شاید که آینده
تقدیم به تمام کسانی که برای بهتر شدن آینده ی بدون خودشان تلاش میکنند.
از فلکه ی رسالت میخواستم بروم میدان مطهری. یک پیکان عتیقه آمد. اول عصر بود و عجله داشتم. میرفت. سوار شدم. درهای ماشین هیچ تودوزی نداشت و فلزهایش زده بود بیرون. به معنای اتَمّ کلمه داغون بود. راننده ی این ماشینهای مسافرکش قراضه معمولا اخلاق مشخصی دارند. تیریپ معترض، حق ضایع شده و ناراحت. و این از آن دسته ای بود که با سکوتش اعتراضش را نشان میداد. با چشمهایی زل زده به خیابان خلوت ساعت ۳به فکر راهی برای ابراز اعتراض. با درآوردن صدای گاز ناهنجار ماشین که سکوت را درمی نوردید یک اعتراضی را لااقل نشان میداد. به ماشینهایی که از فرعی ها به خیابان دورشهر میپیچیدند راه نمیداد و مطمئن از اینکه راه برای خودش است کوچکترین گذشتی نمیکرد. البته لااقل هیچی نمیگفت و راهش را میرفت. از خلوتی عصرگاهی این طرف شهر به شلوغی دم حرم رسیدیم. بعد از پل آهنچی و علافی مربوط به پل بازار. هر سه لاین قفل کرده بود. حرکتی ایجاد شد. یک مرتبه لاین وسط کاهشی چشمگیر یافت. راننده ی ما سریع ماشین را به این لاین منحرف کرد. داشت میخورد به پرایدی که میخواست راهش را پی بگیرد. نخورد. راننده ی پراید آدم محترمی بود و راهش را ادامه داد. اما خیلی مودبانه گفت: خب لااقل صبر کن من برم بعد بیا. راننده ی ما گفت: خب بابا! برو دیگه! رفت. بعد وقتی مطمئن شد طرف صدایش را نمی شنود اضافه کرد: تو ... اگه میخواستی بری که انقدر معطل نمیکردی. مسافر جلویی که از قیافه اش چیزهای خوبی نمی بارید با همان لحن اعتراضی راننده افزود: رانندگی بلد نیستی نشین پشت ماشین. جو ماشین جوری شده بود که من به عنوان تنها موجود زنده ی دیگر در ماشین باید طبق سنت دیالوگهای ماشینی در تائیدشان چیزی می افزودم. به سکوتم ادامه دادم. آنها خودشان نق زدن شان را پی گرفتند. خیلی جفنگ میگفتند. حوصله نداشتم. ذهنم درگیر جلسه ی یک ربع دیگه م بود. اما دیدم نمیتوانم. یک نگاهی از سر توجه به راننده کردم که سعی کنم واکنشش را به اعتراضم پیش بینی کنم. امیدوار شدم اما مسافر بغلی اش خیلی امیدوار کننده نبود. تیرتپ این آدمهایی که برای اطراف شون ارزش قائلند رو گرفتم و با کلی مزمزه کردن حرف گفتم: ولی پیش خودمون باشه ها، خیلی هم بی ربط نمیگفت. ساکت شدند. راننده گفت: آره خدائیش اینجوریه، ولی تو این مملکت هر کی باید به فکر خودش باشه، هر راهی پیدا کردی باید فرار کنی! مسافر بغلی که انگار دلیل این حرفها را نمیفهمید سکوت کرده بود. دیدم شرایط بد نیست گفتم: درسته ولی میدونی اگر تو یک جامعه تعداد آدمهایی که مثل شما فکر میکنن زیاد باشه چی میشه؟ سنگ رو سنگ بند نمیشه! گفت: همه همینطورند. تائید کردم و گفتم بالاخره یه روزی باید درست بشه، هر چی کمتر به آن توجه کنیم دیرتر درست میشیم. به این امید میمانیم که یک روزی درست میشه. فقط لازمه که بعضی هامون گذشت داشته باشیم. فکر کنم اینها فاکتورهای جهان سومی هاست. دیگر رسیدیم. گفت: آره همینطوره. پیاده شدم. با یک گاز پرصدا رفت دنبال کارش.
تتمه:
برای نسیما در فکر تهیه ی گزارشی از جنها و جن زده ها هستم. یک نفر را که از دوستان یکی از بچه ها بود را ملاقات کردم. قرارمان در دفتر انجمن نسیم اندیشه بود. چیزهای جدیدی گفت. کار ابعاد تازه ای یافت. جالب بود که چند روز قبل که در جلسه ی نشریه درباره ی همین گزارش صحبت شده بود او هم به دلیلی دیگر در آنجا حضور داشت. برای اطلاع دوستان حاضر در آن جلسه بگویم که او میگفت در آنروز اتاق انجمن مملو از اجنه شده بود و حتی آنان که جا نشده بودند توی حیاط تجمع کرده و حرفهای مان را گوش میکردند. یوهوهووووهاهاهااااااااا!


