تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

شاید که آینده

تقدیم به تمام کسانی که برای بهتر شدن آینده ی بدون خودشان تلاش میکنند.

از فلکه ی رسالت میخواستم بروم میدان مطهری. یک پیکان عتیقه آمد. اول عصر بود و عجله داشتم. میرفت. سوار شدم. درهای ماشین هیچ تودوزی نداشت و فلزهایش زده بود بیرون. به معنای اتَمّ کلمه داغون بود. راننده ی این ماشینهای مسافرکش قراضه معمولا اخلاق مشخصی دارند. تیریپ معترض، حق ضایع شده و ناراحت. و این از آن دسته ای بود که با سکوتش اعتراضش را نشان میداد. با چشمهایی زل زده به خیابان خلوت ساعت ۳به فکر راهی برای ابراز اعتراض. با درآوردن صدای گاز ناهنجار ماشین که سکوت را درمی نوردید یک اعتراضی را لااقل نشان میداد. به ماشینهایی که از فرعی ها به خیابان دورشهر میپیچیدند راه نمیداد و مطمئن از اینکه راه برای خودش است کوچکترین گذشتی نمیکرد. البته لااقل هیچی نمیگفت و راهش را میرفت. از خلوتی عصرگاهی این طرف شهر به شلوغی دم حرم رسیدیم. بعد از پل آهنچی و علافی مربوط به پل بازار. هر سه لاین قفل کرده بود. حرکتی ایجاد شد. یک مرتبه لاین وسط کاهشی چشمگیر یافت. راننده ی ما سریع ماشین را به این لاین منحرف کرد. داشت میخورد به پرایدی که میخواست راهش را پی بگیرد. نخورد. راننده ی پراید آدم محترمی بود و راهش را ادامه داد. اما خیلی مودبانه گفت: خب لااقل صبر کن من برم بعد بیا. راننده ی ما گفت: خب بابا! برو دیگه! رفت. بعد وقتی مطمئن شد طرف صدایش را نمی شنود اضافه کرد: تو ... اگه میخواستی بری که انقدر معطل نمیکردی. مسافر جلویی که از قیافه اش چیزهای خوبی نمی بارید با همان لحن اعتراضی راننده افزود: رانندگی بلد نیستی نشین پشت ماشین. جو ماشین جوری شده بود که من به عنوان تنها موجود زنده ی دیگر در ماشین باید طبق سنت دیالوگهای ماشینی در تائیدشان چیزی می افزودم. به سکوتم ادامه دادم. آنها خودشان نق زدن شان را پی گرفتند. خیلی جفنگ میگفتند. حوصله نداشتم. ذهنم درگیر جلسه ی یک ربع دیگه م بود. اما دیدم نمیتوانم. یک نگاهی از سر توجه به راننده کردم که سعی کنم واکنشش را به اعتراضم پیش بینی کنم. امیدوار شدم اما مسافر بغلی اش خیلی امیدوار کننده نبود. تیرتپ این آدمهایی که برای اطراف شون ارزش قائلند رو گرفتم و با کلی مزمزه کردن حرف گفتم: ولی پیش خودمون باشه ها، خیلی هم بی ربط نمیگفت. ساکت شدند. راننده گفت: آره خدائیش اینجوریه، ولی تو این مملکت هر کی باید به فکر خودش باشه، هر راهی پیدا کردی باید فرار کنی! مسافر بغلی که انگار دلیل این حرفها را نمیفهمید سکوت کرده بود. دیدم شرایط بد نیست گفتم: درسته ولی میدونی اگر تو یک جامعه تعداد آدمهایی که مثل شما فکر میکنن زیاد باشه چی میشه؟ سنگ رو سنگ بند نمیشه! گفت: همه همینطورند. تائید کردم و گفتم بالاخره یه روزی باید درست بشه، هر چی کمتر به آن توجه کنیم دیرتر درست میشیم. به این امید میمانیم که یک روزی درست میشه. فقط لازمه که بعضی هامون گذشت داشته باشیم. فکر کنم اینها فاکتورهای جهان سومی هاست.  دیگر رسیدیم. گفت: آره همینطوره. پیاده شدم. با یک گاز پرصدا رفت دنبال کارش.

تتمه:

برای نسیما در فکر تهیه ی گزارشی از جنها و جن زده ها هستم. یک نفر را که از دوستان یکی از بچه ها بود را ملاقات کردم. قرارمان در دفتر انجمن نسیم اندیشه بود. چیزهای جدیدی گفت. کار ابعاد تازه ای یافت. جالب بود که چند روز قبل که در جلسه ی نشریه درباره ی همین گزارش صحبت شده بود او هم به دلیلی دیگر در آنجا حضور داشت. برای اطلاع دوستان حاضر در آن جلسه بگویم که او میگفت در آنروز اتاق انجمن مملو از اجنه شده بود و حتی آنان که جا نشده بودند توی حیاط تجمع کرده و حرفهای مان را گوش میکردند. یوهوهووووهاهاهااااااااا!

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 19:50  توسط سید علی مجد  | 

در باب امید و ناامیدی

تقدیم به دوست همدلم علی هوشنگی که در پیاده روی ویژه ی دیشب همراهی ام کرد.

در پیاده روی سه ساعته ی نیمه شب دیشب با دوستم بحثی درگرفت که برای شما هم مینویسمش.

شنیدید میگن آدم به امید زنده س! تا حالا با دقت تمام به این امید فکر کردین؟ به این که وقتی یکی امیدش رو از دست میدهد چه اتفاقی برایش می افتد؟

دو داستان شخصی برای ناامیدشدن

۱

مادرم سرطان داشت. پیش از او یکبار خاله م هم گرفتار شده بود و خوب شده بود و دوباره متازتاز(بازگشت) کرده بود و باز به لطف خدا خوب شده بود. ما امیدوار بودیم و مادرم بعد از یکسال درمان خوب شد. بعد از یکسال بیماری متازتاز کرد و ما دوباره به طرز قابل توجهی امیدوار بودیم و تلاش میکردیم. اما بعد از چندماه بیماری وارد مرحله ی جدیدی شد و شدتی سخت گرفت. این مرحله ی جدید در عرض دوهفته و در پیش چشمان امیدوار و متعجب ما آنچنان شدید شد که مادر به کما رفت و به آي سي يو منتقل شد و ما به طرز مذبوحانه ای امید داشتیم. دیگر دیدارمان به روزی یکساعت و از پشت شیشه کاهش یافت. چیزی که در این دو هفته ی دیدار در آی سی یو اتفاق می افتاد این بود که ناگهان در حین دیدار از پشت شیشه پرستارها پرده ها را میکشیدند و دوازده خانواده ای را که پشت شیشه بودند و بیماران بدحال تخت های ۱۲گانه را تماشا میکردند را به نگرانی می انداختند. چون مفهوم این پرده کشیدن این بود که یکی از بیماران بدحالتر شده و باید اقدامات ویژه ای برایش انجام دهند. و تمام ۱۲ خانواده به پشت در آی سی یو میرفتند تا پرستاری بیرون بیاید و ازش بپرسند که آیا بیمار بدحال بیمار آنان است و حالش چگونه است و ۱۱ نفر خوشحال برگردند و با آن بیچاره که بیمارش بدحال شده ابراز همدردی کنند که خدا کمکت کند و او برود توی اضطرابی مضاعف. این اتفاق نه هرروز ولی یک روز درمیان می افتاد و ما بعد از دو هفته نوبت مان شد. پرده ها را کشیدند.  پرستار آمد و با زبان همیشگی پرسیدم بیمار ما که نیست؟ گفت: چرا! گفتم چی شده و داستان ادامه یافت و کمی شرایط عادی شد. اما مشخص بود چه اتفاقی دارد می افتد و ما البته به معجزه ای فکر میکردیم. شاید شبیه همانی که در مورد خاله مان دیده بودیم. یک کورسوی امید خیلی خیلی کوچک. مادرم هنوز زنده بود و ما امید داشتیم. و این امید چقدر کلیدی بود. دیگر آنروز بیشتر از قبل و دو ساعت یکبار زنگ میزدیم و میپرسیدیم بیمار ما چطور است و هیچ چیزی جز اینکه هنوز در قید حیات است نمی یافتیم. و ما به امیدمان زنده بودیم. شب به صبح نحس نیمه ی آبان رسید. کسی جرات نمیکرد زنگ بزند بیمارستان. فامیلهای باواسطه زنگ میزدند و خبر ادامه ی حیات میدادند. تا ظهر شد و کسی برای تماس داوطلب نبود و من بخت برگشته تماس گرفتم. گفتم بیمار ما چطور است و گفت شما کی او میشوید؟ این سوال را هیچ وقت نمیپرسیدند. دلم ریخت صدای شکستن آن ظرف کوچکی که تویش امید کاشته بودیم را شنیدم. گفتم پسرشون هستم و گفت متاسفم برای تان، ایشالا غم آخرتان باشد. تمام محتویات آن ظرف ریخته بود. مذبوحانه تلاش کردم گفت وگو را ادامه دهم و گفتم یعنی تموم شد؟ هیچ امیدی نیست؟ هیچی؟ و صدای قطع شدن تماس همان جوابی بود که با روشنی پیغام را رساند. هیچ امیدی نبود. چند لحظه طول کشید تا سنگینی خبری که شنیده بودم را هضم کنم. و بتوانم بروم برای پدر امیدوارم بگویم و شریکهای غمم را بیابم. مادر رفت و امید مرد.

۲

انتهای داستان بخش اول پست قبلی هم چنین بود. وقتی بچه ای معصوم و فضول بدون هیچ مقدمه ای خبر از ازدواج آن دوست داد جا خوردم. گفتم: آآآآآآآآ..... و البته آن طفل از واکنشم هیچ نفهمید. و من در دفتر خاطرات آنروزهایم نوشتم که ... آمد و خبری تلخ را معصومانه بر سرم کوبید و رفت و نفهمید چه کرد. امیدم مرده بود.

سوال: آدم ها به چه امیدی زنده هستند؟ مخصوصا کسانی که امید از دست میدهند.

ادامه

۱

در حین حرکت دیشب مکررا با مردان نارنجی شب که مشغول پاک کردن کثافات روزانه ی ما از چهره ی شهر بودند برخورد داشتیم. به دوستم گفتم اینها به چه امیدی زنده اند؟ گفت: همین که پولی دربیاورند و بتوانند شکم زن و بچه شان را سیر کنند کافی است برای شان. و به این فکر کردیم که آدم میتواند چه امیدهای زیادی برای زندگی اش بیابد و اینکه اگر مثلا مردی که به امید خانواده تلاش میکند و سنش از ۵۰ گذشته است، در یک حادثه ای مثل زلزله ی بم تمام خانواده اش را از دست دهد چگونه حیاتش را پی میگیرد؟

۲

پیرمردها را دیده اید که چقدر با هم فرق میکنند؟ بعضی ها از ۶۰ سالگی که بازنشست میشوند میروند تو فکر مرگ و اگر مجبور نشن منتظر مرگ مینشینند و بعضی ها که هدف های شان والاتر است در ۸۰ سالگی برای آینده برنامه ریزی میکنند. اینها به چه امیدی زندگی میکنند؟

۳

در ادامه ی پست قبلی اینجا هم اشاره میکنم عشق و محبت هم یکی از شاهراهای امید است و میتواند چراغ راه آینده باشد. آدمهایی که برای ابراز عشق و محبت زنده اند خیلی امید پررنگی برای حیات دارند و فکر میکنم تعدادشان در کشور ما زیاد نیست. ایرانی ها اکثرا زنده های اجباری اند!

نکته

دوستم نکته ی خوبی گفت، این آدمهای میانسالی که نق میزنند و دلخوش نیستند احتمالا همین مشکل امید نداشتن را دارند و هدفی برای ادامه ی حیات ندارند و از صبح تا شب تلاش برای شکم قانع شان نمیکند.

سوال بی ربط: این ماهواره ی امید دقیقا چه کاری کرده است؟ ۱- با امیدمان به فضا رفته است؟/ ۲- امیدمان را به فضا برده است؟/ ۳- به فضا امید داده است؟ ۴- دارد دنبال آرزو میگردد؟

نکته ی بی ربط: در پیاده روی شبانه محل حرکت مهم است. ما دیشب راهمان به سه راه سجادیه افتاد و با برادران معتاد و دوستان اراذل و سگها و گربه ها همقدم شدیم که لذتی نداشت!

توجه: دنیا دار قرار نیست. این کلام از نهج البلاغه مسحورم میکند: بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، که باید گذاشت و گذشت.

تتمه:

این شانس کچل مان دوباره خودی نشان داد و یک ضدحال اساسی زد در حد تیم ملی جام جهانی ۹۸ در بازی با آمریکا! از اون حالگیری هایی که آدم را به تهوع می اندازد. میخواهی دلت را بالا بیاوری!!!!!

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 11:29  توسط سید علی مجد  | 

این عاشقهای زمینی

تقدیم به والنتیوس(والنتاین)که جماعتی را به کام دنیا رساند و اگر هم مسلک ما بود چند لقب ناجور پسوند نامش میگذاشتیم!

۱

در عنفوان جوانی یا بهتر بگم نوجوانی چنان که افتد و دانی، ما را اتفاق عشقی افتاد که یکسره بود و هیچگاه مجال ابراز نیافتم که بچه ای بیش نبودم و این عشق دو سه ساله با پاک شدن صورت مساله به پایان رسید. حکایت: ماری غمگین نشسته و چمبره زده بود و دوستی به او پیوست و گفت چرا چنینی؟ گفت: دو سال عشقی یکطرفه بر یاری خوش خط و خال داشتم و امروز برای ابراز رفتم و دیدم طرف شلنگ است! البته داستان من از این گونه نبود اما از این نمط بود! این را گفتم که بدانید اگر چیزی میگویم از سر تجربه است که این حال را اگر کسی درک نکرده باشد عمرا بفهمد چه خبر است.

۲

پیشتر بیشتر از امروز از خواننده هایی که همش از عشق میخوانند بدم می آمد و فکر میکردم اینها با این دنیای کثیف شان حق خواندن از عشق را ندارند. معتقد بودم این شب عاشقهای صبح فارغ، چیزی از پاکی عشق نمیفهمند. ولی بعدا که از آن روزها گذشتم راحت تر با آن کنار می آمدم.

۳

داستان عشق حکایت غریبی است. مکررا با دوستان در زمانهای مختلف درباره اش صحبت کرده ایم. اینکه این چه نیرویی است که میتواند قوی ترین آدمها را زمینگیر کند و جماعتی اصلا آن را درک نمیکنند؟ مرز میان محبت و شهوت کجاست؟ نهایت عشق کجاست؟ چرا اکثر عاشقها به وصال نمیرسند و چرا اکثر به وصال رسیدگان عاشق نمی مانند؟ نقش عقل در عشق چقدر است؟ عشق سازنده چیست؟ تخیلات ذهنی چه میزان در افزایش عشق تاثیر دارد؟ و و و ...

۴

یکی از دوستان در دوران دانشگاه به عشقی گرفتار شد که از آنجایی که در یک کشاکش و در آستانه ی وصال به فراغ افتاد حالتی بر او رفت که رسم عاقلان نبود و اختیار ز کف داده بود. به حالی افتاده بود که شبیه این عاشقهای ادبیات شده بود. اما در آن حال یکبار بهش گفتم به یک چیزت غبطه میخورم. اینکه یک نفر را برای دوست داشتن داری. به نظرم این بهانه ی جدی ای برای حیات است.

۵

حافظ میگوید: عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی/ یعنی که نقش مقصود از کارگاه هستی عاشقی است و این مفهومی است که شخصا به آن ایمان دارم و با حافظ در این مورد هم همداستانم که: پشمینه پوش تندخو، از عشق نشنیده ست بو/ از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند.

۶

تو این دوره زمونه حرف زدن از عشق چندان عقلایی به نظر نمیرسه اما لااقل به دست آوردن مراتبی از آن ارزش دارد. به قول استادمون: عاشق قدیم میگه: تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است/ ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است. و عاشق امروزی میگه: نگاهم با نگاهت کرد برخورد/ نمیدانم چرا حالم بهم خورد.

سوال مهم: کی میتواند بگوید پرکاربردترین کلمه ای که در گفت وگوهای اهالی جهان از آن استفاده میشود چیست؟ آیا به نظرتان عشق و محبت و مشتقات آن نیست؟ البته با احتساب استفاده های ابزاری و دروغین از معانی والای این الفاظ.

نتیجه: خلاصه اینکه حتما یک بار باید اتفاق عشق را تجربه کنید تا معنای زندگی را ملموس تر درک کنید.

نکته: خوش به حال آنان که عشق به خدا را تجربه کرده اند. معشوق بی نیاز که الکی ناز نمیکند و جنبه دارد. آخر و عاقبتش هم بهتر است. برای اون دنیا به اندازه ی کافی پارتی ات کلفت میشود!

سوال کلیدی: این اعمال و مناسک روز والنتاین را معمولا کی انجام میدهند؟ شب والنتاین یا والنتاین شب/ با توجه به این نکته که در قواعد مذهبی ما معمولا اعمال یکروز برای شب قبلش است. اینها هم اینجوری است؟

توجه: ایشالا قسمت بشه از این به بعد این حرفها رو در روز سپندارمزگان بزنیم که انگار روز عاشقان ایران باستان است.

تتمه:

۱- امروز تشییع جنازه ی منوچهر احترامی بود. پورنگ. همانی که بچگی های مان را با شعرهایش سپری کردیم و الان بخش مهمی از نوستالوژی های مان از آن دوران همان شعرهاس، حسنی نگو بلا بگو/ حسنی ما یه بره داشت/ خروس نگو یه ساعت/ دزده و مرغ فلفلی/ گربه ی من نازنازیه و کلی کتاب دیگر که هر وقت برای بچه ها میخوانمشان به اندازه ی چند لحظه شوق بچگی میگیردم. البته او در گل آقا هم مینوشت و فعال بود ولی من پورنگ را بیشتر دوست داشتم. روحش شاد.

۲-جواد نکونام چه گلی زد به کره. شاهکاره این پسر!

۳- دیروز در مجالی فیلم "کوری" که محصول امسال و از شرکت کنندگان اسکار است را دیدم. جالب بود. حتما خواندن این داستان نوبل گرفته و دیدن فیلمش را توصیه میکنم.

۴- تا یه ساعت دیگه بازی دربیه، چون طرفدار پاس بودم هیچ فرقی برام نداره اما دوست دارم هیچ کدوم به جایی نرسند. اما از این قلعه نویی برمیاد که یک سوراخی ایجاد کنه، دوستان قرمزدوستم را هیچوقت انقدر نگران ندیده بودم.

۵- امروز بی کاپشن اومدم بیرون، یعنی بهار اومده؟ خداجون متشکریم.

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت 12:8  توسط سید علی مجد  | 

نسلی که سوخته و میسوزاند

تقدیم به ابوعلی سینا، همینجوری، برای اینکه برود حالش را ببرد!

من خودم خیلی آدم پرحوصله ای نیستم ولی از این کلافه ها و نق نقوها هم نیستم. دوستانم هم با وجود دغدغه ها و دلمشغولی ها کم و بیش مثل خودم هستند. اما آدمهای ۵۰ ساله ی زیادی را میشناسم و میبینم که الکی نق میزنند و هی انتقاد میکنند. قیافه ی حق به جانب میگیرن و میگن ما میدونیم که این مشکل حل نمیشه و ما میدونیم که فلان کس چه کاره س! این راننده های تاکسی و این آدمهای میانسالی که سوار تاکسی میشوند از این دست اند. این انرژی منفی ای که اینها به شهر و اهالی اش میدهند برای خفه شدن جوانها کافی است.

من تا حالا فکر میکردم که اینها اقتضائات سن شان است و از سر رفتن جوانی چنین میکنند. به همین جهت بهشان حق میدادم، اما در یک کشاکش به ذهنم رسید دلیل این مساله میتونه این باشه این نسل جوانی اش را پای انقلاب و جنگ داده، به جای اینکه از عمرش لذت ببرد مجبور شده است برای ارزشها بجنگد. ارزشهایی که در این سالها با تحول هم روبه رو شدند و آنها را بی اعتمادتر از گذشته هم کرد و منفی باف تر هم شدند. تازه فهمیدم نسل سوخته یعنی چه! اینکه به جای اینکه مثل پسرهای امروزی به مد و قیافه شون فکر کنند به نهایتا شیوه ی پیچوندن جبهه فکر میکردند. (البته این پیش فرض موجود بوده که این افرادی که به قیافه شون فکر میکنند قبلا به جبهه فکر نمیکردند و کسانی که به جبهه فکر میکردند هنوز به قیافه فکر نمیکنند)

این نسل حق دارد بدبین باشد اما اگر به آیندگان فکر کنیم و ذره ای از خودخواهی های مان بکاهیم میتوانیم برای شان تلاش کنیم. خیلی سخت است که خودت را بگذاری و به آیندگان فکر کنی! پس تا اطلاع ثانوی جهان سومی باقی میمانیم.

تتمه:

۱- این دخترهایی که خیلی آرایش غلیظ میکنند و بوق خورشان زیاد است و از دور قیافه شون داد میزند که قرار است اون دنیا بروند جهنم به غیر از مضراتی که برای جامعه دارند(همان فواید منفی!) یک فواید مثبتی هم دارند و آن به شرطی است که بروند و با آن هیات کذایی در راهپیمایی ها شرکت کنند و سعی کنند توسط دوربینهای تلویزیونی شکار شوند. کارگردان محترم هم با علم به این فایده ی ویژه ی این مخدرات،یک لایی میکشد و میفرستدشان روی آنتن تا پیام محبوبیت انقلاب صادر شود!

۲- در چند روز گذشته هوا لحظات فوق العاده دلپذیری را رقم زد که دلم را شدیدا هوایی بهار کرد. اوج هوا در نیمه شب دوشنبه بود که بعد از بارشی مختصر هوا شرایطی فوق العاده یافت و من را ناگزیر کرد ساعت نیم بامداد از خانه بزنم بیرون و تا ۲ ساعت بعد لذت بسیطی ببرم. این وسط نفهمیدم چطور شد بعد از چند ماه این محسن یگانه آمده بود و هی تو گوشم ترانه میخواند. خیلی وقت بود که حوصله ش رو نداشتم اما دوباره پایه ش شدم. دستش درد نکنه!

۳- هنوز آرزو میکنم خاتمی نیاید و میرحسین بیاید. چون واقعا سخت است که جواب یکسری نقدها را داد. به چند دلیل که حسین آرشید کم و زیاد نوشته است.

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 20:24  توسط سید علی مجد  | 

زندگی مسابقه نیست

تقدیم به حضرت یوسف که داستان جذاب زندگی اش سر ملت را گرم کرده و شبهای آرام شنبه را آرامتر کرده است.

۱

یکی از بچه های دانشگاه که از دوستان صمیمی ام بود و هست در چند سالی که در دانشگاه بودیم خاطر کسی را میخواست و به قول قدما عاشق شده بود. داستان شان هم تا حد زیادی جلو رفته بود. این دوست ما که برخلاف اکثر بچه ها درآمدی هم از کار در بازار فرش داشت و فی الجمله به قول خودش جلو بود تنها به این جهت که میخواست اول خانه و ماشین بخرد تا بتواند دهان مردم را ببندد و ازدواج کند دوستی اش را رها کرد و پی نگرفت. او میگفت که ۵ سال دیگر به این امکان میرسد و دوستش نمیتوانست این همه وقت منتظرش بماند. من اولین نفری بودم که بعد از خداحافظی آخر دیدمش و اشکهایش را پاک کردم. او رفت و کارش را پی گرفت و به موفقیتهای مالی ای هم رسیده و هنوز مثل سابق بامرام است اما به نظرم گمشده ای دارد. بهش پیشنهاد کردم این وصیتنامه را بخواند. نمیدانم خواند یا نه، ولی دارم میبینمش که در سرعت سرسام آور زندگی روزمره در تهران دارد غرق میشود.

۲

یکی از بچه های دانشگاه که از دوستان صمیمی ام بود دختری را در محل شان در روستای نشلج کاشان میخواست. برای اینکه از خانه دور نباشد رفت با کلی پیگیری به دانشگاه کاشان انتقالی گرفت و رفت به دنبال علاقه اش. این دوست خوب در یک روز زیبای بهاری و در حالی که به دنبال انجام کار خیری بود در تصادفی جاده ای به دیار باقی شتافت. روحش شاد.

نکته۱: زبان کسانی که برای زندگی برنامه ریزی های چندین ساله میکنند را کمتر میفهمم. زمانی که ما نمیدانیم یک روز یا ۵۰ سال دیگر زنده ایم چرا باید لذت زندگی در زمان حال را به امید آینده ای مبهم واگذار کنیم.

نکته۲: زبان کسانی که در زندگی مشغول مسابقه دادن با دیگران هستند را که اصلا نمیفهمم. ترجیح میدهم با خودم که تا حد زیادی شناختمش مسابقه بدهم. چون اگر زندگی مسابقه بود باید خط آغاز و پایان آن یکی می بود و همه در شرایط یکسان رقابت میکردند. این دنیا اگر رقابتی داشته باشد جور دیگری است نه این چیزهایی که ما سرش مسابقه گذاشته ایم.

نکته۳: عمل به نکته ی ۱ چند پیش شرط دارد و اگرنه انسان را به ورطه ی بی خیالی و بی تعهدی می اندازد. شرط اول این است که خودت و توانایی ها و ناتوانی هایت را بشناسی و شرط دوم این است که فلسفه ای برای زندگی ات یافته باشی. در این صورت به جای اینکه در روزمرگی ها غرق شوی و سعی کنی کاری که مردم از تو انتظار دارند را انجام دهی در حالی که به آن علاقه نداری، و به جای اینکه بروی برای آینده برنامه ی بلندمدت بریزی در حالی که توان پیش بینی آن را نداری میتوانی در لحظه بهترین تصمیم را برای آینده بگیری. یعنی به عنوان مثال الان چون پول مازاد داری تصمیم بگیری که مثلا پس انداز کنی اش ولی نه به این نیت که ۲ سال دیگر مثلا فلان کنی و ۵ سال دیگر فلان، که به این نیت که الان به نظرت درست ترین کاری که میشود با این پول انجام داد پس اندازش است. حال شاید ۲ سال دیگر فلان کار را هم با آن کردی.

تتمه:

۱- الان که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که کاش اینها را نمی نوشتم چون آنچنان که باید نتوانستم ابعاد ذهنی بحث را باز کنم اما الان دوباره که فکر کردم گفتم شاید کسی نکته ای درکار کرد که بتواند به تکمیل این نکته ها کمک کند. در ضمن اینکه این موضوع را در چند زمان مختلف با دوستان به بحث گذاشته ام و چکش کاری کرده ام اما حیف که چیزی که نوشتم بهم نچسبید.

۲- سفر دو روزه مان به کاشان با دوستان جان در توفیق تمام به پایان رسید. ولی فشار مضاعف قبل و بعد از سفر که برای جبران این دو روز متحمل شدم بیشتر از همیشه بود و مجبورم کرد دیرتر بیایم اینجا. ولی ارزشش را داشت. آدم واقعا رفرش میشود. خدا بهار را زودتر برساند و طولانی ترش کند. اردیبهشت را نباید از دست بدهید. ماه سفر است. برایش برنامه ریزی کنید.

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 17:22  توسط سید علی مجد  | 

ما که رفتیم سفر

در یک اقدام فرهنگی و در راستای تبیین مشکلات پیش روی مبارزه با تهاجم فرهنگی و راهکارهای عملی برای انجام آن با جمعی از دوستان عازم شهر دوست و همسایه‌ی کاشان شدیم. ابزار فرهنگی هم فراهم است الحمدلله.شرمنده‌ی دوستانی که سر میزنند می‌شوم تا دو روز آینده ایشالا

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت 1:0  توسط سید علی مجد  | 

آژیرکش ها و چوپانهای دروغگو

تقدیم به همه آدمهایی که بی مزد و منت خوبی میکنند.

داستان آخر

امروز صبح  پیاده از فلکه ی صفائیه وارد خیابان دورشهر میخواستم بشوم، یک پلیس ماشینهای روی پل را نگه داشته بود تا ماشینهای اینطرف بروند.-لازم به ذکر است یکی از چهار مسیر منتهی به فلکه ی صفائیه پلی است که آغازش از فلکه شروع میشود- صدای آژیری بلند شد و از آنجایی که فرق صدای آژیرها را نمیدانم نفهمیدم صدای آمبولانس است یا آتش نشانی یا پلیس. پیش خودم فکر کردم این پلیس احمق چرا راه را به اینطرفی ها نمیدهد تا این ماشینی که آژیر کشید زودتر برود. در همین فکر بودم که به محاذات پلیس مذکور رسیدم و گفتم صدای آژیر چی بود؟ یک جوری گفتم که منظورم را فهمید. گفت صدای هر چی میخواهد باشد! من که نمیتوانم بذارم اینها بروند و ماشینها گره بخورند. لبخند تلخی هم به لب داشت. حرکتم را پی گرفتم و از جلوی پل رد شدم. راه اینطرف باز شد و فهمیدم پلیس مذکور احمق نبوده و صدای آژیرها را تشخیص میداده است. صدای مذکور مربوط به ماشین پلیسی بود که بعد از حرکت ماشینها بدون هیچ تلاش ویژه ای برای زود رسیدن به مقصد، با چند سرباز و سرهنگ مربوطه به راه خود ادامه داد و نگاهی هم بین آنها و پلیس سرچهارراه رد وبدل نشد. انگار برای سرگرمی آژیر زده بودند یا اینکه خودشان را مهمتر از بقیه میدانند. یاد مرد هزارچهره ی مهران مدیری افتادم که وقتی سوار ماشین پلیس شد گفت همیشه در حسرت آژیر زدن بوده. در دلم خنده ی تلخی کردم.

داستان قدیمی

آقا یحیی که از آشناهای دورمان بود سابقا راننده آمبولانس بود. ما رفت و آمد چندانی با هم نداریم ولی نمیدانم چرا و بعد از چه برنامه ای یک بار حدود 20 سال قبل جمعی از نزدیکان ما را با ماشینش به مقصد رسانده بود. نکته ی مهمتر اینجا بود که برای بازکردن خیابانهای شلوغ تهران از آژیر استفاده کرده بود. این کار خاطره ای جالب در ذهن خواهرم که در انزمان دختری کوچک بوده ایجاد کرده بود. آقا یحیی دیگر راننده ی آمبولانس نیست اما بستری که باعث پرورش آقایحیی ها در جامعه شده بود همچنان فراهم است. و روز به روز بر تعداد آقایحیی ها افزوده میشود.

داستانی دیگر

حدود یک سال قبل در ساعات شلوغ اوایل شب میخواستم از میانه ی چهارراه بیمارستان عبور کنم. ماشینها کاملا قفل کرده بودند و من هم مثل همه ی آدمهای فرصت طلب و بیحوصله برای فرار هر چه سریعتر از شلوغی شهر تصمیم گرفتم به میانه ی ماشینها آمده تا زودتر به آنسوی خیابان برسم. در میانه ی خیابان قفل کرده بودم که صدای آژیر آمبولانسی توجهم را جلب کرد. با وجود تنگی فضا و با مساعدت چندنفر داشت به سختی راهی برای فرارش میگشود تا نفسی را تداوم بخشد. اکثر افراد مثل من از صدای آژیر که حالا ممتد شده بود یاد قصه های غصه های شان افتادند و کوچکترین راه باز شده را به او میدادند تا بیشتر از این اذیت شان نکند. آمد جلو تا جایی که در یک کشاکش دقیقا کنار جایی که ایستاده بودم فضایی خالی شد. راننده ی آمبولانس داشت از ماشینی که راه را به او واگذار کرده بود تشکر میکرد که یک پیکان قدیمی از فرصت استفاده کرد و راه را گرفت. صدای بوقهای اعتراضی ماشینهای اطراف هم که سرنوشت آمبولانس را پیگیری میکردند به صدای آژیر اضافه شد. پیکان مذکور دقیقا کنار من بود. بهش گفتم: خیلی بی معرفتی! فکرکن عزیز خودت تو ماشینه! مثل این آدمهای احمق که اندازه ی گوسفند میفهمند و همیشه نق میزنند گفت: تو از کجا میدونی که الکی آژیر نمیکشه؟ بر عصبانیتم افزود و گفتم تو از کجا میدونی که الکی میگه؟ باید اول از اون مطمئن بشی! شوخی که نیست! در همین حین راه باز شد و احمق مذکور بدون هیچ تنبهی راهش را ادامه داد و رفت و آمبولانس هم بیمارش را به دنبال سرنوشتش فرستاد.

نتیجه ی کلیدی: اعتماد چه چیز خوبی است. جامعه ای که مردمش به یکدیگر و به مسئولانش اعتماد ندارند خیلی بیچاره است و جامعه ای بیچاره تر است که مسئولانش هم به مردم و به یکدیگر اعتماد ندارند.

سوال مهم: با محبوبیت فعلی پلیس در کشور اگر یک ماشین پلیس آژیر بکشد فکر میکنید چند نفر بهش راه میدهند، البته اگر نترسند.

نتیجه ی نهایی: روان جامعه مریض است.

تتمه:

1- دیروز شدیدا موتورگیری بود. چند موتورسوار را دیدم که از بیخ تا بالا فحش میدادند و میگفتند این شیرینی 22 بهمن شان است. بعضی ها میگفتند خزانه خالی شده و میخواهند اینطوری پرش کنند. ضمن اینکه به نتیجه کلیدی دوباره توجه میکنید این را هم بگویم که مسئول کج سلیقه آفتی است برای همه.

 2- رفتم اداره ی برق برای شکایت دستگاه سوخته ام. در کمال تعجب یک فرم بهم داد و گفت برو درست کن و فاکتور بگیر و بیار پیش آقای فلانی و پولت را بگیر. گفتم بررسی نمی کنید؟ گفت نه تو منطقه سیم دزدی شده و وسایل خیلی ها سوخته! برای هر کی تعریف کردم خندید و گفت دستت انداخته، حالا همچین بدوئوننت که حظ کنی. باز هم نتیجه ی کلیدی را بخوانید.

3- این مطلب لعنتی را با همه ی مشقات یکبار دیروز نوشتم که پرید و دیگر نه وقت داشتم و نه اعصاب و امروز هم با یک داستان جدید روبه رو شدم ولی نوشتمش و دادمش اومد بالا.

۴- یک مدل جدید هم به قالب فعلی اضافه شد. در گوشه ی بالای سمت راست، قالب کاغذی را انتخاب کنید. شاید برای بعضی ها به هم ریختگی ایجاد کند. با تشکر از پسرخاله ی گرامی.

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 17:26  توسط سید علی مجد  | 

روایت یکی از حاضران جلسه ای که خاتمی انگار در آن جلسه آمدنش را قطعی کرد

داستان آمدن خاتمی

تقدیم به سید محمد خاتمی که دوستش داریم و انگار قرار است دوباره  برایش تلاش کنیم.

تقریبا سخنرانی به اواخر رسیده بود و خاتمی داشت خیلی محکم از ویژگی های میرحسین میگفت. جماعت که عاشق دلسوخته اش بودند دمق و پکر و بغ کرده در یک فضای تنگ دیگر داشتند باور میکردند که این حرفها مقدمه ی خداحافظی است. در تحلیلی سریع به محمد مجیدزاده اشاره کردم تموم شد و اونهم خیلی متفکر تائید کرد. به ناگاه ورق برگشت، خاتمی که خیلی بی هیجان-نخواستم بگم شل و ول- صحبت میکرد ریتم تندتری به صحبتهایش داد و جریان صحبت را عوض کرد. همه راست نشستند. قوزها صاف شد. چرت استاندار سابق قم اسماعیل سعادت که سخنران اول برنامه بود پاره شد. حجت الاسلام فاضل میبدی که آخرین سخنران قبل از خاتمی بود و از دوستان نزدیکش است و از او خواسته بود که در همین جلسه و در جمع مردم قم اعلام حضور کند هم اخمهایش را باز کرد. خاتمی گفت من دوست دارم که میرحسین بیاید ولی نمیتوان مردم را خیلی معطل گذاشت و به نظر میرسد ایشان نتوانستند به تصمیم قطعی برسند و اگر اینطوری شود من مجبورم بیایم.

نمیخواهم متن را روایت کنم برایتان و این کار را واگذار میکنم به سایت بنیاد باران که کامل نوشته است. میروم سراغ حاشیه ها.

۱

خاتمی که وارد شد جا خوردم و به خودم گفتم چرا انقدر زرد و مضطرب و بیحوصله است. پیش از صحبتهایش افراد مختلف که او را دعوت به حضور میکردند تمام حالتهای قبلی اش را تشدید میکرد. در حسابی سرانگشتی و با توجه به پیش زمینه های ذهنی گفتم اینکه مجبور است خواسته ی مردم را رد کند دارد آزارش میدهد و مانده است این شور و اشتیاق را چه گونه جواب کند. این تحلیل تا همان اواخر که اشاره شد سرپا بود و وقتی ورق برگشت فهمیدم این حالتها ناشی از قطعی شدن حضورش است، چیزی که نمیخواست. این را در دعایی که کرد به واقع میشد احساس کرد. وقتی خدا را شاهد گرفت که علاقه ای به حضور ندارم ولی این انتظار برایم ایجاد تکلیف کرده است. و چقدر این مرد سلیم النفس است و درستکار که اصلا به ذهنم لمحه ای هم خطور نکرد که میتواند این حرفها را از سر ریا گفته باشد. این حال من را جعفر مرتضوی هم تائید کرد.

۲

خاتمی نگفت می آید ولی همه ی حاضران فهمیدند که می آید. گویا در جلسه ی صبح امروزش با میرحسین قدری از تاخیر در اعلام حضور ناراحت شده و تصمیم نهایی را گرفته و البته راهی برای گریز را هم بازگذاشت. این را که کنار حرف فاضل میبدی که خواست که امروز اعلام حضور کند و نگاهی که بین شان رد و بدل شد که بگذاریم خیلی قضیه فرق میکند. البته میتوان این حرفها را تحریکی برای میرحسین هم دانست که زودتر تکلیف را روشن کند. ولی حرفهای بچه های ۸۸ خبر از قطعی شدن حضور خاتمی میداد.

۳

حالا دوباره خاتمی شد سردمدار. مجالی برای هیچ جرف دیگری نیست. منفی بافان لطف کنند بروند دنبال کارشان. شرمنده.

تتمه:

۱- مسئول کافی نت دارد بیرونم میکند و نمیگذارد هر چه دل تنگم میخواهد بگویم. همین ها را هم که گفتم مشوش کرد. شاید فردا کاملش کردم. اگر حسش بود.

۲- به همان دلیل قبل نتوانستم جوابهای کامنتهای پست قبلی را بدهم. بر میگردم.

اضافه:(۲۰ ساعت بعد)

حسش نبود بقیه ش رو بنویسم ولی کامنتها رو جواب دادم.

فقط این رو اضافه کنم که وقتی یکی از سخنرانان داشت از خاتمی میخواست که بیاید و نگاه مهربان خاتمی را به خود جلب کرده بود که با احساس و صداقت داشت بهش نگاه میکرد یک لحظه در ذهنم گذشت که اگر الان اینجا محمود نشسته بود و لبخند میزد چی میشد؟ چندشم شد از این تصویر و حال خوشم خراب شد!

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 22:42  توسط سید علی مجد  | 

عجب گیری کردم

۱

چندروز قبل اومدم به مغازه سر زدم و دیدم کامپیوتر روشن نمیشه، یک فحشی دادم و فرداش کول کردمش بردم تعمیر، فرداش درست شد و آوردم وصل کردم دیدم مونیتور روشن نمیشه، با یک مونیتور دیگه سر کردم که متوجه شدم اسکنر و اسپیکر هم سوخته. فکرم رفت به سمت مشکل نوسان برق مغازه که قبلا برای اصلاحش اقدام کرده بودیم و انگار حل نشده بود. گفتم شنبه میرم شکایت.

۲

امشب اومدم مغازه دیدم بوی سوخته میاد. نگاه کردم دیدم در کمال تعجب کیس سوخته و کلی چیزهای دیگه رو هم آب کرده، اول خدارو شکر کردم که آتیش سوزی نشده و بعد به شانس کچلم لعنت فرستادم. اینجوریش رو دیگه نشنیده بودم. دیگه افتادم توی کار که ببینم قضیه چیه!

۳

با این حساب چند وقتی حضورم کمتر از قبل است.

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 22:9  توسط سید علی مجد  | 

این سه نفر!

تقدیم به ایرج میرزا که تورق دیوانش دلتنگی دیروزم را از بین برد.

بهانه

محمد مجیدزاده زنگ زد و گفت شنبه میای بریم تهران برای دیدار قمی ها با خاتمی؟ گفتم اگه اتفاق غیرمنتظره ای نیفته آره!

موضوع

این حکایت کاندیدای اصلاح طلب ها در انتخابات هم طبق معمول به گیر-با کسب اجازه از حسین آرشید- کشیده شده است. از یک طرف شیخ لر قرص و محکم گفته می آید و از طرف دیگر خاتمی گفته یا من می آیم یا میرحسین. از آنجایی که حضور کروبی قطعی به نظر میرسد چون فکر میکنم او بعد از انتخابات دوره ی قبل تمام این حزب بازیهایش به نیت ریاست جمهوری بوده و به نوبه ی خودش تلاشهایش را هم برای اجماع کرده و به توفیق نرسیده و بعدا هم که اولتیماتوم داده و کسی گوش نکرده و نهایتا اعلام رسمی حضور کرده. نمیتوان شرایطی را تصور کرد که کروبی نیاید. هر چند بعضی دوستان تحلیل شان این است که این کارهایش برای سهم خواهی است. در طرف مقابل خاتمی است که این تردیدهایش مارا کشت. یک مدت با کروبی رایزنی کرد که ناکام بود و الان هم با میرحسین که ناتمام است. حال در این میان یا میرحسین را بعد ار 20 سال برمیگردانند به صحن علنی کشور یا خاتمی بر تردیدهایش غلبه میکند و تمام اعتبارش را میگیرد کف دستش و به جنگ محمود می آید. از آنجایی که در معادله ی گفته شده توسط خاتمی، کروبی که اینبار حامیان جدی تری دارد جایی ندارد میتوان تصور کرد کروبی به همراه خاتمی یا میرحسین خواهد آمد. چون بعید است با مکانیزم معرفی شده، میرحسین بعد از این همه سال دعوت اعلام آمادگی کند و به خاطر کروبی کنار بکشد و از آنطرف خاتمی با این همه مقدمه و موخره اعلام آمادگی کند و بعد برود کنار. و کروبی هم که هیچ چیزی مثل اینکه جدی اش نگیرند اذیتش نمیکند همین طوری کنار نمیرود. پس باید منتظر واکنش اصولگراها بود که آیا از این فرصت استفاده میکنند یا به صورت جوانمردانه آنها هم با اعلام لااقل دو نماینده شرایط را یکسان میکنند تا جنگ برابر شود که با توجه به اینکه اینجا ایران است به نظر می آید چنین شود.

سوال خارج از موضوع

چرا در کشورمان اعلام آمادگی برای ریاست جمهوری تا این حد با ناز و غمزه همراه است؟ چرا در آمریکا افراد از دو سال قبل علاقه شان را نشان میدهند.

جوابهای همان سوال

_ چون در کشور ما قحط الرجال است و برای پیدا کردن آدم مناسب باید خیلی گشت.

_ چون آمریکایی های غربزده! جوگیر هستند.

_ چون در جامعه ی ما آدمها معمولا دو روی متفاوت دارند که نمیتوانند هر دو را به طور علنی داشته باشند و از ترس تخریب ها مجبورند دیرتر اعلام آمادگی کنند. ولی آمریکایی ها که خیلی کمتر با این مشکل روبه رو هستند در این مدت تمام زوایای زندگی شان رو میشود و افراد به قضاوت کاملتری از کاندیدای شان میرسند.

نکته:

1- کروبی جدی تر از قبل آمده. این را آدمهایی که اینبار ازش حمایت کردند نشان میدهند. محمد قوچانی و عباس عبدی و جمیله کدیور و اسحاق جهانگیری(مدیر مسئول روزنامه ی اعتماد) که اسمهایی قابل توجهند.

2- فکر میکنم خاتمی خودش میداند نباید بیاید. البته لازم است بگویم که خاتمی را خیلی دوست دارم ولی نگرانم که کاری کند که نامش خدشه بپذیرد.

3- این میرحسین اسطوره ی نسل جنگ است مخصوصا با آن حمایت هایی که امام ازش میکرد. با آن شرایط بحرانی کشور راضی نگه داشتن مردم کار سختی بوده گرچه مردم در آن موقع راحت تر راضی میشدند.

نتیجه: هر کی میاد محمود نیاد که کشور به فنا میرود. گرچه افرادی را هم میشناسم که دوست دارند محمود بیاید که این اتفاق بیفتد و به قول خودشان کار یکسره شود. چنین نمی اندیشم و نمی پسندم.

تتمه:

1- این ایده ی پیاده روی را که حسین آرشید در وبلاگ زابا مطرح کرده میتواند فکر خوبی باشد. دوستان همینطوری اسم مارو زدن ایده پرداز که نفهمیدم معنی اش چیست. ولی من به عنوان کسی که عمری رو سر این راه گذاشتم از این برنامه استقبال میکنم. اگر پایه اید بروید پیش مم باقر. راستی یک برنامه ی منچ هم گذاشته که بدفکری نیست. جواب میده.

2- نشد.

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 2:47  توسط سید علی مجد  | 

  خانم راننده، بزن تو دنده

تقدیم به مرحوم بتول خانم پیرزن تنهایی که سابقا همسایه مان بود.

داستان مرتبط و بی ربط

چندی قبل یک بانوی تاکسی بیسیم سوار در اقدامی عجیب پل نیروگاه را خلاف جهت آمده و موتور سوار بدبختی را که به بالای پل رسیده بود را از آن بالا به پائین انداخته و به دیار باقی شتابانده بود.

داستان اصلی

داشتم خیابان دورشهر را پیاده گز میکردم و در نیمه های خیابان خانم جوانی را که سوار بر پژو ۴۰۵ بود را دیدم که مثل همه ی راننده های متخلف تصمیم به دورزدن خیابان در خط ممتد را گرفت و تا نیمه ی راه هم آمده بود و  منتظر عبور ماشینهای لاین روبه رو شد تا دورش را کامل کند. این قضیه من را کنجکاو کرد که الان تلاشش برای این عبور با چند فرمان میسر میشود و نگاهم را در کسری از ثانیه بر چهره های راننده های معطل در پشت سرش گرداندم و این انتظار را در چهره ی آنان هم دیدم که البته میتوانستم تصور کنم که در دلشان نجواهایی هم داشتند. البته من نجوایی نداشتم. راه باز شد و خانم راننده در حرکتی غافلگیر کننده و با سرعتی بالا و ایجاد صدایی از ماشین و با یک فرمان و به صورت مماس بازار با ماشین پارک کرده در آن طرف دورش را کامل کرد و سرش را بالا گرفت و رفت. در همان کسر ثانیه تعجب و شگفتی همراه با تحسین خودم را در چهره ی رانندگان معطل هم دیدم.

 نکات مرتبط

۱- کسانی که در شهرهای مختلف از جمله قم رانندگی کردند اذعان دارند که رانندگی در قم سختتر از دیگر شهرهاست. دلیل اصلی این قضیه بی قانونی شدید بین رانندگان است. این مساله در مورد مشهدی ها هم صدق دارد با این تفاوت که قمی ها لااقل تردستند در رانندگی و مشهدی ها نه!

۲- فحش دادن از ابزارهای کلیدی رانندگان قمی است و کاربردی در سطح بوق دارد. به همین خاطر شاعر علیه ما علیه گفته: "ترمزم را از من بگیر دشنام را نه"! 

۳- قمی ها زنهای شان را مثل بچه های شان دوست دارند. البته نه از جهت میزان محبت بلکه از حهت میزان توجه و مراقبت.

ارتباط داستان به نکات مرتبط بالایی

۱- این سخت تر بودن رانندگی در قم به جهت اینکه خانمها اکثرا بچه مثبت هستند و اهتمام تامی به رعایت قانون دارند هم طبیعتا وجود دارد.-اون خانمی که داستانش را گفتم بچه مثبت نبود-

۲- قمی ها با توجه به همان نکته ی سوم در کش و قوس های خیابان به خانم ها فحش نمیدهند ولی به مامور راهنمایی و رانندگی بدبختی که بهش گواهینامه داده فحش میدن.

۳- بعضی قمی ها هنوز با این قضیه که زنان کاری غیر از مسایل خانه داری هم میتوانند انجام دهند کنار نیامده اند و اکثر آنان هم که به ظاهر کنار آمده اند در باطن با این قضیه مشکل دارند و هنوز سر مصادیق بحث دارند.

نکته ی کلیدی: انجام هر کاری در تنهایی راحت تر است و اگر قرار باشد کاری در حضور دیگران انجام شود هر چقدر آدمهای کمتری ناظر آن باشند باز سختی اش کمتر است. به نظر میرسد با توجه به حساسیت های موجود در قم روی خانمها، تبعا این احساس آزاردهنده در کارشان تاثیر دارد که همه دارند نگاهشان میکنند و منتظر یک سوتی شان هستند تا به طرق مختلف اعتراض کنند که معمولا سوتی مذکور هم داده میشود.

نکته ی نهایی: مشکلاتی از این دست را گذر زمان حل میکند.

تتمه

این دستگاهم به فنا رفته انگار و الان با پایگی بیش از حد در کافی نت مشغول آپم. تا یه مدت کوتاه یه ذره کمتر حضور دارم. از همین کافی نت.

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 17:15  توسط سید علی مجد  | 

ایدئولوژی های یک عابرپیاده (۳)

تقدیم به عادل فردوسی پور که ایشالا امشب با قدرت بازمیگردد به حق محمودآقای احمدی نژاد.

ابتدا: پیش ازاین در شماره ۱ این ایدئولوژی ها چند تصویر از پیاده روی رویایی ام دادم و در قسمت ۲ چند داستان واقعی و الان با توجه به قسمت اول میخواهم اون روی قضیه رو بگم تا فکر نکنید خیلی رومانتیکم.

لذت پیاده روی در شبهای برفی زمستان را با هیچ چیزی عوض نمیکنم مگر دمر خوابیدن جلوی بخاری و مطالعه کردن!

لذت پیاده روی در صبحهای بهاری را با هیچ چیزی عوض نمیکنم مگر لذت خوابیدن در صبحهای بهاری!

لذت پیاده روی در شبهای تابستانی را با هیچ چیزی عوض نمیکنم مگر لذت شب نشینی با دوستان و انجام کار فرهنگی!

لذت پیاده روی در عصرهای پائیزی و در آن شرایط فوق العاده که در تصویر ذیل آمده را با هیچ چیزی عوض نمیکنم چون هنوز تجربه اش نکردم!

لذت پیاده روی در ساعت ۳ نصفه شب زمستان با لباس ناکافی را با هر چیزی که فکرش را بکنید عوض میکنم. چون اساسا لذتی ندارد!

تتمه:

در توجیه تغییر قالب:

۱- قالب سابق در اینترنت اکسپلورر ۶ که اکثرا از آن استفاده میکنن به هم ریختگی داشت و گفتم عوضش کنم.

۲- این میکائیل بیجنبه که پست قبل رو بهش تقدیم کردم فکر کرده میخوام مسخره ش کنم و هماهنگ کردن با بروبچ بیان این وبم را خراب کنن روی همین حساب و از آنجایی که اونا فقط عربی بلدند و فارسی نمیدونند به دنبال یه وبلاگ کرم قهوه ای میگشتند که من سریع قالب عوض کردم که پیدام نکنن. البته خدا رحم کرد که خدا با ما بود و بهشون نگفت و اونا تا صور اسرافیل باید بگردند!(با این عقل ناقص زمینی به اتفاقات آسمانیان نگاه کردن فوق العاده لذت بخش است. البته مشروط بر اینکه یه کاری کنی که ناراحت نشن، شما که فکر نمیکنید من ناراحت شون کردم. فکر میکنم یه سوژه میشه براشون!)

*این قالب یه امکاناتی داره که میتونید در دو رنگ به انتخاب خودتون ببینیدش و این کادرهای کناری رو پائین بالا کنید فقط کادر آمار بازدید رو بیزحمت دست نزنید که آمار الکی میره بالا! مم ن

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 12:15  توسط سید علی مجد  | 

شبهه ي خنده دار!

تقديم به ميكائيل كه از ملائك مقرب است و زميني ها خيلي تحويلش نميگيرند، بلكه بعدا تلافي كند!

ميگن آدم تو بهشت هر چي از خدا بخواهد برآورده ميشه. اگر احيانا زد و قسمت شد و رفتيم بهشت و در آنجا زير اين درختهاي رديف آنجا كه از زيرش جوي هاي زيبا جاري است نشسته بوديم و در حين كار فرهنگي هوس كرديم يكي از دوستان رو ببينيم او را مي آورند پيشمان؟ اگر در همان لحظه او نخواهد مارا ببيند چه؟ اگر كلا نخواهد ببيندمان چه؟ البته اگر جهنمي باشد كه نمي تواند نخواهد و اصلا بايد از خدايش باشد بيايد در معيت مان و لحظه اي از عذاب راحت شود اما اگر بهشتي باشد احتمالا نگاه ميكنند به طبقه اي كه در بهشت قرار داريم و به خواسته ي آن كه بالاتر است عمل ميكنند. حال اگر دو نفر از يك طبقه باشند چي؟ در اينجا احتمالا بحران رخ ميدهد و با عقل ناقص ما اتفاقات زير پيش بيني ميشود:

_ احتمالا خدا به كل منكر همچين جايزه اي براي بهشتيان ميشود و مي آيد اعلام مي كند دروغ دهانش گذاشته اند و منظورش اين نبوده-نستجيربالله-

_ شايد يه فرشته اي چيزي بفرستند براي وساطت تا يا ما را بيخيال كند و يا آن بنده ي خدا را پايه!(البته اين راهكار نتيجه اش قطعي نيست)

_ شايد بدهند سريع يه كپي برابر اصل از اون بنده ي خدا بسازند تا كپي اش را بفرستند پيش مان.(البته ما اين كلك رو نميخوريم)

_ احتمالا خدا با شم خدايي اش يه فوت كوزه گري رو ميكند و نهايتا ميپيچاندمان. اما هر چه باشد اين كار سوژه خنده ي خوبي است براي بهشت.

درخواست: اگر يحتمل ما افتاديم جهنم، دوستان كه خرشان از پل ميگذرد لطف كنند و يك يادي از ما بكنند و چند وقت يه بار دلشان براي مان تنگ شود و ما را طلب كنند تا بيائيم بهشت يك كار فرهنگي اي بكنيم.

نكته ي اضافه: خود اين قضيه كه هي جهنمي ها رو دوستاشون طلب كنند به بهشت في نفسه يك بحرانه!

نكته ي مهم: اگر خدا هم مثل اين جماعت مديران وطني ما كه بيجنبه و ضعيفند بود براي اينكه صورت مساله رو پاك كنه مارو مينداخت جهنم تا اصلا اين شبهه مطرح نشه، اما خب كارش درستتر از اين حرفهاست.

نكته ي كليدي: من امتحان كردم خدا خيلي باجنبه س، دركت ميكنه، ميفهمدت، به همين خاطر دوست داشتنيه. خداس ديگه.

اوستاكريم نوكرتيم!

+ نوشته شده در  87/11/06ساعت 0:51  توسط سید علی مجد  | 

بوی قورمه سبزی!

تقدیم به محمد مجیدزاده که هر چه میگذرد بیشتر دوستش دارم.

یکی از بچه ها داشت از این مستند ویژه ی شبکه ی سه که شبها ساعت ۹ پخش میشه تعریف میکرد و میگفت که این شکنجه هارو نشون میدادند که خیلی وحشیانه بوده، و داشت لعنت میفرستاد به شاه. گفتم آنها ملعونند ولی خب مگه الکی بوده، با یه مشت انقلابی روبه رو بودند. باید چکار میکردند؟ شما الان برو انقلاب بکن ببین چکارت میکنند. احتمالا نامت میرود تو تاریخ و می آیند ۳۰ سال دیگه برات بزرگداشت میگیرن و میشوی اسطوره. این سرنوشت تمام ممالک جهان سومی است که تعاریف دموکراسی و آزادی در آن مصادره به مطلوب شده است.

از صمیم قلب آرزو میکنم کشور دستخوش هیچ ناآرامی ای نشود و بتوانیم به همه برای نفس کشیدن حق بدهیم. چون بهایی که جنگ و انقلاب دارد را کمتر چیزی جبران میکند.

کاش بفهمند!

تتمه:

مدتی است بانکها به طرز دوست داشتنی ای خلوت شده اند. تا حالا ساعت ۱۲ ظهر بانک ملی خالی دیده اید؟ من دیدم، یک نفر هم نبود. جدا از اینکه مکانیزه شدن خدمات بانکی در این خلوتی تاثیر دارد دلیل این مساله نبودن پول در دست مردم و عدم گردش مالی و رکود همه ی بازارهاست. چه دولتی شد این دولت کریمه!

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 22:25  توسط سید علی مجد  | 

خانم گل آي خانم گل!

تقديم به همشهري هايي كه فوتبال را براي آقايان هم جايز نميدانستند. و فكر ميكنم حالا بايد بروند جلو.

عكس تزئيني نيست. اينجا جايي نزديك مركز شهر قم است، خيابان دورشهر.

نكات قابل استفاده:

1- هنوز خيلي ها بحث هايي كه در اوايل انقلاب سر اصل وجود فوتبال ميشد را به ياد دارند. كساني كه معتقد بودند فوتبال ورزش استعماري است و هدفش اينست تا سر جوانان غيور ما را گرم كند تا از دين و دنيا غافل شوند بعدها مزه ي فوتبال زير زبانشان خوش آمد. ديدند چه چيز خوبي است فوتبال و چقدر ميتواند مردم را خوشحال كند و خودشان شدند حامي آن، چون فوتبال چيز قابل انكاري نيست.

2- فوتبال چون بيشتر تو چشم بود سختتر توانست در بخش زنان مجوز بگيرد. اول تا مدتها سالني و اخيرا چمني. اما اينجا در قم من نشنيده بودم كه مجوز فعاليت گرفته اند. اتفاق عجيبي است. اگر كفن پوشان مثل قديم حوصله داشتند سوژه ي خوبي بود براي شان. اما جامعه تغييراتش سريعتر از آنست كه بتوانند با آن مقابله كنند.

3- مردان فوتباليست قمي كه هيچوقت به جايي نرسيدند. مگر اينكه زنانش يه كاري بكنند. آنوقت بيايند و سردر ورودي شهر عكس شان را بزنند روي اين بيليوردها و بهشان تبريك بگويند. فكر كنم در آنروز انفجارات مهيبي رقم بخورد. فكر ميكنيد چند سال بعد چنين شود؟

4- اين ترانه ي خانم گل ميتواند توسط هواداران فوتزال-همان فوتبال زنان- استفاده شود. به گلزن برتر بگويند خانم گل و تشويقش كنند و ازش بخواهند بيايد به اين ور پل.

5- مويد و منصور باشند ايشالا، به حق اين محمود آقاي احمدي نژاد كه زيرزيركي كارهايي كرد كه فقط خودش از پسش برمي آمد.

تتمه:

دوست دارم دوستانم كه اينجا مي آيند نظرشان را درباره ي شيوه ي پاسخگويي به كامنت ها بگويند. اين تقديمها چه جور است؟

مم ن كه مي آئيد و مي گوئيد.

+ نوشته شده در  87/11/03ساعت 3:49  توسط سید علی مجد  | 

اين كوتوله ها

تقديم به محمد علي آبادي و دوستان كوتوله اش كه اشتباهي بودن خود را فرياد ميزنند.

ابتدا: ديشب نود را نديدم و چيزي ننوشتم ولي وقتي ماوقع را شنيدم شاكي شدم و سعي كردم به طرق مختلف خودم را خالي كنم و نشد. همه نوشتند در اين مورد و من سعي ميكنم دو نكته ي ديگر اضافه كنم بر آنها. اين چندخط را مينويسم تا بلكه آرامم كند.

از زاويه ي روبه رو

وقتي دو بچه ي هم سن و سال با هم دعوا ميكنند و مثلا سر دعوا يكي وسيله اش را به ديگري ندهد آن ديگري او را تهديد به مقابله به مثل ميكند و ميگويد منم فلام چيزم رو -كه ميداند آن يكي دوست دارد را- بهت نميدهم.

اين تصوير رايج بچگي هاي مان زماني به يادم افتاد كه شنيدم سازمان تربيت بدني فدراسيون فوتبال و استقلال و پيروزي را مجبور كرده تا با برنامه ي نود همكاري نكنند. چون بخش مهمي از سوژه هاي اين برنامه از اينها تامين ميشود و لابد سازمان وقتي ديده نود را نميتواند مجبور كند كه حرفشان را گوش كند به اين فكر كرده مثل بچه ها نود را از چيزهايي كه دوست دارد محروم كند.

اين نشان ميدهد مديراني در اين سطح چقدر دون همتند كه خودشان را در سطح يك مجري تلويزيوني ميبينند و به فكر انتقام مي افتند.در حالي كه اگر روح بزرگي داشتند و لياقت صندلي اي كه برآن نشستند را دارا بودند لابد ميتوانستند با اين قضيه كنار بيايند. اما بچه بازي را با مديريت كلان اشتباه گرفته اند. به قول شاعر عليه الرحمه: ( اي داد بيداد/ تخمه بو ميداد/ به من نميداد/ منم بو ميدم/ بهش نميدم/ اگرم بدم/ پوستش رو ميدم.)

از يك زاويه ي ديگر

از صبح در اكثر محافل بحث نود داغ بود. همه ميگفتند كه اينا -كه احتمالا منظورشون حكومت يا نظام بود- نميتونند ببينند كه كسي مخالفشون باشه و سريع خفه ش ميكنن. و احتمالا همه ي مسئولاني كه با اين قضيه درگيرند ميتوانند تصور كنند كه هرگونه برخوردي چه بهاي سنگيني از جهت افكار عمومي دارد براي شان. نميتوانم تصور كنم عمال دولت تا اين حد بي اطلاع باشند از فضاي جامعه. به همين جهت فكر ميكنم بخش مهمي از هياهوي ايجاد شده توسط جرياناتي سياسي اداره ميشود كه ميخواهند يك نتيجه ي راحت و بيدردسر از زمين ورزش به جيب بزنند. كساني كه ميخواهند ناتواني هاي دولت را در برقراري ارتباط با جامعه به رخ مردم بكشند تا سربزنگاه از آن استفاده ي لازم را ببرند و البته بتوانند خودشان را هم تبرئه كنند. كافي است بدانيم كه عمو عزت ضرغامي هواي رياست جمهوري بر سر دارد و دوستاني دارد كه به اين چيزها فكر ميكنند.

 مخصوصا اينكه حداقل قضيه اين است كه بدشان نمي آيد تا يك اتفاقي بيفتد تا محمودآقاي احمدي نژاد ديگر نتواند از بليط اصولگرايي خرج كند. آنها دوستاني دارند كه بتوانند چنين برنامه هايي را هدايت كنند.

نكته ي كليدي: علي آبادي و دوستانش در جاهاي مختلف نشان داده اند انقدر گيج هستند كه لازم نباشد براي تحليل سوتي هاي شان خيلي به زحمت افتاد.

+ نوشته شده در  87/11/02ساعت 6:22  توسط سید علی مجد  | 

ايدئولوژي هاي يك عابر پياده(2)

تقديم به الكساندر گراهام بل كه تلفن را اختراع كرد تا بعدها به وسيله ي كابلهايي كه براي تلفن كشيدند ما بيائيم تو اينترنت و دور هم زندگي كنيم.

ابتدا: پيش از اين لوازم و شرايط يك پياده روي لذت بخش را نوشتم. امشب جامانده ها را ميگويم.

بعضي دوستان در كامنتهاي پست "ايدئولوژي هاي يك عابر پياده(1)" گفته بودند كه تصويرهاي ارائه شده در اون پست به نظرشون تخيليه. مخصوصا تصوير زمستانش. از اونجايي كه فكر ميكنم كمتر كسي لذت تصوير زمستان را تجربه كرده آنرا بيشتر دوست دارم چون در آن صورت لذتش شخصي تر است. لذا دو تصوير از زمستان قبل و قبلتر به دست ميدهم.

داستان اول- زمستان 85

در يكي از شبهاي سرد زمستان در خوابگاه دانشگاه قم پيش بچه ها بودم كه آسمان سرخ نويد سفيدي داد. برف اول بود و پس از زماني كوتاه بعد از بارش با يكي از دوستان خوابگاه را به قصد رسيدن به سرويس براي رفتن به خانه ترك كردم- لازم به ذكر است كه خوابگاه دانشگاه قم داخل دانشگاهي است كه تقريبا كنار شهر است- برف وسوسه كرد و دوست غير پايه ام را پيچاندم و قيد سرويس را زدم و بلوار دانشگاه را پياده طي كردم. دوستاني كه بلوار اصلي دانشگاه قم را در شب ديده اند احتمالا حق بدهند كه با آن بلوار پرنور و خلوت و آن برفهاي دست نخورده و كمياب نميتوان وسوسه نشد. لذت آن پياده روي را به ياد دارم. آرامش بيكران شب.

داستان دوم- زمستان 86

فكر كنم برف بي سابقه ي پارسال را كسي در قم تا آخر عمر فراموش نكند. مني كه هميشه در حسرت برف بوده ام كه قطعا. گر چه ديگر اواخر خسته شده بوديم. از برفها نه، از يخها. اوايل بارش چندباري لذت برف روي را تجربه كردم. يك نيمه شب بعد از بارش دوم كه سرماي هوا را شكست و يخها را مخفي كرد با لباسي چند لايه و موسيقي و يك چيز ديگر از خانه زدم بيرون. برف نمي آمد ولي به دنبال برف بكري ميگشتم كه از دستبرد عابرهاي مجبور و بي احساس در امان مانده باشد. نمي يافتم. فقط كنار و گوشه اي يك مقدار پيدا ميشد و ميرفتم عبور ميكردم از روي شان و به موسيقي له كردن برفها گوش ميدادم. ولي كافي نبود. از دورشهر رفتم به سمت عطاران. يافتم. در ميانه ي ريل راه آهن كه هيچ وقت نميشود راه رفت برفي به اندازه نشسته بود. دور از دسترس آدمهاي بي تفاوت شهر. لازم است بدانيد كه آن قسمت به صورت قابل توجهي پرنور است. لذت خوبي بردم. لذت مضاعفم اين بود كه پيش خود مي انديشيدم كه الان هيچ كس ديگري چنين لذتي نميبرد. يك لذت شخصي. البته دلم ميسوخت به كساني كه اين شبهاي بي انتها را از دست ميدهند.

از اين دست لحظاتي كه لذتي چنين باخود دارند، كم نيستند. و البته رويايي هاي شان را نميتوان فراموش كرد. هر چه ميخواهم نگويم تا طولاني نشود نميشود. يكي ديگر از پياده روي هايي كه به ياد دارم مربوط ميشود به روزهاي بهار سالي كه ميخواستم كنكور بدهم. من از آنجايي كه مقيد هستم لذت خواب صبح را از دست ندهم به طور خودكار صبحها بلند نميشوم. در ايام كنكور براي اينكه در پيش دانشگاهي رياضي ميخواندم و به عشق ادبيات كنكور انساني ميدادم با كمبود زمان روبه رو بودم. بنا گذاشتم صبحهايم را احيا كنم و براي اينكه خوابم نبرد بعد از نماز صبح با يكسري كتابهاي حفظي مثل تاريخ و جغرافي از خانه ميزدم بيرون و در حين حركت قدم ميزدم. خيابان دورشهر را به سمت زنبيل آباد و سالاريه و بلوار امين ميرفتم و برميگشتم. هواي زيباي اوايل بهار قم و خيابانهاي آرامش بخش خلوت در ابتداي صبح را تصور كنيد و بگذاريد كنار دل بي غم جوان 18 ساله اي كه چيزي از غصه هاي دنيا نچشيده بود تا بتوانيد دليل رويايي بودن اين تصوير برايش را بفهميد.

حالا كه طولاني شد لذت پياده روي در قسمتي از جاده ي منتهي به روستاي جوستان در اطراف طالقان كه در هنگام غروب آفتاب تابستانها با چند تن از دوستان اتفاق مي افتاد را تعريف نميكنم براي تان، و نميگويم كه سه سال است كه دو سه روزي در سال چنان لذتي ميبريم كه نگو. مخصوصا آنجايي را كه جاده دور ميزند و بچه ها آوازي را زمزمه ميكنند نگفتني تر است.

تتمه:

ببخشيد دوباره زيادي رمانتيك شد. ميخواستم در ادامه به سمتي ديگر بروم كه نشد. باشد براي 3.

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت 1:38  توسط سید علی مجد  |