تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

پسري كه نكونام مي شود

تقديم به معدود هواداران پاس تهران سابق، كه سابقا عشقم بود.

1- چند ساعت قبل يك اتفاق مهم در فوتبال افتاد. يك ايراني ارزشمند دروازه ي ايگر كاسياس بهترين دروازه بان سال 2008 و رئال مادريد پرافتخارترين باشگاه جهان را در خانه ي خودشان سانتياگو برنابئو با ضربه ي سري زيبا گشود. جواد نكونام بازيكن تيم اوساسونا، پسري است كه چنين افتخاري را با تلاش مثالزدني اش رقم زد. چندسالي هست كه او دارد ركوردهاي متعددي را به نام خود ثبت ميكند و نامش را به دست تاريخ ميسپارد.

2- فوتباليستها كلا آدمهاي كوچك و دون همتي هستند كه اين وضعيت در كشور ما فوق العاده حادتر است. آنها آدمهاي بي مايه اي هستند كه در جامعه ي ما كه هيچ چيزش سرجايش نيست با تلاشي جسمي ميتوانند درجاتي از موفقيت را طي كنند و به موفقيت برسند. در اين ميان استثناهايي هم وجود دارند. آدم حسابي هايي كه به فوتبال ما اعتبار بخشيده اند. البته همه در يك سطح نيستند؛ علي دايي، مهدي مهدوي كيا، وحيد هاشميان و جواد نكونام.

3- من افراد را از مصاحبه هاي شان ميشناسم. و نكونام را چون دوست داشتم و پيگيري ميكردم تا حد زيادي شناختم. پسري با مشاوران خوب و با هدف روشن و گريزان از حاشيه ها و درگير متن فوتبال.

4 - معمولا فوتباليستها از تيم ملي در فوتبال ايران محبوب ميشوند، از آنجايي كه هنوز اثراتي از فوتبال دوقطبي باقي مانده است هميشه اين محبوبيت بازيكنان ملي پوش نصفه و نيمه است. فرقي ندارد استقلالي باشند يا پرسپوليسي. مزيت نكونام اين است كه برخلاف اكثر بازيكنان مطرح و محبوب اين سالها كه چندسالي است در تيم ملي دوام آورده اند و ميروند كه نامشان را در تاريخ ثبت كنند، از بين قرمزها و آبي ها نيامده است. او يك سبزپوش بود. يك پاسي اصيل، و اين ميتواند كمكش كند كه به محبوبيت عام برسد. در تمام اين سالها فقط خداداد عزيزي بود كه شرايط مشابهي داشت. خداداد هم به واسطه ي ويژگي هاي منحصربه فردش و البته گل تاريخي اش در حافظه مردم ماندگار شد. حال پسر خوب ايران كافي است سر بزنگاه يك گل ويژه بزند تا نامش به تنهايي بر تارك فوتبال ايران بدرخشد.

5- امروز آخر دي ماه 1387 اينجا مينويسم تا ثبت شود كه پيش بيني ميكنم اگر اتفاق خاصي مثل مصدوميت نيفتد جواد نكونام هم گلي تاريخ ساز خواهد زد و هم به نيكي بر عرش فوتبال ما خواهد نشست. ايران جام جهاني را با كاپيتان جواد آغاز خواهد كرد. او نكونام ميشود چون لياقتش را دارد.

تتمه:

1- تلاش براي كوتاه كردن مطلب باعث ميشود قرائن و شواهد پيش بيني ام را ندانيد.

2- من از نه سالگي كه ليگ فوتبال ايران را پيگيري كردم طرفدار پاس تهران بودم و دو سال است كه بعد از انحلال پاس ديگر حتي ليگ را به صورت جدي دنبال نميكنم. به قول دوستي: بحران هويت گرفته ام. نكونام را از ابتداي جدي شدنش كه در پاس اتفاق افتاد به طور پيگيرانه دنبال كرده ام.

3- كري هاي مدرسه و دانشگاه را هنوز به ياد دارم. دو بار دو تن از دوستان دوران دبستان را جداگانه ديدم كه نامم را فراموش كرده بودند ولي پاسي بودنم را نه. در روز انحلال پاس يادداشتي نوشتم با عنوان "مرثيه اي براي يك عشق سبز" كه روزنامه ي شرق در ويژه نامه اش براي پاس آن را منتشر كرد. عجب روزگاري بود. يادباد.

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 3:41  توسط سید علی مجد  | 

دم عُمَر گرم!

داشتم به اين فكر ميكردم دنيا چقدر چيز خوبي است و ميتواند حال بدهد. هر كسي به اندازه اي حال ميكند. مخصوصا حالهايي كه حول هم دارد. اين حالها هم اكثرا همان خلافهايي است كه ميگويند.حالا يكي مثل ما خلاف سنگينش چايي پررنگ است و قليون ميوه اي و يكي تو كار مواد است و يكي آبكي، و يكي هم كار بد ديگري ميكند. البته در اين ميان بعضي ها هم شايد با چيزهاي مثبت حال كنند و خلاصه به تعداد آدمها حالي براي بردن هست.

اين ميان بحثي كه مطرح است اين است كه خدا و دوستانش چقدر با اين قضيه كنار مي آيند. اينطوري كه از قرائن برمي آيد به نظر ميرسد خدا اصلا با اين وضعيت حال نميكند و هدايت بندگان به راه راست از اهم برنامه هايش بوده و هست. به همين جهت هي پيامبر ميفرستاده كه بعضي موقع ها جواب ميداده و بعضي وقتها جواب نميداده و يه عذابي چيزي نازل ميكرده براشون. البته كه خدا عليم است و حكيم. در اين فواصل مردم از فرصت استفاده ميكردند و ميرفتند دنبال عشق و حال دنيائي و چند وقت يه بار خدا ميزده توي كاسه كوزه شان.

تا اينكه بعد از رسالت حضرت محمد(ص) خودمان بنا ميشود ختم رسالت اعلام شود -قبلا گفته بودند- و بنا ميشود كار سپرده شود به اولياي الهي، اما لذت هاي دنيا يك عده را به اين فكر مي اندازد چرخِ فلك را بر مداري ديگر بچرخانند. خدا هم برنامه ي دنيا را جوري نوشته كه اين كار هم عملي است. چنين ميكنند. ديگر نه از آن عذابهايي كه زمان نوح و لوط مي آمده خبري بود و نه از پيامبر جديد، تا ظهور ولي غايب(عج) دنيا روزبه روز جاي جذابتري براي زندگي ميشود. باني اين جذابيت هم همان يك عده ي فوق الذكرند. كساني كه مدار گردش كار دنيا را از طريقي كه مطلوب خدا و دوستانش بوده خارج كرده اند. عمر لعين باني اصلي است. به همين جهت لازم است از وي تشكر شود كه اسباب جذاب كردن دنيا را فراهم كرد و از پايه گذاران لذتهاي آدمها در اين دنيا شده است.

تلنگر: چقدر غفلت چيز خوبي است!

سوال: آيا تمام لذتهايي كه موجود است و از آن منع شده ايم، در زمان ظهور حضرت مهدي(ع) ممنوع است؟ دنيا بي جذابيت ميشود؟

نكته: دنيا دار قرار نيست.

تتمه:

1- بعضي وقتها يك مطلب كه در ذهنت پخته ميشود را بايد سريع بنويسي تا نسوزد و بعضي وقتها هم براي پختن يك مطلب در ذهن بايد صبر كني. اين مطلب را يكبار ننوشتم و سوخت. دوباره بار گذاشتمش. الان هم نپخته نوشتمش چون داشت اذيتم ميكرد و ميخواستم از دستش خلاص شوم، ميدانم در نيامد.

2- هيچي!
+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 0:47  توسط سید علی مجد  | 

بزن بريم كوه

تقديم به حسين آرشيد كه باني سفر بود و تشكر از رسول و كاظم و هادي و پرايد حسين آرشيد كه پايه شدند.

شب جمعه يك كار فرهنگي را به سامان رسانده بوديم كه حسين آرشيد گفت فردا چه كاره ايد؟ از اونجايي كه پايه گي از لوازم و شرايط فرهنگي بودن است پس از سبك سنگين مختصر قرار شد صبح امروز-جمعه- از خونه دربيائيم و ناهار را دور هم باشيم. نهايت تصميم بر اين بود كه جوجه اي در بوستان علوي خرج اوليا شود، اما صبح كه خواب نيمه كاره ام با تماسهاي پيگيرانه ي برادر حسين پريده شد و خودم را جمع و جور كردم و تا سركوچه رفتم، ديدم كه نخير، اخوي مجهز آمده و دم از خارج از شهر ميزند. گفتم لااقل ميگفتي من با دمپايي نيام. گفت: كتوني دارم تو ماشين و ما هم پايه! رفتيم دنبال بقيه؛ رسول و كاظم و هادي هم كه غافلگير شده بودند كم كه نياوردند كه هيچي، خوشحالتر هم شدند. اين شد سفر نيمه روزه ي برنامه ريزي نشده. حالا اين كه كجا برويم هم مشخص نبود. قرار بر فردو شد.رفتيم.

براي اينكه طولاني نشود صرفا براي ثبت در تاريخ بگويم كه صبحانه مان شامل نون و پنير و گردو و چايي بود. ناهار املت حاصل از 13 تخم مرغ رسمي و 1 كيلو گوجه و نان محلي بود. كار فرهنگي مجددا به ميزان لازم انجام شد. حالش برده شد و عيش تكميل بود. پيك هر نفر 4 هزار تومان شد. همانطور كه گفته شد ايده ي سفر از حسين آقاي آرشيد بود كه از اجله ي اوتاد روزگار است. دير زياد كه خاطرش خواستني است.باقی حرفها با عکسها.

از راست: حسين آرشيد، كاظم امجدي، هادي امجدي، رسول رئيس جعفري/ اينها آينده سازان قم هستند كه عجالتا به خودسازي مشغولند. اينجا اطراف فوردوست. پشت شان دره اي است كه لحظاتي بعد از آن سرازير ميشويم براي ولو شدن.

اگر اين جماعت را ميشناسيد ديدن بقيه ي عكسها خالي از لطف نيست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 0:31  توسط سید علی مجد  | 

ايدئولوژي هاي يك عابر پياده(۱)

تقديم به دمپايي هايم كه در حين پياده روي پابه پايم مي آيند.

ابتدا: فشار افكار عمومي و تعهدات فرهنگي كه -جواني مان را تباه كرده- مرا مجبور كرد در راستاي نام وبلاگ و علاقه ام به پياده روي توضيح بدهم. فعلا ايدئولوژي مو ميگم و در فواصل بعدي يادداشتهاي عابرپياده رو.

لذت پياده روي را با كمتر چيزي عوض ميكنم چون آرامشي كه در اين كار مي يابم را نميتوانم ناديده بگيرم. اما منظورم از پياده روي هر حركت پياده اي نيست. حركت پياده اي كه در اينجا به عنوان لذت از آن ياد ميكنم ويژگي هاي زير را بايد داشته باشد:

۱- در يك خيابان پرنور انجام شود.-براي پياده روي هاي شبانه-

۲- در يك خيابان خلوت انجام شود.

۳- در يك خيابان دلباز با پياده روهاي پهن انجام شود.-براي خيابانهاي پررفت و آمد-

۴- در يك خيابان انجام شود.-در يك شرايط معمولي-

۵- در يك شرايط مناسب انجام شود.- به معناي اينكه وضعيت هوا با امكانات پوششي هماهنگ باشد-

۶- يك نفره يا دونفره بودنش چندان مهم نيست. مهم اين است كه چيزي آرامش را به هم نزند.

۷- يك موبايل حاوي آهنگهاي ملايم همراهت باشد. بدون هندزفري فايده ندارد.

۸- چيز هم چيز بدي نيست در اين اوقات.

تصوير۱- زمستان:

برف آرام و رام ميبارد. زمين سفيدپوش شده ولي ارتفاع برف از ۵ سانت فراتر نرفته است. اوايل نيمه شب است. بارش برف تازه شروع شده و هنوز رهگذران بي توجه كه سرشان را در گردن شان فرو كرده اند و به سمت خانه ميروند نرسيده اند تا ردپايي بگذارند. لباس كامل و دو جفت جوراب و كفش زمستاني و دستكش و شال و كلاه هم داري. در پياده روي خياباني خلوت و پرنور صفحه ي سفيد دست نخورده اي پيش رو داري كه با هر گام صداي خشِّ فشرده شدن برفها زير پايت لذتي وصف ناشدني ميبخشند، و خطي موازي و ناموزون تا زماني كوتاه به يادگار ميماند از اين لذت بردنت تا برف باوفا آن را پاك كند براي نفر بعدي و يك صفحه ي سفيد تحويلش دهد. -براي نفر بعدي ارتفاع برف ميشود ۷ سانت ولي بازهم خوب است-

تصوير۲ بهار:

هوا در اوج لطافت باشد و صبح يك روز بهاري قبل از اينكه اهالي شهر خيلي خيابان را شلوغ كرده باشند در يك خيابان دلباز با لباسي بهاري پياده رو را مرور كني و به نسيم صبحگاهي اجازه بدهي موهايت را بازي بدهد و صورتت را نوازش كند. چه حالي ميدهد در اين حال خوردن يك نان داغ و يك پنير درجه ۱ و گردوي سفيد. البته اگر پرنده هاي سرمست نباشند اين تصوير ارزشش نصف ميشود.

تصوير۳ تابستان:

آفتاب همه ي زورهايش را زده باشد و رفته باشد و شب را بگذاري از نيمه بگذرد و آدمها را بفرستي به خانه شان، و خودت باشي و ديوان حافظ جيبي ات و هي به روياهاي نيمه شب تابستان فكركني و هي فال بزني و هي خيابان هاي خلوت و دلباز شهر را مرور كني. لباست هم در كمترين حد ممكن باشد تا نسيم هاي عبوري را با تمام وجود حس كني. چيز ديگري هم ميتوان از خدا خواست.

تصوير۴ پائيز:

يك خيابان پيدا كني كه چندان پهن نباشد- در اين تصوير كوچه باغ پهن بيشتر جواب ميدهد- و هماهنگ كرده باشي با مامور شهرداري- در ورژن خيابان اين تصوير- كه برگهاي ريخته بر زمين را جارو نكرده باشد و آفتاب را در حين پائين رفتن از مغرب نگاه كني و هي خش خش برگها را دربياوري و هي سياوش قميشي يا هر چيز ديگري كه تو را ياد دلتنگي هايت مي اندازد گوش كني، حتي ميتوان گريه هم كرد كه قشنگه و دواي دل تنگه.

تتمه:

ببخشيد كه به طرز احمقانه اي رمانتيك شد! سعي ميكنم دوش فرق كنه!

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت 4:4  توسط سید علی مجد  | 

ای دهنت سرویس!

یک تاکسی پیکان نارنجی سر دورشهر وایستاده بود. حدود ۸ شب بود. معمولا سوار ماشینهایی که اینجا توقف میکنن نمیشم. ترجیح میدم سوار عبوری ها شوم. ولی سردی هوا جای تردید نمیگذاشت. گفتم: هنرستان، گفت: آره، نشستم جلو که گرمتره. راننده مردی ۵۰ ساله بود. بعد از چند لحظه عقب پر شد و راه افتاد. در لحظه ی حرکت گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. پیش خودم گفتم این بنده ی خدا از این راننده های شب کاره و تازه اومده بیرون و دشت اولشه. یکی میانه ی دورشهر اومد جلو کنار من سوار شد. دوباره موقع حرکت گفت:بسم الله الرحمن الرحیم. پیش خودم گفتم اشتباه کردم. این بنده ی خدا از اون آدمهایی است که به یقین قلبی رسیدن که روزی شون دست خداست و برای هر یک لقمه ای که به دست میاره خدا رو یاد میکنه. کمی جلوتر که رفتیم یه نفر پیاده شد. بازم راننده در لحظه ی حرکت گفت:بسم الله الرحمن الرحیم. دیدم نخیر من از شناخت حالات روحی این مرد ناتوانم. این از آن آدمهایی است که دائم الاوقات به یاد خدا هستند. از آنطرف من هم عجله داشتم و این بنده ی خدا هم خوش روزی بود و هی ماشینش پر و خالی میشد و هی حرکتش را با نام خدای بخشنده ی مهربان آغاز میکرد و من را به این فکر انداخته بود که عجب آدمهای شریفی در لابه لای شهر پیدا میشوند. رسیدم مقصد و پول را دادم و زیادتر از معمول برداشت. منم که عجله داشتم بهش گیر ندادم و تو دلم بهش فحش دادم. چیز خیلی بدی نگفتم، گفتم ای دهنت سرویس. بیشتر از این مایه بودم که ۱۰ دقیقه ذهنم را مشغول خودش کرده بود و هی بیخ گوشم خدا را یاد میکرد.

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت 2:33  توسط سید علی مجد  | 

مردها حق دارند!

تقدیم به حسین آرشید که تن و جسمش را از عتبات عالیات آورده، و دل و روحش را انگار جاگذاشته آنجا.

خانم مريم براي پست قبل يه نظر خصوصي داده بودند كه ديدم بد نيست يه نكته بگم. ازشون اجازه گرفتم كه اين رو بزنم اينجا به عنوان مقدمه. اينم نظر مذكور:

طولانیه ولی تعریف می کنم: یه بار تو تاکسی بودیم( چون هم شهری هستیم واست می گم) توی چهار راه یه ماشینی که سرنشینش یه زن بود از تاکسی سبقت گرفت این راننده هم خیلی بهش بر خورد دنبال زنه رفت تا بهش برسه وقتی رسید یه کلمات ابدار هم نثار خوانواده اش کرد واقعا دلم می خواست همون جا که نشستم گریه کنم داد بزنم از خدا بپرسم چرا انقدر این مردها مغرورن
ولی کیه که جواب منو بده
تو می تونی جواب بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از اونجايي كه به نظرم دادن حكم كلي مثل اين كه مردها مغرورند چندان درست نيست من جوابي براي اين سوال ندارم اما به يه نكته در اين زمينه اشاره ميكنم كه اميد است با نظرات دوستان چكش كاري شود.

نكته ي مذكور: به نظرم روشن است كه قضاوت در مورد مسايل اجتماعي را نميتوان بدون توجه به ريشه ها و زمينه هاي شكل گيري و ديگر مسائل موثر و مرتبط با آن مساله به درستي انجام داد.

در اينجا-پست قبل- يك مساله ي كهنه به نام مردسالاري مطرح شده و بحث سر اين قرار گرفته كه مردهايي كه چنين مي انديشند احمق و به عبارتي خودخواهند. اشاره اي به وضعيت احمقها در ذيل خواهد شد اما من به خودخواه ها حق ميدهم. به نظرم اين خودخواه ها كه چنين ميكنند غيراز احمقي مشكل ديگري ندارند و اين مشكل شان هم خيلي دست خودشان نبوده كه آموزش در جامعه ي ما چنين بوده است. به بيان ديگر از اول تا حالا مردها سالاري ميكرده اند و طبيعي است كه براي كوتاه آمدن از اين ويژگي تلاشي دوچندان لازم است كه سالهاست انجام ميشود ولي تا حصول نتيجه فاصله دارد و جامعه عجالتا بايد هزينه بدهد. و در اين ميان طبيعتا افراد دور از مركز ديرتر چنين بحثي را در خواهند يافت كه بايد براي يادگيري آنان برنامه و حوصله داشت.

در ادامه ي اين نكته واكنش افراد به مطلب پست قبل را كه به ضرب و شتم همسر اختصاص دارد را در زمانهای گذشته مرور ميكنيم:

از عهد مرحوم دقيانوس تا 100 سال قبل: خب زده كه زده مگه چيه، خبر جديد چي داري؟

50 سال قبل: اين انگليسي ها دارند دسيسه ميكنند تا زنان مسلمان ما را از راه به در كنند و يك وضعيتي شده كه ديگه تو روي شوهراشون واي ميستند. لااله الاالله آخرالزمون شده.

20 سال قبل: زنان غيور ما بايد با حفظ ارزشهاي اسلامي و با توجه ويژه به استحكام خانواده سعي كنند در پيشرفت ايران اسلامي سهيم باشند. در اين ميان لازم است تعاليم اسلامي را فراموش نكنند.

10 سال قبل: زنان ما پابه پاي مردان در جامعه تلاش ميكنند و حقوق پايمال شده ي خود را استيفا كرده و يك گام به عقب نخواهند گذاشت و البته در اين راه قانون جانب حق را مشخص خواهد كرد.

الان: همين چيزهايي كه ميبينيد.

در ادامه يك سري هم به آينده بزنيم

20 سال بعد: مردان غيور ما با انجام نقش خود در خانواده لازم است تكليف خود را در قبال آيندگان به درستي انجام داده و فرزندان خوبي تربيت كنند.

50 سال بعد: مردان ما خوب است براي استيفاي حقوق پايمال شده شان تلاش كنند.

نكته ي كليدي: ما ايراني ها معمولا روي پشت بام بند نميشويم و بالاخره از يك طرف بام مي افتيم.

توضيح ضروري: مطلب از يه جاي ديگه شروع شد و يه جاي ديگه تموم شد. ببخشيد.

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت 0:58  توسط سید علی مجد  | 

عجب روزگاري شده

ديگر نميتواني زنت را بزني!

تقديم به ديوانه اي كه امروز ديدمش و مطمئن شدم هرگز نميتواند زن بگيرد چون خودش زن بود.

سر دورشهر سوار يك پرايد مسافركش شدم. ساعت 8 شب بود. راننده شبيه اين آدمهايي بود كه آدم را ياد آدمهايي مي اندازند كه گوسفندهاي شان را فروخته اند و ماشين خريده اند. پيرمردي 55 -60 ساله. ديدم حوصله اش را ندارم و برخلاف معمول سر صحبت را باز نكردم. خودش باز كرد و شروع كرد از در و ديوار گفتن و منم همراهي اش كردم. خيابان طبق معمول اين ساعتها شلوغ بود و پيش نمي رفتيم. جلوي در سينما تربيت يك زن ميانسال با دخترش از عرض خيابان رد شدند و همان حركت كند مارا متوقف كردند،و در حالي كه توجهمان جلب شده بود داخل سينما شدند. پيرمرد كه همداني به نظر مي آمد در حالي كه هنوز از ترمزش به خاطر زن شاكي بود گفت: اين چه وقت سينما رفتن زنه؟ زن الان بايد خونه ش باشه و شامش رو درست كنه! گفتم حاجي خب لابد بيرون ميخورند. حداقل براي تنوع خوبه. پيرمرد كه تازه داشت ياد غصه هاش مي افتاد گفت: دوره ي بدي شده، ديگه زنها رو نميشه مثل سابق كنترل كرد. گفتم حاجي خب شرايط جامعه عوض شده. گفت: آره يكي از آشناهامون به خاطر چندتا چَك ناقابل 7-8 ميليون تو خرج افتاده. گفتم قضيه چي بوده؟ گفت: هيچي بابا چندتا چَك زده تو صورت زنش، اونوقت زنش شكايت كرده و براش ديه بريدن. گفتم چرا زده؟ گفت: ميدوني بعضي وقتها بعضي مسايل تو زندگي زناشويي پيش مياد كه آدم مجبوره يك كاري بكنه كه ديگه تكرار نشه( براي اينكه بيشتر تو فضا قرار بگيريد لازم است اين جمله ي كليدي! آخر رو با لهجه ي تركي بخوانيد) برخلاف ديالوگهاي معمول تاكسيها كه به تائيد سخنان يكديگر مخصوصا راننده ي تاكسي برگذار ميشود،گفتم آخه اين يعني چي؟ يه حديث از پيامبر شنيدم كه فرمودند تو صورت الاغ هم نبايد زد چه برسد به فرزندان-نقل به مضمون- و اين زده تو صورت زنش، خيلي كار بدي كرده. پيرمرد هموطن بدون توجه به حرفهاي من حرفش را پي گرفت و گفت عجب روزگاري شده، آدم اختيار زن و بچه ش رو هم نداره. ديدم آب كوبي در هاون فايده اي ندارد و گذاشتم خوش باشد. گفتم حالا دارد بدهد اين پول را؟ گفت آره وضعش خوبه.

رسيدم فلكه ي رسالت پياده شدم.

نكته ي اجتماعي: اين جامعه ي ما حالا حالاها بايد هزينه بدهد تا يكسري مسايل پيش پا افتاده اش حل شود.

نكته ي آموزشي: وقتي ديدي راننده تعطيله بر تصميمت مبني بر باز نكردن حرف استوار باشي و باش همراهي نكني تا مخاطبش نشوي و روي اعصابت نرود.

نكته ي فمينيستي: واقعا زنها چقدر مظلومند( واضح و مبرهن است كه اين نكته اشتباه است و اين حرف در زمان مرحوم قلقلك ميرزا درست بوده، حالا اينكه بعضي از آقايون در زمان اون مرحوم سير ميكنند بحث ديگري است و نكته ي فرعي است.)

نكته ي ترافيكي: چقدر اين ترافيك اعصاب خوردكن شده كه در زمان رفتن از سر تا ته دورشهر ميتوان انقدر صحبت كرد.

نكته ي اخلاقي: آدم چيكار به كار مرذم داره كه كِي ميخوان برن سينما و كجا ميخوان برن شام بخورن.

نكته ي اصلي: آخه يه داستان معمولي انقدر نكته داره!!

+ نوشته شده در  87/10/23ساعت 0:48  توسط سید علی مجد  | 

بدشانس مثل عمرسعد!

عمرسعد غير از اينكه آدم بدي بوده آدم بدشانسي هم بوده است. در كل تاريخ چندنفر را سراغ داريد كه امتحاني به سختي عمرسعد پس داده باشند. قرار گرفتن در يك دوراهي مهم؛ حكومت يك شهر در مهم آن زمان مثل ري و كشتن نوه‌ي رسول خدا. در كل تاريخ چندتا آدم سراغ داريد كه چنين امتحان سختي پس داده و سربلند بيرون آمده باشد.

دو نكته:

1- عمر سعد آدم بدذاتي نبوده، اين را خود جريانات عاشورا نشان مي‌دهد كه بعضي جاها كوتاه مي آمده. تازه پدرش هم لااقل مسلمان بدنامي نيست، سعدوقاص فرمانده‌ي لشكري بود كه ايران را فتح كرد.

2- ائمه‌ي اطهار(ع) در ذهن ما حالت اسطوره‌اي دارند و به همين جهت نمي‌توانيم جسارت عمرسعد ملعون و يارانش را هضم كنيم و فكر مي‌كنيم چه ديوصفتاني بوده‌اند. به نظرم امام حسين(ع) در نگاه كساني كه معرفت به جايگاه امامت حضرت نداشته‌اند در بهترين حالت به چشم يك آدم خوب كه خانواده‌ي محترمي دارد نگاه مي‌شده. مثل ما كه ممكن است آدم‌هاي خوبي را كه مي‌شناسيم را خيلي جدي نگيريم و در مقابل نصيحت‌هاي‌شان بگوئيم كه اَه چقدر گير مي‌دهند و يا بگوئيم در اسرع وقت- شنبه- ترتيب اثر مي‌دهيم البته به شرطي كه چيزي نباشد كه با لذت‌هاي‌مان منافات داشته باشد.

 در چنين فضايي مي‌توان تصور كرد كه يك آدم خوب را فدا كنيم تا لذت‌هاي‌مان برقرار باشد!-چنين مباد!-

 

سوال: فكرمي‌كنيد در چنان شرايطي چند نفر از آدم‌ها مي‌توانند تصميم عمرسعد را نگيرند؟

فكر مي‌كنم تعدادشان زياد نباشد. البته يكي مثل حر همين تصميم رو نگرفت و در نقطه‌ي مقابلِ عمرسعد قرار گرفت. گر چه بايد توجه داشت فشاري كه روي عمرسعد به عنوان فرمانده‌ي لشكر بود از حر كه فرمانده‌ي يك گروه بود بيشتر بود و همچنين وعده‌اي كه در جيب داشت وسوسه انگيزتر.

دو نكته‌ي ديگر:

1- قطعا عمرسعد و حر هيچ كدام‌شان فكر نمي‌كردند تصميم فردي‌شان در همين دنيا اينقدر باقيات براي‌شان داشته باشد و انقدر تاريخ‌ساز مي‌شود. خودمانيم بعضي تصميم‌ها چقدر كليدي مي‌شوند يكي عاقبت به خير مي‌شود يكي خسرالدنيا و الاخره.

2- مكانيزم اينكه خدا چه جوري از بنده‌هايش امتحان مي‌گيرد و چرا براي بعضي راحته و براي بعضي سخت، بحث ديگري است ولي ايشالا از اين امتحان‌ها از ما نگيرن و ايشالا از پس امتحان‌هامون بربيائيم.

تتمه:

1- توي اين وبلاگ بنايم چيز ديگري بود كه به مناسبت ايام فعلا پست‌ها مناسبتي شده‌اند. فكركنم به زودي رنگ عوض كنم.

2- ارتباط اين مطلب هم با عابر پياده لااقل اين است كه در حين پياده‌روي در شب شام غريبان با پسرخاله‌هايم اين موضوع را مطرح كردم و در موردش بحث كرديم.

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 1:57  توسط سید علی مجد  | 

عبور احساس از داستان سه شهيد آخر روز عاشورا

سه تابلوي اشك

تقديم به روح مادرم كه اشك‌هاي عاشورايي‌اش، و محبتي كه در دلم كاشت مهمترين اميد عاقبت به خيري‌ام است.

3

عباس(ع)  مي‌دانست بايد كار را تمام كند. مي‌دانست فقط خودش مانده است و برادر و كلي اهل وعيالِ تشنه. از فرات درآمد. مَشكِ پرآب قوتِ قلب او بود. به جنگ فكر نمي‌كرد. به اين هم فكر نمي‌كرد چون لبِ تشنه از فرات درآمده تاريخ برايش هورا خواهد كشيد. همه‌ي فكرش به مشك بود كه بايد مي‌رسيد. براي اولين بار به فرار فكر مي‌كرد. به راهي كه او را زودتر و مطمئن‌تر به خيمه‌ها برساند. بايد مشك را مي‌رساند و بعدا خدمت اين قوم ظالم مي‌رسيد. راه نخلستان را انتخاب كرد. ريسكش بالاتر بود ولي خلوت‌تر بود. اما كمين كرده‌ي اول يك دستش را قطع كرد و علم افتاد. كمين كرده‌ي دوم دست دوم را قطع كرد و ديگر هيچ ابزار دفاعي نداشت. فقط بند مشك را به دندان گرفته بود و به هيچي فكر نمي‌كرد. فقط به مشك و مأموريت غير ممكنش مي‌انديشيد. آبی که باید به خیمه ها می رسید. ولي واي بر دمي كه تير بر مَشك نشست. اَبَرمرد ديگر نه دستي براي جنگ داشت و نه آبي براي بازگشت. استيصال مرد را ديده‌ايد؟ مرد مستأصل شده بود. ديگر براي چي بايد زنده مي‌ماند؟ ترسوها جلو آمدند و مرد بي‌دفاع را زدند و فريادش را درآوردند: يا اخا ادرك اخا.

2

پدر شرمنده بود، نتوانسته بود براي نوزادش آبي تهيه كند. بعد از ناكامي عباس(ع) عملا كسي نمانده بود كه بتواند آب بياورد. بايد آخرين ترفند را امتحان مي‌كرد. هم يك شانس بود براي علي اصغر كوچولو كه سيراب شود و هم يك شانس ديگر براي اشقيا كه بازگردند. نوزاد را سرِدست گرفت و فرمود: شما با من جنگ داريد، اين طفل معصوم چه گناهي كرده است؟ لااقل خودتان بِبَريد سيرابش كنيد. لشكر مشوش شد. دلِ سنگ‌ها به لرزه افتاد. ديدند دارد كار خراب مي‌شود، گفتند حرمله سفيدي گلوي كودك را نمي‌بيني؟ ديد و زد، نامرد عجب هدف‌گيري‌اي داشت. هدف يك گردن 5 سانتي متري بود و سرِ پيكانِ تير هم اندازه‌اي در همين حدود داشت. ديگر معلوم است يك تير سه شعبه با يك چنين هدفي چه مي‌كند. باباي اندوهگين پيش خود مي‌انديشيد از اين جماعت نامردتر هم پيدا مي‌شود؟ خبر سريع بين بچه‌ها پخش شد؛ بچه‌ها دست بابا خوني شده، و اين علامت شومي بود.

1

آخرين نصيحت‌ها اثر نكرد. قومِ شقي بار جهنم بسته بودند. امام(ع) خود برگشت و مهياي جنگ شد. تعداد زيادي از لشكر نامردان را به خاك انداخت. خسته شد. عرق كرده بود. تشنگي امانش را بريده بود. ايستاد تا عرقش را خشك كند. كلاه را كنار زد. كسي نفهميد سنگ چه ناكسي بر پيشاني‌اش نشست. شكست. خون جاري شد. جلوي چشم‌هايش را گرفت. زره را كنار زد تا با پيراهن خون صورت را پاك كند. اين بار يك تير سه شعبه از كمينگاه درآمد و بر سينه نشست. آن چنان كاري بود كه تير از جلو درنيامد. تير را از عقب كشيد. خون فواره زد. ديگر خورشيد داشت غروب مي‌كرد. شاعر سرود: بلند مرتبه شاهي زِصدر زين افتاد/ اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد.

خيمه‌ها و اهل حرم بي‌دفاع شدند. لشكر ياغي هجوم برد. امام(ع) در خون خود غوطه‌ور بود ولي صحنه را ديد. تنها توانست تكاني اندك به تن كم‌جانش بدهد تا با زبان بي‌زباني اعتراضش را نشان داده باشد: نامردها لااقل تا زنده‌ام نه! گفتند تا زنده است به خيمه‌ها نرويد. نرفتند و قرار شد اول كار امام(ع) را تمام كنند. شمر آمد به گودي قتلگاه. رحم كه نداشتند، انسانيت هم كه براي‌شان معنايي نداشت، تازه آزاده هم كه نبودند. پس تكليف مشخص است. از اينجا به بعد را تاريخ به كار خودش ادامه داده و ثبت كرده آنچه را كه گذشت، اما قلم را ياراي ادامه نيست، پس سكوت مي‌كنم.

0

پرده افتاد، صحنه خاموش.

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 3:7  توسط سید علی مجد  | 

حر؛ بهانه‌اي براي بدبودن

دقيقا نمي‌دانم چرا، ولي از بچگي حربن يزيد رياحي را دوست داشتم. جزو شخصيت‌هاي جذاب روز عاشورا بوده برام. اينكه بامعرفت بوده، اينكه خيلي قوي بوده و اينكه آدم بدي بوده كه خوب شده، نمي‌دانم ريشه‌ي اين علاقه كجا بود، اما چيزي كه مي‌دونم اينه كه خيلي با اين عاقبت به خيري حر حال مي‌كردم. فكركنم داستان حر و توبه‌اش نمادي است در دين ما، نماد اين كه هميشه مي‌توان برگشت و عاقبت به خير شد؛ با وجود بزرگترين گناه و در كمترين زمان ممكن- آسان و مطمئن!-

 تصور مي‌كنم اين داستان و داستان‌هاي ديگه‌اي در اين زمينه باعث شده يك پس زمينه‌اي در ذهن ما شكل بگيره كه فكر كنيم مي‌توانيم تا اطلاع ثانوي بدي كنيم و اميدوار باشيم كه سر يه بزنگاه ورق را برگردانيم و در زمره‌ي خوبان دربيائيم. اين حالت خيلي چيزهارو نشون ميده اما اينم نشون ميده كه به بخشش خدا اميدواريم كه في نفسه چيز خوبي است اما قطعا همه‌ي ماجرا نيست.

تتمه:

1- چه حالي ميده بعد از يه عمر صفاسوتي يا همون روسياهي شانس‌مون بگه بخوريم به دوره‌ي ظهور امام زمان (عج) و ايشالا قلم عفو بكشن بر بدي‌هامون و بريم يه گوشه‌اي در ركاب‌شون بجنگيم و اصلا شهيد شيم. البته مرد ميخواد مثل حر كه سربزنگاه اون تصميم رو بگيري.

2-  يك راه ديگه براي عاقبت به خير شدن استفاده از دعاهايي است كه گناه هارو پاك مي‌كنه! كافي است يه بار مفاتيح را ورق بزني يا به يكسري احاديث اعتماد كني، مثلا در شب قدر اعمالي هست كه آدم رو مثل روز اول پاك مي‌كنه، بزنه صبحش با دهن روزه در حين نجات جان يك برادر- براي خواهرها خواهر-  بميري لابد عاقبت به خير ميشي ديگه، البته بگم كه من دلم از اين راه دوم قرص نيست چون عدد و رقم هاي ثوابها و گناه‌هايي كه ميگن با عقل ناقص من خيلي قابل فهم نيست، جور در نمياد.

3- راستي اگه بزنه امشب بميريم چي؟ شانس كه نداريم.

4- خدا رو چه ديدي، شايد زد و عاقبت به خير شديم. ايشالا!

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 1:11  توسط سید علی مجد  | 

عزاي امام حسين(ع) و مجهولات يك معادله

چند سال است محرم را با شوقي كمتر از سال گذشته‌اش آغاز مي‌كنم. فكر مي‌كنم دليلش ابهامات و كشاكش‌هاي ذهني‌اي باشد كه نوع عزاداري‌ها از يك طرف، و ميزان خلوص آدم‌ها در اين ماه ار طرف ديگر تشديدش مي‌كند. نمي‌دانم ولي  فكر مي‌كنم همه به نوعي با اين كش وقوس دروني روبه رويند.

 نكته: تصاوير زير تماما واقعي است.

تصاوير دستهي اول- در بين همسايه‌ها

1

در همسايگي محل كارمان يك جوان لات معروف به حسن موزي ميوه فروشي دارد. دو روز مانده به محرم ديدم يكي ديگر از همسايه‌ها يك سي‌دي گلچين ترانه‌هاي مهستي را طبق خواسته‌ي قبلي حسن به او داد. حسن گفت: دير كردي بابا، دو روز ديگه محرمه، يك گلچين مداحي بزن برام و قرار شد بزند برايش.

2

مجتبي املاكي، لات ديگر محل است. او را كه مكررا در حال تبادل بلوتوث‌هاي مورددار ديده بودم به ناگاه در آغاز محرم به صورت متحول شده‌اي يافتم. لباس مشكي وچهره‌ي مهذب و خيلي سرسنگين. من را ديد و گفت زيارت عاشوراي محمود كريمي را نداري بريزم روي گوشيم.

3

حسن موزي آمده بود تلاش مي‌كرد از مغازه دارهاي محل پولي جمع كند تا در روز عاشورا سر كوچه شير كاكائوي نذري بدهند. مي‌گفت اگر هر كي 20 تومن بذاره و اينجوري و آنجوري كنيم كار حله، اما اين ممد خياط ... ... ميگه چه خبره؟ آخه ... ... دين نداره، ... ... ي ... ... نميدونه كه نذري چيه!(هر چقدر فحش‌هاي آبدارتري را در سه نقطه‌ها قرار دهيد به داستان اصلي نزديكتر شده‌ايد.)

 تصاوير دسته‌ي دوم- در بين دوستان

1

در شب دوم محرم با جمعي از دوستان پس از فراغت از يك كار فرهنگي! در حوالي ساعت 10 شب داشتيم مرور مي‌كرديم كه كجا امكان دارد شام بدهند. البته فكر بد نكنيد، همه در اون جمع تأكيد داشتند مي‌ريم شام امام حسين بخوريم، كه طلبيده نشديم و نرفتيم و نخورديم.

2

يكي از دوستان كه هر وقت سوار ماشينش مي‌شدي محسن چاووشي يا علي عبدالمالكي و يا نهايتا محسن يگانه مشغول خواندن بودند را ديدم؛ سوارم كرد، عليمي و سيد ذاكر مشغول بودند.

3

در جمع دوستان بحث افتاده بود سر مداح‌ها، اينكه چرا خادمين الرضا امسال واعظي را نياورده، اينكه سيد ذاكر حيف شد، اينكه هلالي چقدر زود جمع شد و اينكه محمود كريمي چقدر صاحب سبكه و الان به روزتر از بقيه است  و هي سبك توليد مي‌كنه و حسابي رو بورسه.

4

يكي از بچه‌ها كه هميشه براي زنگ موبايلش آهنگ‌هاي عتيقه- به زعم من- و خفن- به زعم خودش- انتخاب مي‌كرد را ديدم و متوجه شدم "عمو عباس علمت كو" رو گذاشته زنگ روي گوشيش.

تصاوير دسته‌ي سوم- در بين سينه‌زنان

1

در چند سال گذشته در هر زماني از محرم و صفر كه به مجلس‌هاي روضه‌ي آشنا و هم تيپ خودمان مي‌رفتم دو پسر جوان را مي‌ديدم كه با تن برهنه مشغول سينه‌زني و اين اواخر شور دادن بودند."آي عاقلا بياين بيرون از خونه، مارو تماشا بكنين به ما ميگن ديوونه"

2

دو پسر جوان فوق‌الذكر را در يك شب تابستاني در شمايلي جذاب وقابل توجه - البته از ديد برادري - ديدم كه خيابان صفائيه را متر مي‌كردند- البته من متر نمي‌كردما، چون از هيچ نظري تيپم جذاب نبود- پيش خودم گفتم عجب زمونه‌اي شده، اين‌ها هم عوض شدند.

3

در محرم سال بعد دو پسر جوان پيش الذكر راديدم كه مجددا به سياق سابق مجالس سينه‌زني را گرم مي‌كردند.

يك تصوير كمكي

پدرم محرم چند سال قبل به جمهوري آذربايجان رفته بود. تعريف مي‌كرد كه مسلمانان قليل آن ديار كه تازه از خفقان و شست وشوي مغزي كمونيست‌ها رها شده بودند آن‌چنان ارتباط‌‌شان با مجامع مذهبي قطع شده بوده كه هنوز مقلد مراجع تقليد هشتاد سال قبل بودند و به جز عده‌ي انگشت شماري افراد مقيد، مابقي به مدد مجالس روضه ي مخفيانه در اين سالها تنها امام حسين(ع) را مي‌شناختند و چيز ديگري از اسلام نمي‌دانستند. آنها حتي نماز نمي‌خواندند ولي نذري روز عاشوراي‌شان برقرار بود. شراب مي‌خوردند اما نه در دهه‌ي اول محرم. پدرم مي‌گفت كه آن‌ها مي‌گفتند فلان لات اوايل محرم شراب خورده بوده، بهش گفتند چرا خوردي؟ گفته بوده هنوز كه امام را نكشتند، يعني عاشورا نشده و روز عاشورا نمي‌خورده.

 سوال: چند تصوير از اين دست مي‌توانيد به تصاوير فوق اضافه كنيد؟

 يك نظر قابل توجه

امام خميني: اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است.

 يك نظر ديگر: محتشم كاشاني:

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه‌ي اوست

وين چه شمعي است كه جانها همه پروانه‌ي اوست

 يك نظر غير قابل توجه

اگر اسلام با مولفه‌هاي موجود و مسلمانانش كه ما باشيم زنده نمي‌ماند هم اتفاقي نمي‌افتاد. به بيان ديگر همين الانش هم اسلام زنده نمانده است.

 تحليل منفي: از آنجايي كه ما ايراني‌ها آدم‌هاي جوگيري هستيم و نيز از آنجايي كه ظاهرسازي - بخوانيد رياكاري- جزو خصوصيات دروني شده‌ي ماست، در ايام محرم به صورت عمومي جوگير شده و ظاهرسازي مي‌كنيم. البته روشن است كه اين موضوع يك حكم كلي نيست.

 تحليل مثبت: با توجه به حديثي منقول از پيامبر اكرم(ص) كه مي‌فرمايند: در زمان صدر اسلام  اگر مسلماني بر فرض از صد عمل واجب به يكي عمل نكند رستگار نمي‌شود و در آخرالزمان اگر مسلماني به يكي از آنها هم عمل كند رستگار مي‌شود-نقل به مضمون- و با توجه به اينكه غفلت‌زدگان هزاره‌ي سوم بهانه‌هاي زيادي براي غافل شدن از خدا و دوستانش دارند چه عيبي دارد كه تلنگرها و دست اندازهايي مثل محرم يك تكاني به جانشان بدهد. شايد كه برگردند. باشد كه عاقبت به خير شويم.

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 21:47  توسط سید علی مجد  | 

ای بابا! معرکه گرفتیم

آدمهاي برونگرا مثل من خيلي دوست دارند چيزهايي كه به ذهنشون ميرسد را به يكي بگن، حالا اگر اين چيزهاي پيش‌الذكر جنبه‌ي عمومي داشته باشه كه ديگه بدتر. آن وقت اونها- همون آدمهاي برونگرا- مجبور ميشن دنبال تريبون بگردند تا حرفشون خفه‌شون نكنه. من هم كه عجالتا به كمك دوستان از تريبون نشريه‌ي نسيما استفاده مي‌كنم يكي از دلايل علاقه‌م به كار روزنامه نگاري همين مسأله‌ي تريبون داشتنه، اما نسيما به جهت فاصله‌ي سه ماهه‌ي انتشارش راضي نميكندم و از آنجايي كه دوست ندارم اول جواني خفه شوم پس از مدت‌ها كلنجار رفتن با خودم كه ديگه وب‌نويسي خز شده و لوثه، اومدم شدم وبلاگ نويس. البته براي اينكه تاريخ به ابهام دچار نشود بگويم كه قبلا دو سه تجربه‌ي وبلاگي غير شخصي داشتم كه به پايان رسيده و اين بار شخصي خواهد بود. ديده‌هاي يك عابر پياده از شهر و آدم‌هايش و احتمالا هر چيز ديگه‌اي كه دل تنگم بخواهد را اينجا خواهم نوشت. البته با توجه به ايام، چند پست اولم مناسبتي خواهد بود. اگه بخونيد و حال كنيد خوشحال ميشم.

+ نوشته شده در  87/10/12ساعت 16:17  توسط سید علی مجد  |