تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

میم مثل مرگ مثل مادر

تقدیم به محمد باقر نصیری عزیز که از معدود دوستانی است که این جنس درد را میفهمد.

وقتی مرد هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده، یک چیزی شنیده بودیم دورادور. یه بار کلاس دوم که بودم پدر وکیلی مون مرد و یه بار کلاس پنجم که بودم بابای مبینی مون. فکر میکردم درک شون میکنم. واقعا حس میکردم میفهمم چه اتفاقی افتاده براشون. خودم کلاس اول که بودم بابابزرگم مرده بود. اصلا از بچگی حس غریبی به مرگ داشتم. یادمه روزی که پدربزرگم رو دفن میکردیم با بچه ها که تو قبرستان بودیم داشتم گریه میکردم. پسرعمه م گفت واقعا داری گریه میکنی یا الکیه؟ ۶سال بزرگ تر از من بود. با همه ی اینها وقتی در مثل امروزی(۱۵ آبان/ میانه ی پائیز لعنتی) از بیمارستان خبر گرفتیم "مادر مرد از بس که جان ندارد" هنوز نفهمیده بودم یعنی چه؟ نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی افتاده است. و مدتی گذشت تا کم کم بفهمم این که میگویند یکی میمیرد یعنی چه اتفاقی می افتد. این که یعنی نیست واقعا نیست که نیست. اینکه میرود یعنی میرود که میرود. این که هر کاری بکنی هم نمیتوانی بفهمی که آیا الان از اینکه تو فلان کار را که دوست داشته را انجام دادی خوشحال شده یا نه! این که نمیتوانی بفهمی حالا که از انجام فلان کاری را که دوست نداشته تو انجام بدی و مخفیانه انجام میدادی خبر دارد آیا زجر میکشد و ناراحت شده یا بخشیده ات! این که برای یک آن هم نمیتوانی فکرش را بخوانی که الان کجاست و اصلا به تو فکر میکند یا نه! آیا هنوز نگران دیر به خانه آمدن هایت میشود یا نه؟ این که هر گاه میخواهی به یک چیز خوب مثل یک سفر خانوادگی فکر کنی دیگر نمیتوانی خوشی ات را تقسیم کنی و مجبوری الکی ذهنت را درگیر کنی با اینکه اگر بود چقدر خوب میشد. اینکه میدانی همیشه یک چیزی برای خوش بودن کم داری هر چند اگر به نداشتنش عادت کنی! انگار یه گوشه ی دلت لب پر شده و دیگه هیچ وقت درست نمیشه!

البته قبل از گذر روزهای ابتدایی و درک معنای واقعی مرگ و تمام شدن در همان اوایل هم اتفاقاتی بود که ذهن را برای درک این حقیقت شوم آماده میکرد. یادم میاد لحظه ای که سنگهای لحد را چیده بودند و تنها سنگ آخر باقی مانده بود که بگذارند برای لحظه ای مکث کردند و گذاشتنش را به تاخیر انداختند تا برای آخرین دم در این دنیا صورت مادر را ببینیم معنای مرگ و تمام شدن در ذهنم گذشته بود. این فکر که این ثانیه هایی که میگذرند و این نگاه آخرین نگاه به صورت مادر خواهد بود دیوانه ام میکرد. میخواستم هر چه توان دارم ببینم. میخواستم برای تا آخر عمر نگاهم را ذخیره کنم. یک جوری نگاه کنم که لااقل تا مدتی نگاهم را سیراب کند ولی نشد. نمیشود. همانجوری که زورم به گورکن بدبخت نمیرسید که مجابش کنم این سنگ آخر را نگذارد.

و اینجوری شد که فهمیدم مرگ یعنی چه! و ایمان دارم اگر کسی چنین تجربه ای نداشته باشد قطعا نمیتواند بفهمد چه میگویم. همانطوری که خودم فکر میکردم میفهمم دیگران چه میگویند و بعدها فهمیدم که نمیفهمیدم. چندروز پیش پدرم نکته ای در همین باب درکار کرد که دقت نکرده بودم. گفت تازه ماها هم همدیگر را درک نمیکنیم. چون ما مادر از دست دادیم و او همسر و همدم و یقینا هر کدام حکایتی مجزاست.

خلاصه اینکه مرگ حس غریبی است اگر درکش کنی اصلا نگاه آدم به زندگی عوض میشود. انگار مامانم همه چیز را یادمان داده بود و فقط میخواست این یکی را هم یاد بدهد که زودی گذاشت و رفت تا معنی مرگ را هم دریابیم. من اگر نمیخواستم این را یاد بگیرم باید چه کسی را میدیدم؟ حیف که نیست تا جواب سوالت را بدهد.

تتمه:

۱- البته مادر بودن یک مساله است و همدم بودن مساله ای مضاعف، دوستانی دارم که صمیمیتی با مادرشان ندارند. فکر میکنم آنها نتوانند به این برداشت برسند.

۲- در ماه های اول بیماری و از ابتدای سال ۸۳ تصمیم گرفتم خاطراتم را بنویسم. عنوانش را گذاشتم "من، مامان، سرطان" و در مقدمه اش نوشتم که اینها را ایشالا بعد از سلامتی کامل مامان به شان میدهم. امشب دوباره خواندم شان. چقدر خوب بود که نوشه بودم اینها را. البته تا یک مدتی نوشتم و بعدها که حال مامان بهتر شده بود دیگر جسته گریخته نوشته بودم. بعدها هم که بیماری متازتاز کرد اصلا ننوشتم و الان حسرت میخورم که کاش نوشته بودم.

۳- خواهرم بعدها گفت مامان در همون ایام یه باری براش تعریف کردند که دفتر خاطراتم رو دیدن و بعدا چندجائیش رو براش خونده بودند و گریه کرده بودند.

۴- در نیمه ی دوم همون پائیز لعنتی چیزهایی برای خودم نوشته بودم و تا مدتها هر وقت میرفتم پیش مامانم اونها رو میخوندم و خلوت میکردم. یه بار اشتباه کردم یکی از اون نوشته ها رو با کمی دستکاری تو یه مجله ی دانشگاهی چاپ کردم و دیگه اون شعر برام احساسش که کاملا شخصی بود از بین رفت. به همین خاطر لینکش رو میذارم اینجا. شعر باد و یاد. البته این شعر با یک مقدمه ای چاپ شده بود که در وبلاگ نشریه نیامده است و در باب این بود که در یکی از روزهای آخر پائیز پسرکی ژنده پوش در حال عبور اعلامیه ای را کند و باد آن را به رقص درآورد و من آمدم اینها را نوشتم. و نوشته بودم که این دل نوشته است نه شعر!

۵- غیر از لینک خبر که بالا گذاشتم و تنها مربوط به بخش اول پست مورد اشاره میشه یک بار دیگه درباره ی این اتفاق شوم که مسیر زندگی ام را تغییر داد نوشته ام. پست رمضان نحس!

۶- در حال حاضر که دل در گرو دنیا ندارم. از صمیم قلب با شهریار هم آوایم که حیدربابا دنیا یالان دنیادی!

۷- عاقبت مان به خیر!

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 1:25  توسط سید علی مجد  | 

آقاجان منتظر نیستم!

تقدیم به پدرم که برای خوب بودن من صادقانه تلاش خود را کرده است!

۱

بچه که بودم تحت تاثیر فضای معنوی موجود لای رویاهام به این هم فکر میکردم که امام زمان(عج) ظهور کردند و من رو هم لای۳۱۳ نفر از یاران شون گنجوندن و من صاحب اون ویژگی هایی که پدرم درباره ی این افراد گفته بود شدم. یادمه اون موقع تو فکرم بود که پدر بزرگ دوست داشتنی و پیرم احتمالا داره بهم افتخار میکنه. ولی تو همون عالم بچگی وقتی دنیام بزرگتر شد به مرور این رویا را دست نیافتنی تر میافتم. گذشت و بزرگتر شدم و هر چه از عصمت کودکی دورتر میشدم این رویا را محوتر و گنگ تر میدیدم. تا کار به جایی رسید که به این قانع بودم وقتی حضرت ظهور میکنند لااقل اگر خدمت آقا رسیدیم به حضور می پذیرندمان و عاقبت به خیر میشویم. بعد گذشت و به این فکر میکردم که آیا اصلا ما را در لشکرشان راه میدهند و مدتی است نگران شده ام نکند بیایند و همان اول قال مان را بکنند و برویم به جهنم پی کارمان!

۲

یک چیز دیگر که چند ساله آزارم میده اینه که مدتی است که کشف کردم اصلا شوق دیدار امام زمان(عج) را ندارم. اولین بار یادمه دوره ای بود که چند نفر دوره افتاده بودند و داشتند یک سری مسائل رو با علائم ظهور تطبیق میدادند. اون دوره دلخوشی هایی برای ادامه ی زندگی داشتم و برای تحقق شون مصمم بودم. فکر میکردم که اگر دنیا دستخوش شرایط ظهور حضرت بشه من از رویام فاصله میگیرم. و تو همین فکر بودم که دیدم دوست دارم حداقل تا مدتی ظهور حضرت اتفاق نیفته تا من به آرزوهای پوچ دنیائیم برسم. من به آرزوم نرسیدم ولی چیزی که برام موند این حس بود که اصلا هیچ شوق ویژه ای در هیچ کجای دلم برای دیدار ایشون نمی یابم. نمیدونم چرا دارم اینها رو اینجا مینویسم. شاید میخوام با این اعتراف بار گناهم سبک بشه. چیکار کنم شوق ندارم. اینجوری نبودم و امیدوارم اینجوری نمونم. البته واقعا دوست دارم این اتفاق بیفته ولی شوق ندارم. آرزوی یک مسافرت ساده میتونه برام یک شوق کوچولو ایجاد کنه ولی آرزوی دیدار حضرت رو از ته دل ندارم که ایجاد شوق کنه! البته این رو هم اضافه کنم کار من از نصیحت گذشته!

۳

چیزهای زیادی درباره ی آخرالزمان شنیدم و خوندم ولی یک چیزی همیشه یک گوشه ذهنم زنگ میزنه. یکبار که خیلی کوچیک بودم پدرم حدیثی رو برام گفت با این مضمون که دوره ای میرسه که مومنین در وجود حضرت شک میکنن و یا فکر میکنن این اتفاق مربوط به زمانهای دور است و چیزهایی که یادم نیست ولی فکر میکنم همین چیزهایی بود که الان باهاش روبه روئیم. یادم میاد اون موقع چقدر مسلم گرفته بودم که من از این دسته نیستم و الان میبینم که چقدر نگرانم مبادا در این دسته قرار بگیرم. بعدها که دیدم چقدر مضمون این حدیث به واقعیت نزدیک شد خیلی توجهم جلب شد. با این حساب فکر میکنم این حدیث رو هیچ وقت فراموش نکنم و امیدوارم سر بزنگاه ها بتونه به کمکم بیاد!

۴

آقای من با همه ی این حرفها نمیدونم چرا به لطف تون مطمئنم و فکر میکنم سر بزنگاه به دادم میرسی، با وجود کثرت بدی به بی انتهایی لطفت امید دارم. امیدمون رو ناامید نکن! مولای من یک کاری کن یا یه دعایی کن که عاقبتم به خیر شه!

تتمه:

۱- ببخشید که انقدر صریح نوشتم. اگر میخواهید حالم رو درک کنید به ته دل تون رجوع کنید و به محتویات گوش و چشم و سر دلتان توجه نکنید.

۲- عاقبت مون به خیر!

۳- خیلی واضح و مبرهنه که حرف من تاثیری نداره ولی به نوبه ی خودم میگم آقاجان به حرف من و امثال من که کار نداری! لااقل زودتر بیا و کار این دنیای بی حاصل رو یکسره کن!

۴- به تمام کسانی که از ته دلشون خوشحالن و احساس شور میکنن این روز رو تبریک میگم!

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت 3:27  توسط سید علی مجد  | 

یکشنبه ی نحس

ادای احترام به روحی که از قفس رنجور تن پرید و رستگار شد.

1

دیروز بالاخره از نمایشگاه برگشتم. ته مونده ی کتابهایی رو که نتونسته بودیم تو کت ملت شهیدپرور بکنیم رو جمع کردیم با نیسان آوردیم. بعد از کلی معطلی و خستگی تازه افتادیم تو ترافیک مزخرف تهران. تازه از تهران دراومده بودیم و داشت چشمام گرم میشد که راننده ی پیر من رو به حرف گرفت. حوصله ش رو نداشتم ولی یک ربعی باهاش فک الکی زدم. دیگه پیچوندمش و خوابم برد. اما خیلی زود بیدار شدم. آقا انداخته بود تو صف گاز طولانی فرودگاه. خوابم به کلی مضمحل شد. پیاده شدم یه قدمی زدم و رفتم دستشویی و بعد از یه ربع اومدم بیام تو ماشین دیدم راننده یه گاز پیک نیک تو ماشین روشن کرده. نفهمیدم قضیه چیه! گفتم حاجی بوی سوخته میاد. سریع متوجه وسایلم که تو ماشین بود شدم ببینم بوی اونهاست یا نه که تازه دوزاریم افتاد. مرتیکه ی الدنگ در روز روشن و در ملاعام داشت تریاک میکشید. جون شیش تا بچه م تا حالا ندیده بودم از نزدیک. خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم آهان چیزه! خنده ای کرد و میله ی داغ شده رو برداشت و با جدیت به کارش ادامه داد. گفتم راحت باش و رفتم دوباره بیرون. نیم ساعتی علاف مسلم کنار بیابون که باد سردی  هم ازش میوزید معطل شدم تا آقا کوک بشه! شد و گاز زدیم و راه افتادیم.

بعد از لحظاتی خستگی ناگزیر میکرد که بخوابم. یه مرتبه متوجه شدم پیرمرد داره چرت میزنه. نفهمیدم این اثر بعد از استعمال است یا دلیل دیگری دارد. به هر حال با اون خستگی ایندفعه خودم داوطلبانه سر صحبت رو باز کردم تا کار خطری نشه! ده دقیقه یکبار پنج دقیقه سکوت میکردم تا داشت چرتش میگرفت دوباره سر صحبت رو باز میکردم. تو این فاصله جیک و پیک زندگیش رو درآوردم. فقط نفهمیدم این پیکان آخریش چه رنگی بود! القصه عنایتی شدیم. رسیدیم و کلی داستان دیگه که روز نحس مون رو تکمیل کرد و مجال نیست.

گفتنی است ساعتی پس از ورود به شهر خون و قیام مان به نشانه ی اعتراض به رفتار غیرفرهنگی آن پیرمرد و صرفا برای محکوم کردن عمل وقیح او کار فرهنگی را در ساعتی از شب گذشته به انجام رساندیم که آن هم به جهت باد شدید فاز لازم رو نداد.

2

اما همه ی نحسی دیروز در آنچه گذشت خلاصه نشد. دیروز عصر بعد از بارکردن کتابها تازه از مصلی خارج شده بودیم که اس ام اسی از برادرم رسید حاوی پیام فوت شیخ المجتهدین آیت الله العظمی بهجت. زنگ زدم پرسیدم که خبر قطعی است؟ مطمئن نبود ولی اینطور به نظر میرسید. از چند کانال دیگر خبر را دریافت کردم که یکی از حجت های خدا در زمین دارفانی را وداع گفته است. یادم نمی آید تا به حال از درگذشت یکی از مراجع ناراحت شده باشم. اما به واقع غم پنهانی از دیروز می آزاردم. مخصوصا این که حسرت دیدار از نزدیکش به دلم ماند.

به جرات میتوانم بگویم مرحوم بهجت اگر بیشترین مقلدان را هم نداشت ولی محبوب ترین مرجع تقلید بود. این مساله به این دلیل بود که ایشان را هم انقلابی ها دوست داشتند و هم کسانی که دیدگاه های دیگری دارند. هم مذهبی ها دوست داشتند و هم خیلی از کسانی که چندان دین برای شان مساله ی پررنگی نیست. این را هم اضافه کنم در نمایشگاه کتاب امسال بی تردید بیشترین افرادی که به دنبال رساله میگشتند سراغ رساله ی ایشان را میگرفتند.

محبوبیت عجیب ایشان که قطعا تشییع جنازه ای تاریخی را فردا رقم خواهد زد صرفا به جهت مقام علمی ایشان نبود. بلکه بیشتر مقام عرفانی ایشان و نفس مطمئنه شان بود که شمع محفل ارادتمندان شان بود. در مقام ایشان همین بس که نقل است امام خمینی در سال نخست انقلاب که به قم آمدند و مستقر شدند در بازدیدهای شان از مراجع به منزل ایشان هم رفتند و برای احترام در میانه اتاق نشسته و به پشتی تکیه ندادند. مرحوم بهجت هم با توجه به مقام عرفانی اش که از همان زمان داشت به امام توصیه میکند که مواظب باشید قدرت شما را از راهتان دور نکند. این رفتار آموزنده ی امام خمینی در حالی است که ایشان هم از جهت سنی و هم جایگاه علمی و سیاسی در آن روزگار از مرحوم بهجت بالاتر بود اما نشان میدهد که قدر گوهر را گوهری میشناسد.

روحش شاد که عالمی عامل بود و بدیلی نداشت. بدا به حال زمین و اهالی اش و خوشا به حال آسمان و حوالی اش!

تتمه:

 -1 از تمام دوستانی که در این مدت به اینجا آمدند عذرخواهی میکنم که وقت شان تلف شد. گرچه متاسفانه همچنان سرم شلوغ است و درگیر شماره جدید نسیما هستم ولی قول میدهم فعال تر باشم و امیدوارم بتوانم جواب محبت دوستان را بدهم.

 -2 هوا یه ذره گرم شده ولی جا داره از همین تریبون استفاده کنم و از خدا به جهت هوای خوبی که امسال ارزانی داشته تشکر کنم.

 -3وقت نکرده ام یه جست و جویی بکنم برای قالب جدید. در اولین فرصت میگردم و میگذارم.

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 16:45  توسط سید علی مجد  | 

دم عُمَر گرم!

داشتم به اين فكر ميكردم دنيا چقدر چيز خوبي است و ميتواند حال بدهد. هر كسي به اندازه اي حال ميكند. مخصوصا حالهايي كه حول هم دارد. اين حالها هم اكثرا همان خلافهايي است كه ميگويند.حالا يكي مثل ما خلاف سنگينش چايي پررنگ است و قليون ميوه اي و يكي تو كار مواد است و يكي آبكي، و يكي هم كار بد ديگري ميكند. البته در اين ميان بعضي ها هم شايد با چيزهاي مثبت حال كنند و خلاصه به تعداد آدمها حالي براي بردن هست.

اين ميان بحثي كه مطرح است اين است كه خدا و دوستانش چقدر با اين قضيه كنار مي آيند. اينطوري كه از قرائن برمي آيد به نظر ميرسد خدا اصلا با اين وضعيت حال نميكند و هدايت بندگان به راه راست از اهم برنامه هايش بوده و هست. به همين جهت هي پيامبر ميفرستاده كه بعضي موقع ها جواب ميداده و بعضي وقتها جواب نميداده و يه عذابي چيزي نازل ميكرده براشون. البته كه خدا عليم است و حكيم. در اين فواصل مردم از فرصت استفاده ميكردند و ميرفتند دنبال عشق و حال دنيائي و چند وقت يه بار خدا ميزده توي كاسه كوزه شان.

تا اينكه بعد از رسالت حضرت محمد(ص) خودمان بنا ميشود ختم رسالت اعلام شود -قبلا گفته بودند- و بنا ميشود كار سپرده شود به اولياي الهي، اما لذت هاي دنيا يك عده را به اين فكر مي اندازد چرخِ فلك را بر مداري ديگر بچرخانند. خدا هم برنامه ي دنيا را جوري نوشته كه اين كار هم عملي است. چنين ميكنند. ديگر نه از آن عذابهايي كه زمان نوح و لوط مي آمده خبري بود و نه از پيامبر جديد، تا ظهور ولي غايب(عج) دنيا روزبه روز جاي جذابتري براي زندگي ميشود. باني اين جذابيت هم همان يك عده ي فوق الذكرند. كساني كه مدار گردش كار دنيا را از طريقي كه مطلوب خدا و دوستانش بوده خارج كرده اند. عمر لعين باني اصلي است. به همين جهت لازم است از وي تشكر شود كه اسباب جذاب كردن دنيا را فراهم كرد و از پايه گذاران لذتهاي آدمها در اين دنيا شده است.

تلنگر: چقدر غفلت چيز خوبي است!

سوال: آيا تمام لذتهايي كه موجود است و از آن منع شده ايم، در زمان ظهور حضرت مهدي(ع) ممنوع است؟ دنيا بي جذابيت ميشود؟

نكته: دنيا دار قرار نيست.

تتمه:

1- بعضي وقتها يك مطلب كه در ذهنت پخته ميشود را بايد سريع بنويسي تا نسوزد و بعضي وقتها هم براي پختن يك مطلب در ذهن بايد صبر كني. اين مطلب را يكبار ننوشتم و سوخت. دوباره بار گذاشتمش. الان هم نپخته نوشتمش چون داشت اذيتم ميكرد و ميخواستم از دستش خلاص شوم، ميدانم در نيامد.

2- هيچي!
+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 0:47  توسط سید علی مجد  | 

بدشانس مثل عمرسعد!

عمرسعد غير از اينكه آدم بدي بوده آدم بدشانسي هم بوده است. در كل تاريخ چندنفر را سراغ داريد كه امتحاني به سختي عمرسعد پس داده باشند. قرار گرفتن در يك دوراهي مهم؛ حكومت يك شهر در مهم آن زمان مثل ري و كشتن نوه‌ي رسول خدا. در كل تاريخ چندتا آدم سراغ داريد كه چنين امتحان سختي پس داده و سربلند بيرون آمده باشد.

دو نكته:

1- عمر سعد آدم بدذاتي نبوده، اين را خود جريانات عاشورا نشان مي‌دهد كه بعضي جاها كوتاه مي آمده. تازه پدرش هم لااقل مسلمان بدنامي نيست، سعدوقاص فرمانده‌ي لشكري بود كه ايران را فتح كرد.

2- ائمه‌ي اطهار(ع) در ذهن ما حالت اسطوره‌اي دارند و به همين جهت نمي‌توانيم جسارت عمرسعد ملعون و يارانش را هضم كنيم و فكر مي‌كنيم چه ديوصفتاني بوده‌اند. به نظرم امام حسين(ع) در نگاه كساني كه معرفت به جايگاه امامت حضرت نداشته‌اند در بهترين حالت به چشم يك آدم خوب كه خانواده‌ي محترمي دارد نگاه مي‌شده. مثل ما كه ممكن است آدم‌هاي خوبي را كه مي‌شناسيم را خيلي جدي نگيريم و در مقابل نصيحت‌هاي‌شان بگوئيم كه اَه چقدر گير مي‌دهند و يا بگوئيم در اسرع وقت- شنبه- ترتيب اثر مي‌دهيم البته به شرطي كه چيزي نباشد كه با لذت‌هاي‌مان منافات داشته باشد.

 در چنين فضايي مي‌توان تصور كرد كه يك آدم خوب را فدا كنيم تا لذت‌هاي‌مان برقرار باشد!-چنين مباد!-

 

سوال: فكرمي‌كنيد در چنان شرايطي چند نفر از آدم‌ها مي‌توانند تصميم عمرسعد را نگيرند؟

فكر مي‌كنم تعدادشان زياد نباشد. البته يكي مثل حر همين تصميم رو نگرفت و در نقطه‌ي مقابلِ عمرسعد قرار گرفت. گر چه بايد توجه داشت فشاري كه روي عمرسعد به عنوان فرمانده‌ي لشكر بود از حر كه فرمانده‌ي يك گروه بود بيشتر بود و همچنين وعده‌اي كه در جيب داشت وسوسه انگيزتر.

دو نكته‌ي ديگر:

1- قطعا عمرسعد و حر هيچ كدام‌شان فكر نمي‌كردند تصميم فردي‌شان در همين دنيا اينقدر باقيات براي‌شان داشته باشد و انقدر تاريخ‌ساز مي‌شود. خودمانيم بعضي تصميم‌ها چقدر كليدي مي‌شوند يكي عاقبت به خير مي‌شود يكي خسرالدنيا و الاخره.

2- مكانيزم اينكه خدا چه جوري از بنده‌هايش امتحان مي‌گيرد و چرا براي بعضي راحته و براي بعضي سخت، بحث ديگري است ولي ايشالا از اين امتحان‌ها از ما نگيرن و ايشالا از پس امتحان‌هامون بربيائيم.

تتمه:

1- توي اين وبلاگ بنايم چيز ديگري بود كه به مناسبت ايام فعلا پست‌ها مناسبتي شده‌اند. فكركنم به زودي رنگ عوض كنم.

2- ارتباط اين مطلب هم با عابر پياده لااقل اين است كه در حين پياده‌روي در شب شام غريبان با پسرخاله‌هايم اين موضوع را مطرح كردم و در موردش بحث كرديم.

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 1:57  توسط سید علی مجد  | 

حر؛ بهانه‌اي براي بدبودن

دقيقا نمي‌دانم چرا، ولي از بچگي حربن يزيد رياحي را دوست داشتم. جزو شخصيت‌هاي جذاب روز عاشورا بوده برام. اينكه بامعرفت بوده، اينكه خيلي قوي بوده و اينكه آدم بدي بوده كه خوب شده، نمي‌دانم ريشه‌ي اين علاقه كجا بود، اما چيزي كه مي‌دونم اينه كه خيلي با اين عاقبت به خيري حر حال مي‌كردم. فكركنم داستان حر و توبه‌اش نمادي است در دين ما، نماد اين كه هميشه مي‌توان برگشت و عاقبت به خير شد؛ با وجود بزرگترين گناه و در كمترين زمان ممكن- آسان و مطمئن!-

 تصور مي‌كنم اين داستان و داستان‌هاي ديگه‌اي در اين زمينه باعث شده يك پس زمينه‌اي در ذهن ما شكل بگيره كه فكر كنيم مي‌توانيم تا اطلاع ثانوي بدي كنيم و اميدوار باشيم كه سر يه بزنگاه ورق را برگردانيم و در زمره‌ي خوبان دربيائيم. اين حالت خيلي چيزهارو نشون ميده اما اينم نشون ميده كه به بخشش خدا اميدواريم كه في نفسه چيز خوبي است اما قطعا همه‌ي ماجرا نيست.

تتمه:

1- چه حالي ميده بعد از يه عمر صفاسوتي يا همون روسياهي شانس‌مون بگه بخوريم به دوره‌ي ظهور امام زمان (عج) و ايشالا قلم عفو بكشن بر بدي‌هامون و بريم يه گوشه‌اي در ركاب‌شون بجنگيم و اصلا شهيد شيم. البته مرد ميخواد مثل حر كه سربزنگاه اون تصميم رو بگيري.

2-  يك راه ديگه براي عاقبت به خير شدن استفاده از دعاهايي است كه گناه هارو پاك مي‌كنه! كافي است يه بار مفاتيح را ورق بزني يا به يكسري احاديث اعتماد كني، مثلا در شب قدر اعمالي هست كه آدم رو مثل روز اول پاك مي‌كنه، بزنه صبحش با دهن روزه در حين نجات جان يك برادر- براي خواهرها خواهر-  بميري لابد عاقبت به خير ميشي ديگه، البته بگم كه من دلم از اين راه دوم قرص نيست چون عدد و رقم هاي ثوابها و گناه‌هايي كه ميگن با عقل ناقص من خيلي قابل فهم نيست، جور در نمياد.

3- راستي اگه بزنه امشب بميريم چي؟ شانس كه نداريم.

4- خدا رو چه ديدي، شايد زد و عاقبت به خير شديم. ايشالا!

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 1:11  توسط سید علی مجد  | 

عزاي امام حسين(ع) و مجهولات يك معادله

چند سال است محرم را با شوقي كمتر از سال گذشته‌اش آغاز مي‌كنم. فكر مي‌كنم دليلش ابهامات و كشاكش‌هاي ذهني‌اي باشد كه نوع عزاداري‌ها از يك طرف، و ميزان خلوص آدم‌ها در اين ماه ار طرف ديگر تشديدش مي‌كند. نمي‌دانم ولي  فكر مي‌كنم همه به نوعي با اين كش وقوس دروني روبه رويند.

 نكته: تصاوير زير تماما واقعي است.

تصاوير دستهي اول- در بين همسايه‌ها

1

در همسايگي محل كارمان يك جوان لات معروف به حسن موزي ميوه فروشي دارد. دو روز مانده به محرم ديدم يكي ديگر از همسايه‌ها يك سي‌دي گلچين ترانه‌هاي مهستي را طبق خواسته‌ي قبلي حسن به او داد. حسن گفت: دير كردي بابا، دو روز ديگه محرمه، يك گلچين مداحي بزن برام و قرار شد بزند برايش.

2

مجتبي املاكي، لات ديگر محل است. او را كه مكررا در حال تبادل بلوتوث‌هاي مورددار ديده بودم به ناگاه در آغاز محرم به صورت متحول شده‌اي يافتم. لباس مشكي وچهره‌ي مهذب و خيلي سرسنگين. من را ديد و گفت زيارت عاشوراي محمود كريمي را نداري بريزم روي گوشيم.

3

حسن موزي آمده بود تلاش مي‌كرد از مغازه دارهاي محل پولي جمع كند تا در روز عاشورا سر كوچه شير كاكائوي نذري بدهند. مي‌گفت اگر هر كي 20 تومن بذاره و اينجوري و آنجوري كنيم كار حله، اما اين ممد خياط ... ... ميگه چه خبره؟ آخه ... ... دين نداره، ... ... ي ... ... نميدونه كه نذري چيه!(هر چقدر فحش‌هاي آبدارتري را در سه نقطه‌ها قرار دهيد به داستان اصلي نزديكتر شده‌ايد.)

 تصاوير دسته‌ي دوم- در بين دوستان

1

در شب دوم محرم با جمعي از دوستان پس از فراغت از يك كار فرهنگي! در حوالي ساعت 10 شب داشتيم مرور مي‌كرديم كه كجا امكان دارد شام بدهند. البته فكر بد نكنيد، همه در اون جمع تأكيد داشتند مي‌ريم شام امام حسين بخوريم، كه طلبيده نشديم و نرفتيم و نخورديم.

2

يكي از دوستان كه هر وقت سوار ماشينش مي‌شدي محسن چاووشي يا علي عبدالمالكي و يا نهايتا محسن يگانه مشغول خواندن بودند را ديدم؛ سوارم كرد، عليمي و سيد ذاكر مشغول بودند.

3

در جمع دوستان بحث افتاده بود سر مداح‌ها، اينكه چرا خادمين الرضا امسال واعظي را نياورده، اينكه سيد ذاكر حيف شد، اينكه هلالي چقدر زود جمع شد و اينكه محمود كريمي چقدر صاحب سبكه و الان به روزتر از بقيه است  و هي سبك توليد مي‌كنه و حسابي رو بورسه.

4

يكي از بچه‌ها كه هميشه براي زنگ موبايلش آهنگ‌هاي عتيقه- به زعم من- و خفن- به زعم خودش- انتخاب مي‌كرد را ديدم و متوجه شدم "عمو عباس علمت كو" رو گذاشته زنگ روي گوشيش.

تصاوير دسته‌ي سوم- در بين سينه‌زنان

1

در چند سال گذشته در هر زماني از محرم و صفر كه به مجلس‌هاي روضه‌ي آشنا و هم تيپ خودمان مي‌رفتم دو پسر جوان را مي‌ديدم كه با تن برهنه مشغول سينه‌زني و اين اواخر شور دادن بودند."آي عاقلا بياين بيرون از خونه، مارو تماشا بكنين به ما ميگن ديوونه"

2

دو پسر جوان فوق‌الذكر را در يك شب تابستاني در شمايلي جذاب وقابل توجه - البته از ديد برادري - ديدم كه خيابان صفائيه را متر مي‌كردند- البته من متر نمي‌كردما، چون از هيچ نظري تيپم جذاب نبود- پيش خودم گفتم عجب زمونه‌اي شده، اين‌ها هم عوض شدند.

3

در محرم سال بعد دو پسر جوان پيش الذكر راديدم كه مجددا به سياق سابق مجالس سينه‌زني را گرم مي‌كردند.

يك تصوير كمكي

پدرم محرم چند سال قبل به جمهوري آذربايجان رفته بود. تعريف مي‌كرد كه مسلمانان قليل آن ديار كه تازه از خفقان و شست وشوي مغزي كمونيست‌ها رها شده بودند آن‌چنان ارتباط‌‌شان با مجامع مذهبي قطع شده بوده كه هنوز مقلد مراجع تقليد هشتاد سال قبل بودند و به جز عده‌ي انگشت شماري افراد مقيد، مابقي به مدد مجالس روضه ي مخفيانه در اين سالها تنها امام حسين(ع) را مي‌شناختند و چيز ديگري از اسلام نمي‌دانستند. آنها حتي نماز نمي‌خواندند ولي نذري روز عاشوراي‌شان برقرار بود. شراب مي‌خوردند اما نه در دهه‌ي اول محرم. پدرم مي‌گفت كه آن‌ها مي‌گفتند فلان لات اوايل محرم شراب خورده بوده، بهش گفتند چرا خوردي؟ گفته بوده هنوز كه امام را نكشتند، يعني عاشورا نشده و روز عاشورا نمي‌خورده.

 سوال: چند تصوير از اين دست مي‌توانيد به تصاوير فوق اضافه كنيد؟

 يك نظر قابل توجه

امام خميني: اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است.

 يك نظر ديگر: محتشم كاشاني:

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه‌ي اوست

وين چه شمعي است كه جانها همه پروانه‌ي اوست

 يك نظر غير قابل توجه

اگر اسلام با مولفه‌هاي موجود و مسلمانانش كه ما باشيم زنده نمي‌ماند هم اتفاقي نمي‌افتاد. به بيان ديگر همين الانش هم اسلام زنده نمانده است.

 تحليل منفي: از آنجايي كه ما ايراني‌ها آدم‌هاي جوگيري هستيم و نيز از آنجايي كه ظاهرسازي - بخوانيد رياكاري- جزو خصوصيات دروني شده‌ي ماست، در ايام محرم به صورت عمومي جوگير شده و ظاهرسازي مي‌كنيم. البته روشن است كه اين موضوع يك حكم كلي نيست.

 تحليل مثبت: با توجه به حديثي منقول از پيامبر اكرم(ص) كه مي‌فرمايند: در زمان صدر اسلام  اگر مسلماني بر فرض از صد عمل واجب به يكي عمل نكند رستگار نمي‌شود و در آخرالزمان اگر مسلماني به يكي از آنها هم عمل كند رستگار مي‌شود-نقل به مضمون- و با توجه به اينكه غفلت‌زدگان هزاره‌ي سوم بهانه‌هاي زيادي براي غافل شدن از خدا و دوستانش دارند چه عيبي دارد كه تلنگرها و دست اندازهايي مثل محرم يك تكاني به جانشان بدهد. شايد كه برگردند. باشد كه عاقبت به خير شويم.

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 21:47  توسط سید علی مجد  |