كه مردها مغرورند چندان درست نيست من جوابي براي اين سوال ندارم اما به يه نكته در اين زمينه اشاره ميكنم كه اميد است با نظرات دوستان چكش كاري شود.

نكته ي مذكور: به نظرم روشن است كه قضاوت در مورد مسايل اجتماعي را نميتوان بدون توجه به ريشه ها و زمينه هاي شكل گيري و ديگر مسائل موثر و مرتبط با آن مساله به درستي انجام داد.

در اينجا-پست قبل- يك مساله ي كهنه به نام مردسالاري مطرح شده و بحث سر اين قرار گرفته كه مردهايي كه چنين مي انديشند احمق و به عبارتي خودخواهند. اشاره اي به وضعيت احمقها در ذيل خواهد شد اما من به خودخواه ها حق ميدهم. به نظرم اين خودخواه ها كه چنين ميكنند غيراز احمقي مشكل ديگري ندارند و اين مشكل شان هم خيلي دست خودشان نبوده كه آموزش در جامعه ي ما چنين بوده است. به بيان ديگر از اول تا حالا مردها سالاري ميكرده اند و طبيعي است كه براي كوتاه آمدن از اين ويژگي تلاشي دوچندان لازم است كه سالهاست انجام ميشود ولي تا حصول نتيجه فاصله دارد و جامعه عجالتا بايد هزينه بدهد. و در اين ميان طبيعتا افراد دور از مركز ديرتر چنين بحثي را در خواهند يافت كه بايد براي يادگيري آنان برنامه و حوصله داشت.

در ادامه ي اين نكته واكنش افراد به مطلب پست قبل را كه به ضرب و شتم همسر اختصاص دارد را در زمانهای گذشته مرور ميكنيم:

از عهد مرحوم دقيانوس تا 100 سال قبل: خب زده كه زده مگه چيه، خبر جديد چي داري؟

50 سال قبل: اين انگليسي ها دارند دسيسه ميكنند تا زنان مسلمان ما را از راه به در كنند و يك وضعيتي شده كه ديگه تو روي شوهراشون واي ميستند. لااله الاالله آخرالزمون شده.

20 سال قبل: زنان غيور ما بايد با حفظ ارزشهاي اسلامي و با توجه ويژه به استحكام خانواده سعي كنند در پيشرفت ايران اسلامي سهيم باشند. در اين ميان لازم است تعاليم اسلامي را فراموش نكنند.

10 سال قبل: زنان ما پابه پاي مردان در جامعه تلاش ميكنند و حقوق پايمال شده ي خود را استيفا كرده و يك گام به عقب نخواهند گذاشت و البته در اين راه قانون جانب حق را مشخص خواهد كرد.

الان: همين چيزهايي كه ميبينيد.

در ادامه يك سري هم به آينده بزنيم

20 سال بعد: مردان غيور ما با انجام نقش خود در خانواده لازم است تكليف خود را در قبال آيندگان به درستي انجام داده و فرزندان خوبي تربيت كنند.

50 سال بعد: مردان ما خوب است براي استيفاي حقوق پايمال شده شان تلاش كنند.

نكته ي كليدي: ما ايراني ها معمولا روي پشت بام بند نميشويم و بالاخره از يك طرف بام مي افتيم.

توضيح ضروري: مطلب از يه جاي ديگه شروع شد و يه جاي ديگه تموم شد. ببخشيد.

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت 0:58  توسط سید علی مجد  | 

عجب روزگاري شده

ديگر نميتواني زنت را بزني!

تقديم به ديوانه اي كه امروز ديدمش و مطمئن شدم هرگز نميتواند زن بگيرد چون خودش زن بود.

سر دورشهر سوار يك پرايد مسافركش شدم. ساعت 8 شب بود. راننده شبيه اين آدمهايي بود كه آدم را ياد آدمهايي مي اندازند كه گوسفندهاي شان را فروخته اند و ماشين خريده اند. پيرمردي 55 -60 ساله. ديدم حوصله اش را ندارم و برخلاف معمول سر صحبت را باز نكردم. خودش باز كرد و شروع كرد از در و ديوار گفتن و منم همراهي اش كردم. خيابان طبق معمول اين ساعتها شلوغ بود و پيش نمي رفتيم. جلوي در سينما تربيت يك زن ميانسال با دخترش از عرض خيابان رد شدند و همان حركت كند مارا متوقف كردند،و در حالي كه توجهمان جلب شده بود داخل سينما شدند. پيرمرد كه همداني به نظر مي آمد در حالي كه هنوز از ترمزش به خاطر زن شاكي بود گفت: اين چه وقت سينما رفتن زنه؟ زن الان بايد خونه ش باشه و شامش رو درست كنه! گفتم حاجي خب لابد بيرون ميخورند. حداقل براي تنوع خوبه. پيرمرد كه تازه داشت ياد غصه هاش مي افتاد گفت: دوره ي بدي شده، ديگه زنها رو نميشه مثل سابق كنترل كرد. گفتم حاجي خب شرايط جامعه عوض شده. گفت: آره يكي از آشناهامون به خاطر چندتا چَك ناقابل 7-8 ميليون تو خرج افتاده. گفتم قضيه چي بوده؟ گفت: هيچي بابا چندتا چَك زده تو صورت زنش، اونوقت زنش شكايت كرده و براش ديه بريدن. گفتم چرا زده؟ گفت: ميدوني بعضي وقتها بعضي مسايل تو زندگي زناشويي پيش مياد كه آدم مجبوره يك كاري بكنه كه ديگه تكرار نشه( براي اينكه بيشتر تو فضا قرار بگيريد لازم است اين جمله ي كليدي! آخر رو با لهجه ي تركي بخوانيد) برخلاف ديالوگهاي معمول تاكسيها كه به تائيد سخنان يكديگر مخصوصا راننده ي تاكسي برگذار ميشود،گفتم آخه اين يعني چي؟ يه حديث از پيامبر شنيدم كه فرمودند تو صورت الاغ هم نبايد زد چه برسد به فرزندان-نقل به مضمون- و اين زده تو صورت زنش، خيلي كار بدي كرده. پيرمرد هموطن بدون توجه به حرفهاي من حرفش را پي گرفت و گفت عجب روزگاري شده، آدم اختيار زن و بچه ش رو هم نداره. ديدم آب كوبي در هاون فايده اي ندارد و گذاشتم خوش باشد. گفتم حالا دارد بدهد اين پول را؟ گفت آره وضعش خوبه.

رسيدم فلكه ي رسالت پياده شدم.

نكته ي اجتماعي: اين جامعه ي ما حالا حالاها بايد هزينه بدهد تا يكسري مسايل پيش پا افتاده اش حل شود.

نكته ي آموزشي: وقتي ديدي راننده تعطيله بر تصميمت مبني بر باز نكردن حرف استوار باشي و باش همراهي نكني تا مخاطبش نشوي و روي اعصابت نرود.

نكته ي فمينيستي: واقعا زنها چقدر مظلومند( واضح و مبرهن است كه اين نكته اشتباه است و اين حرف در زمان مرحوم قلقلك ميرزا درست بوده، حالا اينكه بعضي از آقايون در زمان اون مرحوم سير ميكنند بحث ديگري است و نكته ي فرعي است.)

نكته ي ترافيكي: چقدر اين ترافيك اعصاب خوردكن شده كه در زمان رفتن از سر تا ته دورشهر ميتوان انقدر صحبت كرد.

نكته ي اخلاقي: آدم چيكار به كار مرذم داره كه كِي ميخوان برن سينما و كجا ميخوان برن شام بخورن.

نكته ي اصلي: آخه يه داستان معمولي انقدر نكته داره!!

+ نوشته شده در  87/10/23ساعت 0:48  توسط سید علی مجد  |