تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

عبور احساس از داستان سه شهيد آخر روز عاشورا

سه تابلوي اشك

تقديم به روح مادرم كه اشك‌هاي عاشورايي‌اش، و محبتي كه در دلم كاشت مهمترين اميد عاقبت به خيري‌ام است.

3

عباس(ع)  مي‌دانست بايد كار را تمام كند. مي‌دانست فقط خودش مانده است و برادر و كلي اهل وعيالِ تشنه. از فرات درآمد. مَشكِ پرآب قوتِ قلب او بود. به جنگ فكر نمي‌كرد. به اين هم فكر نمي‌كرد چون لبِ تشنه از فرات درآمده تاريخ برايش هورا خواهد كشيد. همه‌ي فكرش به مشك بود كه بايد مي‌رسيد. براي اولين بار به فرار فكر مي‌كرد. به راهي كه او را زودتر و مطمئن‌تر به خيمه‌ها برساند. بايد مشك را مي‌رساند و بعدا خدمت اين قوم ظالم مي‌رسيد. راه نخلستان را انتخاب كرد. ريسكش بالاتر بود ولي خلوت‌تر بود. اما كمين كرده‌ي اول يك دستش را قطع كرد و علم افتاد. كمين كرده‌ي دوم دست دوم را قطع كرد و ديگر هيچ ابزار دفاعي نداشت. فقط بند مشك را به دندان گرفته بود و به هيچي فكر نمي‌كرد. فقط به مشك و مأموريت غير ممكنش مي‌انديشيد. آبی که باید به خیمه ها می رسید. ولي واي بر دمي كه تير بر مَشك نشست. اَبَرمرد ديگر نه دستي براي جنگ داشت و نه آبي براي بازگشت. استيصال مرد را ديده‌ايد؟ مرد مستأصل شده بود. ديگر براي چي بايد زنده مي‌ماند؟ ترسوها جلو آمدند و مرد بي‌دفاع را زدند و فريادش را درآوردند: يا اخا ادرك اخا.

2

پدر شرمنده بود، نتوانسته بود براي نوزادش آبي تهيه كند. بعد از ناكامي عباس(ع) عملا كسي نمانده بود كه بتواند آب بياورد. بايد آخرين ترفند را امتحان مي‌كرد. هم يك شانس بود براي علي اصغر كوچولو كه سيراب شود و هم يك شانس ديگر براي اشقيا كه بازگردند. نوزاد را سرِدست گرفت و فرمود: شما با من جنگ داريد، اين طفل معصوم چه گناهي كرده است؟ لااقل خودتان بِبَريد سيرابش كنيد. لشكر مشوش شد. دلِ سنگ‌ها به لرزه افتاد. ديدند دارد كار خراب مي‌شود، گفتند حرمله سفيدي گلوي كودك را نمي‌بيني؟ ديد و زد، نامرد عجب هدف‌گيري‌اي داشت. هدف يك گردن 5 سانتي متري بود و سرِ پيكانِ تير هم اندازه‌اي در همين حدود داشت. ديگر معلوم است يك تير سه شعبه با يك چنين هدفي چه مي‌كند. باباي اندوهگين پيش خود مي‌انديشيد از اين جماعت نامردتر هم پيدا مي‌شود؟ خبر سريع بين بچه‌ها پخش شد؛ بچه‌ها دست بابا خوني شده، و اين علامت شومي بود.

1

آخرين نصيحت‌ها اثر نكرد. قومِ شقي بار جهنم بسته بودند. امام(ع) خود برگشت و مهياي جنگ شد. تعداد زيادي از لشكر نامردان را به خاك انداخت. خسته شد. عرق كرده بود. تشنگي امانش را بريده بود. ايستاد تا عرقش را خشك كند. كلاه را كنار زد. كسي نفهميد سنگ چه ناكسي بر پيشاني‌اش نشست. شكست. خون جاري شد. جلوي چشم‌هايش را گرفت. زره را كنار زد تا با پيراهن خون صورت را پاك كند. اين بار يك تير سه شعبه از كمينگاه درآمد و بر سينه نشست. آن چنان كاري بود كه تير از جلو درنيامد. تير را از عقب كشيد. خون فواره زد. ديگر خورشيد داشت غروب مي‌كرد. شاعر سرود: بلند مرتبه شاهي زِصدر زين افتاد/ اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد.

خيمه‌ها و اهل حرم بي‌دفاع شدند. لشكر ياغي هجوم برد. امام(ع) در خون خود غوطه‌ور بود ولي صحنه را ديد. تنها توانست تكاني اندك به تن كم‌جانش بدهد تا با زبان بي‌زباني اعتراضش را نشان داده باشد: نامردها لااقل تا زنده‌ام نه! گفتند تا زنده است به خيمه‌ها نرويد. نرفتند و قرار شد اول كار امام(ع) را تمام كنند. شمر آمد به گودي قتلگاه. رحم كه نداشتند، انسانيت هم كه براي‌شان معنايي نداشت، تازه آزاده هم كه نبودند. پس تكليف مشخص است. از اينجا به بعد را تاريخ به كار خودش ادامه داده و ثبت كرده آنچه را كه گذشت، اما قلم را ياراي ادامه نيست، پس سكوت مي‌كنم.

0

پرده افتاد، صحنه خاموش.

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 3:7  توسط سید علی مجد  |