تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

ادامه ی تلاش برای آینده

تقدیم به سرکار خانم عباسی دبیر محترم تحریریه ی نشریه که با اشتباه فاحش من خستگی کار برایش باقی ماند.

در اکثر روزنامه فروشی های قم موجود است.

تتمه:

۱- یک مشت تشکر از یک عده- همان مشت بخوانید- آدم! که هر کس یک گوشه ی کاررو گرفت تا یک نشریه ی دانشجویی بتونه بیاد توی شهر و روی دکه.

۲- از ابراز لطف همه ی دوستان تشکر میکنم. از کیا نام ببرم که بقیه جا نمونن! فکر کنم همه شون میدونن که میزان تشکرم چقدر است.

۳- تمرکز این چندروزه روی نسیما مرا از کارهای دیگرم عقب انداخته، مجبورم برای جبران بیشتر تلاش کنم و کمتر اینجا بیام. ببخشید.

۴- هنوز نمیدونم ایام عید به نت دسترسی دارم یا نه و چقدر؟ اگه نتونم بیام میگم که الکی اینجا علاف نشین!

۵- امروز بعد از ۸ ماه دوندگی تونستم نامه ی نظام وظیفه م رو همونطوری که میخواستم از دانشگاه قم بگیرم و عملا از اونجا خلاص بشم. البته گرفتن این نامه بیشتر به معجزه شبیه بود مخصوصا بعد از درگیری لفظی شدید دیروز با معاون دانشجویی و معاون آموزشی دانشگاه. مراسم تودیعم جالب بود. به دفتر حراست دعوت شدم و بهم اطلاع داده شد از این پس به دانشگاه قم ممنوع الورودم. چه کشیدیم تو اون خراب شده!!!

۶- هیچ شوق عید ندارم. چیزی خوشحالم نمیکنه!

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 22:28  توسط سید علی مجد  | 

اتحاد مردم علیه قانون

تقدیم به انجمن نسیم اندیشه که دوستان خوبی برایم پیدا کرد.

داستان اول/ شهر

شهر شلوغ و اعصاب خوردکن شده است. در میانه ی ترافیک خیابان دورشهر از ماشین پیاده شدم تا برای زودتر رسیدن به فلکه ی صفائیه بقیه را پیاده بیایم. ماموران پلیس با سربازان وظیفه، حضور چشمگیری در فلکه داشتند. موتورگیری بود. در چند قدمی فلکه یک سرباز جلوی مرد میانسالی را گرفت که سوار موتور داغونی بود. سه متری بیشتر فاصله نداشتیم ولی غوغای صداها نمیگذاشت از دیالوگ شان چیزی بفهمم. علی القاعده مدارک خواست و صورت مرد مضطرب را دیدم که جمع شد و به التماس از سرباز میخواست که رهایش کند. آنقدر استیصال مرد زیاد بود که من هم با وجود کمی وقت توقف کردم تا بقیه ی داستان را بفهمم. ببینم که این مرد بیچاره از دست سرباز خلاص می شود یا نه؟ قیافه مرد رنج کشیده میخورد. به دنبال دو لقمه نان بیشتر بود برای شب عید تا بتواند سرش را بالا بگیرد. سرباز سفت نگرفته بود. مرد دستش را گرفت و چین و چروک صورتش را افزود تا حس نوع دوستی سرباز را تحریک کند. سرباز سرش را چرخاند تا ببیند مافوقش در کجاست و آیا تحت نظر است یا نه، همه مشغول سروکله زدن با مردم بودند و سرباز سرش را تکانی داد و مرد خسته به پهنای صورت لبخندی زد و علی القاعده تشکری و دعای خیری کرد و به سرعت دور زد و لای شلوغی پیاده رو خودش را گم و گور کرد. من هم با این که میدانستم در پیش چشمانم یک کار خلاف قانون انجام شده ولی ناراحت نشدم و با یک حس رضایتی راهم را پی گرفتم و از این خوشحال بودم یک آدم خوشحال شد و به این فکر نکردم که یک حق پایمال شد که قانون نوعی حق است.

داستان دوم/ جاده

چند سال پیش در یکی از مسافرتها  با دوستان در جاده ی چالوس حرکت می کردیم. ماشینی از روبه رو علامت داد. من که معمولا به جهت توپر بودن جلو می شینم- و این مزیت خیلی مهمی است- از دوستم که راننده بود پرسیدم منظورش چه بود؟ گفت: گویا جلوتر مشکلی هست، احتمالا سر پیچ پلیس ایستاده باشد. ما که تخلفی نداشتیم ولی مودب تر نشستیم و رفتیم دیدیم که بله پلیس در آنجا منتظر است تا به حساب متخلفین برسد. بعدها فهمیدم که این یک قانون نانوشته بین رانندگان جاده است که برای فرار از قانون علیه پلیس متحد هستند.

داستان سوم/ شهر

یک شب حدود دو سال قبل از ارم وارد شلوغی دائمی خیابان چهارمردان شدم. تمرکز جمعیت در یک نقطه توجهم را جلب کرده بود. کنجکاو شده بودم ببینم چه خبر است ولی حوصله نداشتم. ناگهان سروصدای موجود با نعره ی یک زن قطع شد. دیگر حوصله هم پیدا کردم که ببینم چه خبر است! دیدم صدا از راننده ی یک پراید صادر شده و مشغول مجادله با یک سروان پلیس است. زن که حال درستی نداشت فریاد میزد ولم کن بذار برم ولی پلیس راه را بسته بود و مدارک میخواست. مردم موجود در صحنه که از شرایطی که آن زن ایجاد کرده بود لذت میبردند طرف او را گرفته بودند و مصر بودند که پلیس کوتاه بیاید. زن عقب آمد و سعی کرد فرار کند و پلیس واکنش نشان داد و راه را مجددا بست. مردم معترض شدند و به جر و بحث پرداختند. زن از فرصت استفاده کرد و با کمک مردمی که برایش راه باز کردند و با صدایی که از ماشینش تولید کرد از صحنه گریخت. و پلیس پیر مستاصل از بحث دست کشید و به متهم فراری نظر کرد و با بیان اینکه من دارم برای شما زحمت میکشم صحنه را ترک کرد و جمعیت مشتاق که همه مرد بودند با شوری که از دیدن این داستان یافته بودند متفرق شدند تا بروند داستان زنی را که از دست پلیس گریخت را برای دوستانشان تعریف کنند. من چند قدم آنطرف تر پلیس ناراحت را دیدم که برگشته بود و ماشین ها را هدایت میکرد. دلم سوخت و جلو رفتم و خسته نباشید گفتم. با لحنی غمناک تشکر کرد و پرسیدم قضیه چی بود؟ گفت: هیچی این خانم در خیابان قبلی به یک ماشین زده بود و فرار کرده بود. همکاران به من اطلاع دادند و من متوقفش کردم تا به قضیه رسیدگی شود که مردم اینطوری کردند. باهاش همدردی کردم. درحالی که درد سراسر وجودم را فراگرفته بود رفتم دنبال کارم.

نتیجه ی اصلی: چه فاجعه ای بزرگتر از این که مردم یک جامعه برای فرار از قانون که هدف غائی اش آسایش و آرامش مردم آن جامعه است علیه مجری قانون متحد شوند.

نکته ی مهم: ما ایرانی ها موجودات بی فرهنگی هستیم. هیچ وقت نفهمیدم چرا انقدر به فرهنگ مان می نازیم.

توجه: البته نمیخواهم اشکالات مجریان قانون را نادیده بگیرم که نابه سامانی های آنان ریشه ی این برخوردهاست. البته توجه دارید که مجریان قانون و قانونگزاران هم یک ایرانی هستند.

نکته فرعی: ببخشید طولانی شد، بقیه ی حرفها در کامنتها.

تتمه:

۱- نسیما رفت زیرچاپ و خلاص شدم. با این هیاهویی که تو این وبلاگهای دوستان ایجاد شده الان ملت فکر میکنند شاخ غول شکسته ایم. گر چه شاید با نگاهی به امکاناتمان کارمان بد نباشد ولی هنوز خیلی کار داریم. اون مساله نگران کننده که قبلا گفتم این بود که این شماره با افت قابل توجهی به نسبت شماره ی قبل منتشر شده است. نگید نگفتی! اما نکات امیدوارکننده ی کمی هم نداریم.

۲- ببخشید که یک مدت درگیری زیاد باعث شده بود یک مقدار پستهایم حاشیه ای و دری وری باشد. جبران میکنم.

۳- الان یک عده با خوندن تتمه ی ۲ به ذهنشان رسید که کامنتی بذارند با این مضمون که اتفاقا اون دری وری ها بهتر از اینهاست که من ذهنشان را خواندم و با این جمله بهشان ضدحال زدم. اونها الان دارند نیشخند میزنند. نخند!

۴- کلی تشکر از کلی آدم که کلی انرژی و انگیزه دادند. مم ن!

۵- عیدتون مبارک!

+ نوشته شده در  87/12/25ساعت 2:53  توسط سید علی مجد  | 

تتمه:

۱- این که کلا تتمه نوشتم نه این که حرف نداشته باشم، در حد خفن کمبود وقت دارم. سه روزه تمام پشت کامپیوترم و نمیرسم بیام جواب لطف دوستان رو بدم. گفتم این پست رو عوض کنم تا این رقم کامنتهای پست قبلی خراب نشه! آخه من خیلی عدد رند دوست دارم، خیییلی، وووییی، مورمورم شد. منتظرم یه شیرین پیدا شه بره اون کامنتهای قبلی رو از رندی در بیاره!

۲- از دوستان عزیزی که از راههای دور و نزدیک قدم رنجه فرمودند و کامنتها رو ۱۰۰تایی کردن سپاسگزارم . علی الخصوص جا داره از جناب مهر و سرکار زندونی که در رقم خوردن این حماسه دخیل بودند تشکر ویژه داشته باشم. البته بنیان این کارها رو تو وبلاگ ما خانم الهام گذاشتن که از ایشون هم یادی می کنیم. خلاصه اینکه نصفه شبه و در چشم اندازم میبینم که لااقل تا ۲۰ ساعت دیگه باید بیدار باشم تا این نسیما بیاد بیرون بالاخره و به همین جهت از سر خوشی دارم جفنگ مینویسم.

۳- یک نکته ای داره نگرانم میکنه در مورد نسیما که نمیگم تا نگران نشید! اصرار نکنید!

۴- هنوز سر قولم هستم! قول قول/ قول میدم!

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 4:24  توسط سید علی مجد  | 

من شانسعلی ۲۵ سال دارم

تقدیم به صاحب حس پنهان که با بزرگواري مثالزدني ما و جمع کثیری از اهالی فرهنگ را به همدان دعوت کرده است. باشد که اجابت کنیم!

اصلا این شانس ما موجود کچلیه! همیشه سربزنگاه یه خودی نشون میده. دقیقا وقتی که میخوای با یه ذره اقبال اضافه مشکلت حل شه سریعا دست به کار میشه و یک معضل جدید برام میتراشه و من رو میندازه توی بحران.

داستان شیرینکاری جدیدش بعد از اینکه زد و سیستم کامپیوتر محل کارم رو آورد پائین و کلی تو خرج و دردسر افتادم رو بشنوید. بعد از یه مدت آوارگی و تا زمانی که تکلیف اون دستگاه با اداره ی برق روشن بشه یه سیستم تو خونه ردیف کردیم و گفتم کارهای این شماره ی نسیمارو با این راست و ریس میکنم و پیرینترم که نسوخته بود رو کول گرفتم آوردم خونه و روز اول هر چی گشتم سی دی راه اندازش رو نیافتم. فرداش دوتومن پول پیرینت دادم و رفتم راه انداز رو هم خریدم و اومدم خونه دیدم شانس مذکور دست به کار شده و سیستم در یک اتفاق بیمزه توسط بچه ها کن فیکون شده و بالا نمیاد. دوباره فرداش دوتومن پول پیرینت دادم و تلاشمان برای تعمیر به نتیجه نرسید و افتادم توی بدبختی و مجبور شدم بیام خونه ی دوستم علی هوشنگی و دو روزه که اینجا پلاسم تا کارهای نشریه رو که کلی عقب افتاده به سامان برسانم.

نکته: بعضی وقتها که خوب فکر میکنم میبینم که به شانس اعتقادی ندارم ولی برای توجیه یکسری اشتباهات بهانه ی خوبیه(اینم برای کسانی نوشتم که تا اینجای مطلب رو خونده بودند و تو فکرشون بود یه کامنت برای نصیحت کردن بذارن و با این کار ایده شون رو سوزوندم[نیشخند])

تتمه:

۱- یک شارژ ۱۰ تومنی موبایل پیش از این یه هفته لااقل دوام میاورد ولی ایندفعه در ۶۰ ساعت تموم شد.

۲- یحتمل خفه شم.

۳- ببخشید نمیتونم درست بیام و بهتون سر بزنم و جواب لطف تون رو بدم. قول میدم جبران کنم. قول!

4- اين قالب جديد انگار به هم خورده! اگر اينطوريه بگيد تا يه فحش به شانسم بدم و عوضش كنم!

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 2:24  توسط سید علی مجد  | 

بین بچه مثبت ها و اراذل

تقدیم به کاظم امجدی که بازگشتش به وبلاگستان موجی از شور را ایجاد کرد و تقدیر از هادی امجدی که روزگار وصلش را بازجست.

مقدمه:

فرزند آدم از روزی که متولد میشود و نسبت به اطرافش تشخیصی پیدا میکند و زبان آدمیزاد را میفهمد مدام در معرض اوامری قرار میگیرد که چنین بکن و چنان نکن که اگر چنین کنی چنان میشود و اگر چنان کنی چنین. و هرروز که بر عمرش افزوده میشود به آموخته هایی بیشتر از این دست نایل میشود. و کمی بعدتر درمی یابد که باید به آنها توجه کند چون تا وقتی که دستش به بخاری داغ نخورده باشد معنی جیز را نمیفهمد و وقتی میفهمد میبیند که حتما خیر و صلاحش را میخواهند که او را امر و نهی میکنند. هر چه که بر عمر او افزوده میشود دلایل بیشتری از اوامر و آموخته های قبلی را درمی یابد. و میبیند که پس حکمتی هست در مسائل.

اما بچه ها کم کم در یکسری آموخته ها شک میکنند. پس سوال میپرسند. اگر قانع شوند که هیچی! اگرنه به این تردید میرسند که شاید آموخته های دیگر هم اشتباه باشند و اینجوری میشود که ذهن شان درگیر میشود. البته بزرگترها تا یک سنی میتوانند به هر ترتیبی که شده بچه ها را قانع کنند ولی بعد از مدتی دیگر نمیتوانند آنها را بپیچانند و باید دلایل قوی داشته باشند. این اتفاق تردید که خیلی مهم و لازم است در افراد مختلف متغیر است. بعضی ها زودتر و بعضی دیرتر و بعضی اصلا برای شان چنین اتفاقی نمی افتد و با همان آموخته های پدر و دیگر منابع آموزشی تا پایان عمر را سر میکنند که البته این موضوع باعث تفاوت آدمها میشود.

نکته ی فرعی: بعضی آدمها این تردیدهای شان را جدی میگیرند و به اصلاح آموخته های شان میپردازند اما در بعضی حوزه ها ترجیح میدهند که آموخته های شان را در حصاری قرار دهند و به تردیدهای شان اجازه ندهند که به بررسی این آموخته ها بپردازد. مهمترین چیزی که در این زمینه دیده ام اعتقادات دینی و تعصبات قومیتی است.

اصل مطلب

تا وقتی که وارد دانشگاه شدم بچه ای مثبت بودم و بی دست و پا. از آن دست آدمهایی که الان ببینم شان بهشان میگویم چلمنگ! دلایل مختلفی داشت که شرایط تربیتی مهمترین آن بود. خودم معضلم را میدانستم و بنای جدی بر تغییر داشتم و خود داستانی است مفصل که چگونه تغییر کردم که الان مورد بحثم نیست.

به تبع آموخته بودم که سیگار و دود هر چه که شبیه آن است بد است و کسانی که از آن استفاده میکنند آدمهای بدی هستند و خلافکارند و باید به حال شان تاسف خورد. خودم در آن دوران با همان بینشی که داشتم به نصیحت دوستان میپرداختم که از دودی جات بپرهیزید که فلان است و بیثار. حتی یکبار به همین جناب هوشنگی گفتم که من در عالم رفاقت مترصد این هستم که شما را از قلیان ترک تان بدهم. و البته همین قضیه سوژه ای است برای خنده که برایم دست بگیرند. اما چندی بعد با توجه به اینکه نگاهم به دنیا عوض شد و از زاویه های جدیدتری آنرا میدیدم دیگر هیچ چیزی برایم حکم ورود ممنوع را نداشت و به وادی امتحان کردن خطوط قرمز آموخته های قبلی ام افتادم، البته با توجه و دقت. نه اینکه هر کاری را انجام بدهم، فقط کارهایی که دلیل کافی بر انجام ندادنش نمی یافتم را تجربه کردم. قلیان هم حاصل همان دوره است. تفننی گهگاهی که مزایایش را بیش از معایبش میدانم. استدلالم آن روزها این بود که "بکش تا بدونی که میتونی بکشی و نکش چون ضرر داره!" که این هم برای خودش سوژه ی خنده ای است. آن موقع میخواستم مطمئن باشم که هیچی نمیتونه جلوی تصمیم خودم برای خودم رو بگیره و البته میدونستم خودم باید تاوان اشتباهاتم را پس بدهم و باید به کاری که میکنم به عواقبش بیندیشم که آموخته های گذشته را نفی کرده و به بازآموزی شان مشغول بودم. البته در این کشاکش مساله ی قلیان یک چیز بی اهمیت بود. اما این برایم مهم بود که تحت تاثیر هیچ دلیلی که قانعم نمیکند قرار نگیرم. چون تنها دلیل موجه در این میان ایجاد ناراحتی جسمی است که به قول شاعر: کار من از یه پیک دو پیک گذشته، و اگر همین قرارهای دوستانه را در سر غذاخوری بگذاریم کلی ناراحتی دیگر جسمی گریبان مان را میگیرد که همان دکترهایی که قلیان را نفی میکنند این تغذیه ها را هم تقبیح میکنند.گر چه من گرفتار جفت شانم و کسی برای آن تقبیحم نمی کند.

البته ناگفته نماند به تصمیم کسانی که بعد از بازآموزی آموخته های شان تصمیم گرفته اند به هر دلیلی دود را تجربه نکنند عمیقا احترام میگذارم ولی معتقدم نصف عمرشان به فناست!

تتمه:

1- هادی امجدی در مراسمی ساده و بدون هیچ برنامه ریزی خاصی دوباره به وادی فرهنگ بازگشت.

2- کافی شاپ تهران سه شنبه شب در آتش سوخت. گویا مشکل اتصالی داشته! به علاقه مندانش تسلیت میگویم. باید به فکر مکان جدید باشند.

3- قالب قبلی به هم ریخت و این جدیده را فعلا زدمش رفت بالا تا ببینم چه میشود.

4- شاید فکر کنید که عاشق سینه چاک قلیانم که چنین در این زمینه داد سخن داده ام. ولی قبلی که شوخی بود و اینبار نه در رثای قلیان بود که بیشتر هدفم توجه به مسائلی ساده از این دست بود که خیلی جدی میگیریمشان.

5- پی نوشت 7 پست قبلی را مجددا بخوانید.

6- مم ن.

+ نوشته شده در  87/12/15ساعت 3:34  توسط سید علی مجد  | 

در منقبت قلیان

تقدیم به دوست فاضل و ارجمندم مجید هوشنگی که اهمیت کار فرهنگی را برایم مشخص کرد و نیز تقدیم به فعال فرهنگی سابق دوست خوبم هادی امجدی که راه فرهنگ را به اهلش واگذار کرد!

بعضی دوستان فکر میکنند که ما همینطوری الکی و از سر بیکاری و بدون ایدئولوژی میرویم و کار فرهنگی میکنیم. لازم دیدم برای تنویر افکار عمومی که از مهمترین تکالیف ما فرهنگی هاست یک شعر فخیم و ارزشمند و آموزنده از دوست ارجمند و فرهنگی ام مجید هوشنگی اینجا بگذارم تا یک مقدار حساب کار دست تان بیاید.

هرکه قلیان نکشد بدبخت است

قبله ی اهل عمل قلیان است

بت شیرین به مثل قلیان است

داروی کور و کچل قلیان است

سر عشق لم یزل قلیان است

          لیک هم دشمن او سرسخت است

          هر که قلیان نکشد بدبخت است

آن که جمله سوی ورزش باشد

صبح و شب در پی نرمش باشد

تو جیباش آجیل و کشمش باشد

سینه اش سینه ی آتش باشد

          گر چه با جاه و جلال و تخت است

          چون که قلیان نکشد بدبخت است

خوش به حال تو بود قلیانی

بر سر خوان خدا مهمانی

تو که اسرار مگو میدانی

کرد و ترک و عرب و افغانی

          همه بر قامت شان این رخت است

          هر که قلیان نکشد بدبخت است

این همان قلیانی است که در سرما و گرما ما را همراهی کرده است تا در امر خطیر فرهنگ آنچه که در توان داریم برای این مرز و بوم انجام دهیم. خدا قبول کنه! هر کی کشیده راضی بوده(البته با معسل اصل الفاخر)


حضرت قلیون ما گل دارد

بر سرش سوسن و سنبل دارد

دامنش شورش و قلقل دارد

قلقلش نغمه ی بلبل دارد

          کام از نی لبکش یک لخت است

          هر که قلیان نکشد بدبخت است

ای که تو منکر قلیان باشی

حیف باشد که مسلمان باشی

خویش محبوس به زندان باشی

صبح و شب بسته ی هذیان باشی

          موتور منکر قلیان تخت است

          هر که قلیان نکشد بدبخت است

تتمه:

1- این مجید هوشنگی که این اثر ماندگار را در خدمت فرهنگ سروده یار گرمابه و گلستان ما بود -برای این گفتم بود چون چند وقته ازدواج کرده و بالاخره قضیه فرق کرده- و الان مشغول دفاع از پایان نامه ی فوق ادبیاتش در دانشگاه تربیت مدرسه و مهرماه هم در مقطع دکترای ادبیات ادامه ی تحصیل میدهد. آقا مجید ما خداوندگار سفر است و هر چی که یه خوش سفر میتونه داشته باشه رو یه جا داره! این حاجی ما آشپزی میکنه در حد نهایت و قول میدم هیچکدوم از دخترها هم به پاش نمیرسن. در تنوع آشپزی همین بس که کباب سیخی و کله پاچه و آبگوشت و پیتزا و همه جور خورشت و غذاهای نونی و استامبولی هارو در حد اساسی بلده درست کنه! از اونطرف حنجره ی طلایی داره و حافظه قوی و در هر لِوِلی که بخواهیم برامون میخونه! و صاحب این قلیون فوق هم هست که تکمیلش میکنه، اینهارو کنار مرام و معرفتش که بذاریم دیگه هیچی!

2- این هادی امجدی هم که میگه قلیون رو ترک کرده اصلا هنری نداره!

3- البته که تابلوست که قسمت دو شوخیه ولی محض احتیاط بگم که خدائیش بچه ی باعشقیه و تو این چند وقته که از برکت نسیم میشناسمش خیلی دوسش دارم و امیدوارم با صحبتهای لازم به راه خطیر فرهنگ برش گردونم.

4- این که چرا اینچنین از قلیون تعریف میکنم باشد برای بعد. ولی اینهایی که از قلیون بد میگن و اونو با سیگار مقایسه میکنن همه شون دروغگوئن. من خودم امتحان کردم هر کی قلیون بکشه نمیمیره! نمونه ش خود من!

5- یحتمل اینجا دعوا بشه، از بروبچ اراذل چشم یاری داریم.

6- بعضی بی فرهنگ ها فرق قلیون رو با دیگر ادوات دودزا نمیدونن و گیرهای الکی میدن، ایشالا خدا هدایت شون کنه!

7- وقتی این دفعه ی آخر قهوه خونه هارو بستن، سیدعلی میرفتاح ستون نویس صفحه ی آخر شرق نوشت که مگر درد ملت ما نارسایی ریوی است؟ این همه آدم از درد اوره و چربی و قند میمیرند، حالا یک سری هم از ناراحتی ریه بمیرند! والا!

ویژه: برای نسیما به شیوه ی کوبیده چند تا یادداشت عیدانه میخوام، هر کی پایه س اعلام آمادگی کنه زودتر! مم ن.

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 20:15  توسط سید علی مجد  | 

در نسبت عقل و دل

تقدیم به عمه ی دوستم که هر وقت کارمان گیر می افتد به جانش قسم میخورد!

انسان یا بهتر بگم بدنش حاکمان مختلفی دارد که من کاری به آنها ندارم. در این میان میخواهم به دو حاکم اصلی بپردازم که عقل است و دل.این دو رقابتی دیرینه دارند و به نامهای دیگری چون عشق و احساس و منطق هم میخوانندشان که من همان اولی را ترجیح میدهم. دل و عقل در تعاملی دائمی و جدلی مداوم هستند با یکدیگر. و البته تفاوت های آدمها و تفاوت های دل ها و عقل ها باعث میشود در هر انسان نتیجه ی این جدال با انسان دیگر تفاوت داشته باشد.

سوال بی ربط: الان دارید به چی فکر میکنید؟

صورت مساله:

برای روشن شدن نسبت عقل و دل و فارغ از تاثیرات حاکمان دیگر بدن یک محور فرضی تصور کنید که یکسر آن عقل باشد و یکسر دیگر دل. هیچ فرقی نمیکند که کدام این سر و کدام آنسر باشد چون بحث منفی و مثبت نیست. به نظرم همه ی آدمها با توجه به میزان حضور عقل و دل در تصمیمات شان در یک جایی از این محور قرار میگیرند. بعضی ها در نقطه ای نزدیک به مرکز و محل تعادل، بعضی در میانه های اینور و بعضی در میانه های آنور، و بعضی هم در جایی نزدیک به منتهی الیه طرفین. برای روشنتر شدن بحث مثالی میزنم. برای پیدا کردن آدمهایی که در انتهای طرفین این محورند باید خیلی تلاش کرد چون کمیاب اند. به نظرم در طرف احساس تنها میتوان از این عاشقهای ادبیات نام برد. یکی مثل فرهاد که در پی عاشقی می افتد به کوهکنی. عقل نداشته این بشر. و درباره انطرف محور هم شاید بتوان شخصیت اسطوره ای مثال زد ولی میتوان نمونه های عینی تری برایش یافت. یکی مثل صدام که بدون دخالت احساس می توانست آدمهای زیادی را به کشتن بدهد با توجه به این نکته که او به نزدیکانش هم رحم نمیکرد و در 16 سالگی دایی خود را هم به قتل رسانده بود. این نشان میدهد یک نفر برای رسیدن به موفقیت - البته با تعریف خودش- حاضر است بر روی بدیهی ترین پیامهای دلش پا بگذارد و راه دیگری برود که عقل میگوید.

نکته: انسان دائما در حال تغییر است و ممکن است این تغییرات او را به طرز قابل توجهی در این محور جابه جا کند. مثلا اگر کسی از گذشته ی هیتلر خبر نداشته باشد حتما او را هم در انتهای عقلانی این محور میگذارد. در حالی که او نقاش بوده و تبعا آدم بی احساسی نبوده، اما در این میان به خاطر فشارهایی که پس از جنگ اول به آلمان آمد احساسات ناسیونالیستی اش گل کرد و شد آنچه که میشناسیمش.

توجه: این که هیتلر و صدام را در انتهای محور عقل میدانم نه به این جهت است که فکر کنید راهشان را راه موفقیت میدانم و همه ی کسانی که در این جا قرار میگیرند مثل این دو هستند. نه خیلی از مخترعین و مکتشفین هم که خود را وقف علم کردند هم میتوانند در اینجا باشند. به بیان دیگر اینجا جایی ست که کسانی در آن قرار میگیرند که برای رسیدن به شاهد موفقیت در نظر خودشان بر تمام مکنونات قلبی شان پا میگذارند.

سوال: آدم خوب است کجای این محور باشد؟ آدمهایی که در یک نقطه ی مساوی به نسبت نقطه ی تعادل محور در دو طرف آن قرار دارند کدام خوشبخت ترند؟ آدم خودش چقدر میتواند محل حضورش در این نمودار را جابه جا کند؟ دو نفر که فاصله ی زیادی در این محور با یکدیگر دارند چقدر میتوانند رابطه ی دوستانه ای داشته باشند؟

خاتمه: من که آدمهای بی احساس را نمی پسندم.البته بی عقل ها بدترند. اما به نظرم خوب است آدم در جایی نزدیک نقطه ی تعادل محور باشد ولی با این تبصره که تصمیمات نهایی را عقل بگیرد نه دل. ولی برای این تصمیم گیری لازم است عقل دل را قانع کند، نه اینکه دل مجبور به تبعیت شود که در آنصورت دل امکان دارد بشکند و آدم ناقص العضو بشود. البته تنظیم روابط این دو کار راحتی نیست ولی لازم است.مشروط بر اینکه به تعادل اعتقاد داشته باشید.

تتمه:

1- اینهایی که نوشتم یکبار پرید و بازنویسی اش مشوش ترش کرد. شرمنده! البته نمیخواد نصیحت کنید. توی کافی نت وضعیت فرق میکند.اونم کافی نتهای قم.

2- اینهایی که نوشتم چیزی نبود که میخواستم بنویسم اما دیدم طولانی شد و وقت ندارم بیخیال شدم. اگه دست داد توی کامنتها بحث رو پی میگیریم.

3- اینهایی که نوشتم حاصل چند بحث جسته و گریخته با دوستان مختلف است و البته فکری خام، میتوانید بروید کاملش کنید و به عنوان نظریه از خودتون دربکنید!

4- همچنان محتاج دعا!

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 11:9  توسط سید علی مجد  | 

دیوانگی!

تقدیم به گلپا به خاطر ترانه ی دل ای دل و البته عشق پاکش!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییییییییییییییییییییییییی ووووووووووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییی

دددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااددددددددددددددددددددد بببببببببببببببیییییییییییددددددددددااااااااااااااادددددددددد

هههههوووووووووووووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررر خخخخخخخخخخدددددددددددددددددددددددددددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نشد!

نیهذاتدذدحشثف4دهحفحخدتذحختاذح9اخهثقعلذح9ثقعذح9هثبحهذحثعذ-9ذدچ-ثهقچباذرهخابثهعخذراعه ثباذخعهثقغذمذرتاهخثقعلذخهثقغاذخهثقاذخهاثخهذاث8هذف9ذدخحقلتاد خهل دمهب دلتاخهخمتاخحق

نخیر!

//////////////////////////////////+++++++++++++++++++++++++-------------------------------------------////////////////////////////////////////////////...........................000000000000000((((((((((())))

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%$$$$$$$$$$$$$$$###########@ٌ

دیگه دکمه نبود؟

خالی نشدم!

پس چه کنم؟

تتمه:

1- اگه من میخواستم برای این پست کامنت بذارم میگفتم قبلا عاقلتر نشون میدادی! تا قضاوت شما چی باشه!

2- شب شهادت امام رضاست. دلم تنگش شده/ انقدر رفیق بازه که نگو/ هر چی رو سیاه هم باشی و بری پیشش به روی خودش نمیاره و تحویلت میگیره، البته باید باهاش رفیق باشی، الان که خیلی هواش رو دارم و امیدوارم زودتر ببینمش آقام رو.ما مخلصیم.

3- بد گیرم. در چند جبهه ی مختلف دارم میجنگم و یه ذره وقتم غیر قابل تنظیمه. ببخشید!

4- التماس دعا!

5- عمرا بتونید حدس بزنید چم شده، البته میتونید تلاش کنید!

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 17:30  توسط سید علی مجد  | 

احترام دیگه ور افتاد!

تقدیم به میتی کومان حاکم بزرگ که علامتش واجب الاحترام بود!

یک چیزی قبلا به ذهنم رسیده بود و ننوشتم تا فراموش کردمش. دوباره یادم افتاد و این بار نوشتمش.

انگیزه ی اول: یک دوستی یک بار در حالتی تذکر داد که فلان کار در شأن شما نیست. گفتم: شأن؟

انگیزه ی دوم: دوستی دیگر در حالتی دیگر تذکری مشابه داد.

انگیزه ی سوم: با دوستی تازه یاب صحبت میکردیم و او در حین بحث نکته ای در کار کرد و گفت: من خوشحالم جوونها تریبون ندارن چون اگه تریبون دستشون بیفته احترام بزرگترهارو نگه نمیدارن.

سوال: شأن هر کس چیست؟ احترام هر کس به چه چیزی است؟ احترام چیست و چقدر میتواند برای آدم ارزش داشته باشد؟ چه آدمهایی بی احترامی را برمی تابند؟ احترام به شخصیت حقیقی آدم مهم تر است یا شخصیت حقوقی؟ ما چقدر به احترام داشتن نزد دیگران احتیاج داریم؟ ما به چند درصد از احترامی که برای دیگران میگذاریم اعتقاد داریم؟

توجه: حتما انتظار ندارید که بخواهم جواب این سوالهارو بدهم؟ فقط به شیوه ی خودم بحث را پی می گیرم.

قدیمها:

1- پیش از این و در سالهای دورتر بزرگترها واجب الاحترام بودند. هر چیزی که بزرگترها میگفتند به جهت این که بزرگتر بودند لازم الاجرا بود مگر اینکه کسی طغیان میکرد که از جامعه طرد میشد.

2- در همان سالها پدر و مادرها واجب الاحترام تر بودند. چون علاوه بر بزرگی حق هم گردن بچه هاشون داشتند. بچه برای کار و آینده شون و ازدواج تماما مطیع والدین میشدند مگر اینکه کسی طغیان میکرد که عاق میشد.

3- و باز در همان سالها حاکم و پادشاه از همه واجب الاحترام تر بودند. دلیلش روشن است چون امین مال و جان و ناموس مردم بودند. و البته که امرشان مطاع بود. مگر اینکه کسی طغیان میکرد که تقریبا تکلیفش روشن میشد.

جدیدها:

1- چطوری پیری؟/ اون پیرزنه رو!/ پیرمرد خرفت/ و یا هر متلک دیگری که در این زمینه شنیده اید!

2- این بابای ما اصلا تو باغ نیست!/ این مادر ما هنوز نفهمیده که دنیا عوض شده/ یا هر چیز دیگه ای که شاید شنیده باشید!

3- این اس ام اس جدید درباره ی احمدی نژاد رو شنیدی؟ این کلیپ تقلیدصدای ... رو دیدی؟ یا این رئیس جمهور احمق رو دیدی اون شب چقدر دری وری گفت. و البته برای تکمیل تصویر به انتقادهای صریحی که میتوان به رئیس دولت داشت هم بیندیشید. به نظر میرسد در کشورهای پادشاهی هم این اتفاقها برای پادشاه میتواند بیفتد.

صورت مساله

به نظرم میرسد سابقا یکی از دلایل اصلی برای احترام داشتن افراد مسائل ظاهری مثل سن و سال و عنوان و لقب بوده است. اما در دنیای مدرن دیگر این فاکتور روز به روز به دلیل کم اهمیت تری برای احترام داشتن و گذاشتن تبدیل میشود. دیگر شما به صرف اینکه حاکم و رئیس جمهوری نمیتوانی به احترام داشتن امیدوار باشی مگر اینکه با عمل خوبت بتوانی مردم را قانع کنی که مفید هستی. البته شما میتوانی برای ساکت کردن دیگران از زور هم استفاده کنی. دیگر شما به صرف اینکه پدری نمیتوانی بر بچه ات اشراف داشته باشی مگر اینکه به روز باشی و پا به پایش حرکت کنی و از حرکت سریع تغییرات خسته نشوی و عقب نمانی تا بتوانی احترامش را جلب کنی. دیگر شما به صرف اینکه چند پیرهن بیشتر پاره کردی نمیتوانی امیدوار باشی چند جوان تازه از راه رسیده حرفت را بخوانند مگر اینکه بتوانی توانائی ات را ثابت کنی و احترام شان را جلب کنی.

نکته: آدم نیمتواند به امید احترام جایگاه هیچ شخصیت حقوقی دل خوش کند مگر اینکه شخصیت حقیقی اش قوی و قابل احترام باشد. به بیان دیگر آدم احترامش دست خودش است نه لباس و جایگاه، هر چند که اونها هم بی تأثیر نیستند.

تامل: حتی اگر یکی از این واجب الاحترام ها نتوانست احترام مان را جلب کند لازم است که حداقل در ظاهر احترامش حفظ شود که دنیا دار مکافات است.

تتمه:

1- آدم ساعت 5 صبح بخواد تحلیل اجتماعی بنویسه همینقدر گنگ و پیچیده میشه! قبلا چیزهای دیگه ای هم تو ذهنم بود که الان یادم نیست. بقیه ش باشه برای کامنتها، البته اگه لطف کنید! برم بخوابم که ساعت 9 قرار دارم!

2- این نسیما داره به مرحله ی خفه کننده ش نزدیک میشه!

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 5:3  توسط سید علی مجد  | 

درباره ی میرحسین و انتخابات و حواشی اش

تقدیم به محمود احمدی نژاد که رخوت مان را میشکند تا علیه ش مبارزه کنیم.

این که میرحسین موسوی دقیقا برای انتخابات اعلام حضور کرد یا میخواد اردیبهشت اعلام کنه از اون چیزایی است که فکر کنم کسی نفهمید ولی همه این رو فهمیدن که او هم میخواد بیاد. میگن اگه بیاد خاتمی و کروبی میرن کنار. اما اونا هم سفت و سخت مشغولن. این وسط یه عده از اصلاح طلبها او را قبول ندارن و یه عده اصولگرا هم میگن که میرحسین ربطی به اصلاح طلبها نداره. یک معادله درست شده با کلی مجهول که اگر با عقل و تدبیر حل نشه یک گیر و گره اساسی پیش میاد و محمود میاد دوباره ماهی میگیره!

چند تا نکته ی متفرقه

۱- به نظرم میرحسین یک مزیت بزرگ نسبت به خاتمی دارد که عرض میکنم. ولی اول بگویم که مشخص است که بخش قابل توجهی از آرای اصلاح طلبها از جوانها به دست می آید و جوانها با توجه به اقتضائات سنی همیشه حمله را بر دفاع ترجیح میدهند. جوانهایی که قرار است از اصلاح طلبها حمایت کنند در صورت حضور میرحسین و خاتمی با دو استرتژی متفاوت روبه رو میشوند که به نظرم باید مدنظر قرار بگیرد. از آنجایی که خاتمی شناخته شده تر و محبوب تر است در زمان حاضر آرایش خیلی بیشتر است و این فرصتی است برای تخریب گران تا سعی کنند تا زمان باقی مانده تا انتخابات آرای او را کاهش دهند. و این مساله علاقه مندان او را مجبور میکند تا تمام زمان باقی مانده را به دفاع از او مشغول باشند و سعی کنند آرای او را حفظ کنند. مساله ای که فوق العاده سخت و خسته کننده است. به بیان دیگر از امروز تا ۲۲ خرداد آرایی که میتوان به خاتمی افزود فوق العاده کم و حفظ آرای موجودش که الان به نظر زیاد میرسد زیاد است فوق العاده مشکل است. این دفاع چیزی است که در علائق جوانان سخت میگنجد. اما از آنسو همان گمنامی میرحسین در بین جوانان است که موجب میشود علاقه مندانش برای افزودن به آرای او که الان چندان تعیین کننده نیست سیاست هجومی پیش بگیرند و این چیزی است که مطلوب جوانان است و میتواند بر شور و شوق شان در گذر زمان بیفزاید.

۲- برخلاف خیلی از دوستان معتقدم حتی کروبی دارای پتانسیل های قابل تاملی است. انقدری که لازم است جدی گرفته شود تا انقدر مسائل هم پیچیده نشود. کاری که در شرایط فعلی کروبی برای اصلاحات میتواند بکند این است که در حکم بولدوزر یکسری از خرابکاری ها را اصلاح کند و راه را برای بازگشت قطار اصلاحات به ریل فراهم کند.

۳- هر چه میگذرد بیشتر نگران خاتمی میشوم. حتی نگران رای نیاوردنش. فاجعه میشود. اگر هم نیاید کی میخواهد جواب شور و اشتیاق جوانان علاقه مندش را بدهد. آنان که دارند تلاش میکنند تا بماند. ای کاش بتوانند تصمیمی بگیرند که کمتر هزینه داشته باشد. پیش خودمان باشد فکر میکنم نتوانند.

۴- اوضاع اصولگراها هم خوب نیست. این گیج بودن اصلاح طلب ها لااقل یک فایده دارد. یک وقت شما حریفت را میشناسی و سعی میکنی برای مبارزه رفتارش را تحلیل کنی و بر اساس تحلیل هایت برنامه ریزی میکنی اما وقتی حریف خودش را نمیشناسد شما را هم در گیجی اش سهیم میکند و این عجالتا چیز خوبی است. از اونجا هر کی بیاید امیدوارم قالیباف نیاید به دو دلیل: اول اینکه اگر بیاید تمام زحماتش در شهرداری تحت الشعاع قرار میگیرد و همه میگویند او این کارهارو به خاطر ریاست جمهوری اش کرده و تا حدی باعث دلخوری میشود اما اگر نیاید باعث میشود این تصور که در تمام چند سال شهردار بودنش وجود داشته از بین برود و او به محبوبیتی فوق العاده برسد و در صورت حفظ روند کنونی دوره ی بعد با اقتداری بیسابقه به ریاست جمهوری میرسد. دلیل دوم اینکه در این میان آرا از این هم که هست بیشتر میشکند و این فرصتی است برای محمود.

۵- خیلی از کسانی که کاندید شده اند تنها یک هدف دارند. محمود نیاید که در آنصورت باید فاتحه ی کشور را خواند.

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت 13:57  توسط سید علی مجد  |