تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

لطفا ققنوس را نکشید!

تقدیم به نیکانی که از خود گذشته اند تا ایرانی آزاد داشته باشیم.

دیگر تهوع گرفته ام از این روزگار بی هوا. حالم از هر چه سیاست و سیاست بازی به هم میخورد. اصولا از سیاست متنفرم. به خاطر تنفر از سیاست مدار بی هویتی مثل احمدی نژاد و از ترس ادامه ی حکومتش ماهی چند به گرداب سیاست افتاده بودم. و هر چقدر دست و پا زدم بدتر شد و بیشتر در باتلاق فرو میرفتم. دیگر حوصله ی پیگیری هیچ حرفی نداشتم و مدتی از قضایا برکنار ماندم. فقط از آزادی وثیقه ای محمد قوچانی خوشحال شدم و از ضرب و شتم های ۱۳ آبان ناراحت. از سخنان محمد وحیدی نیا نزد رهبری شگفت زده شدم و از زیاده خواهی های رئیس جمهور نگران، ولی واکنشی نداشتم.

تازه برگشتم سر زندگی و سر و سامان دادن آنچه از دست رفته است. هیهات که در ته دلمان از خراب کاری های دولت خوشحال میشویم که بلکه دستش رو شود و عوام کالانعام را به خود آورد. ولی چه فایده که بنیان های کشور را سست کرده است و میترسم ملت بیچاره روزی به خود بیایند که نه از تاک نشان باشد و نه از تاک نشان!(ضمنا برای اینکه به کسی بر نخوره توضیح بدم که عوام از نظر من به کالانعام و غیر کالانعام تقسیم میشوند!)

باری بنای جدی نوشتن ندارم و تنها دردی است از دل بیچاره که میسوزد. آنچه که مرا بر آن داشت که بنویسم خواندن شعری از شاملو مربوط به دوران خفقان رژیم گذشته بود. نه این شعر که هر شعر دیگری که از خفقان در هر دوره ای مینالد زبان حال این روزهای ماست. به واقع تعجب میکنم که چرا کسانی که خود به این روش به حکومت رسیده اند دارند به همین روش به سوی قهقرا میروند. انگار دار مکافات بودن دنیا دارد کار خودش را میکند. و با پوست و خون در می یابیم که دیکتاتوری چقدر بد است، چه شاه باشه چه دکتر یا هر شخصیت دیگری!

به دوستی میگفتم اینها انقدر با مردم بد تا کردند که حالا تمام روزهایی که برای شان یک فرصت بود تبدیل به تهدید شده. روزهایی که حضور ملت همیشه در صحنه تجدید بیعت با رهبری و امام شهدا بود حالا یک کابوس و رزمایش شده که چکار کنند با عواقب کمتر به پایان برسد. روز قدس و ۱۳ آبان گذشت. ۲۲ بهمن و دسته های عزاداری محرم در راه است. و گویا این قصه سر دراز دارد و یک صحنه گردان خوب میخواهیم که بتواند این داستان را به خوبی و خوشی تمام کند. به نظر شما داریم؟ این جواب فارغ از حب و بغضها کار تاریخ خواهد بود!

ققنوس وقتی زمان مرگش برسد خود را به آتش میزند و در آتش میسوزد و دوباره از خاکستر خود برخواهد خواست. نادان کسی است که اگر نمیتواند آتش را خاموش کند و ققنوس پیر را نیمه جان نگه دارد برود و او را به آتش بکشد به این خیال خام که داستان تمام میشود. نخیر. ققنوس جوان از خاکستر خود برخواهد خواست و داستانش با قدرت بیشتر ادامه خواهد داشت. این ناموس خلقت است!

تتمه:

۱- فکر میکنم انقدر دایره ی خودی های نظام تنگ شده که همه ی آدم های معمولی مثل من که منتقد شرایط هستند احتمالا ضد انقلاب شناخته خواهند شد. بعید میدانم انقدر عاقل باشند که بفهمند اینها جاصل هیچ پول گرفتن از غرب و شرق و شمال و جنوب نیست. اینها حاصل سوختن سر و تن و دل و جان است. ای کاش بفهمند. 

۲- در بازی تراوین که یک بازی آن لاین است و سرورهای ایرانی اش حدود صد هزار بازیکن دارد افراد زیادی که در بازی فعالند نام ده یا اکانت را به گونه ای منتقدانه انتخاب کرده اند یا در پروفایل شان به نوعی به شرایط اعتراض کرده اند. دیروز پیامی عمومی توسط ادمین سایت به همه ارسال شد که هر کسی شعاری داده باشد با او برخورد میشود و گفته بود اینجا جای کار سیاسی نیست و کسی نباید به خاطر عقایدش صدهزار نفر را از بازی محروم کند. و این معلوم است که اتفاقی نیست. جالب تر است که بدانید در ایامی که اس ام اس ها در کشور قطع بود و خفقان اطلاعاتی ایجاد شده بود امکان ارسال پیام بین بازیکنان که یکی از ارکان مهم بازی است وجود نداشت. آدم تعجب میکند که اینها از چی میترسند. بله آزادی ما نزدیک به مطلق است.

۳- چقدر خوب است که تلویزیون به شعور مردم توهین نکند. مخصوصا در دهه ی فجر!

۴- از این وضعیت خسته شده ام امیدوارم کار هر چه زودتر به صورت خوبی روشن شود.

۵- بعد از مدت ها احمدی نژاد را گذرا بر صفحه تلویزیون دیدم. چقدر داغون بود بیچاره، هنوز کار داره تا بفهمه که یک من ماست چقدر کره داره!

۶- خیلی الکی الکی این پست رو نوشتم. حتی برنگشتم ویرایشش کنم چون کلا مدتی است حوصله ی نت را ندارم. ایشالا به زودی دوباره به دوستان سر میزنم گرچه در این مدت همه را خوانده ام ولی کامنت نگذاشته ام.

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 1:54  توسط سید علی مجد  | 

میم مثل مرگ مثل مادر

تقدیم به محمد باقر نصیری عزیز که از معدود دوستانی است که این جنس درد را میفهمد.

وقتی مرد هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده، یک چیزی شنیده بودیم دورادور. یه بار کلاس دوم که بودم پدر وکیلی مون مرد و یه بار کلاس پنجم که بودم بابای مبینی مون. فکر میکردم درک شون میکنم. واقعا حس میکردم میفهمم چه اتفاقی افتاده براشون. خودم کلاس اول که بودم بابابزرگم مرده بود. اصلا از بچگی حس غریبی به مرگ داشتم. یادمه روزی که پدربزرگم رو دفن میکردیم با بچه ها که تو قبرستان بودیم داشتم گریه میکردم. پسرعمه م گفت واقعا داری گریه میکنی یا الکیه؟ ۶سال بزرگ تر از من بود. با همه ی اینها وقتی در مثل امروزی(۱۵ آبان/ میانه ی پائیز لعنتی) از بیمارستان خبر گرفتیم "مادر مرد از بس که جان ندارد" هنوز نفهمیده بودم یعنی چه؟ نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی افتاده است. و مدتی گذشت تا کم کم بفهمم این که میگویند یکی میمیرد یعنی چه اتفاقی می افتد. این که یعنی نیست واقعا نیست که نیست. اینکه میرود یعنی میرود که میرود. این که هر کاری بکنی هم نمیتوانی بفهمی که آیا الان از اینکه تو فلان کار را که دوست داشته را انجام دادی خوشحال شده یا نه! این که نمیتوانی بفهمی حالا که از انجام فلان کاری را که دوست نداشته تو انجام بدی و مخفیانه انجام میدادی خبر دارد آیا زجر میکشد و ناراحت شده یا بخشیده ات! این که برای یک آن هم نمیتوانی فکرش را بخوانی که الان کجاست و اصلا به تو فکر میکند یا نه! آیا هنوز نگران دیر به خانه آمدن هایت میشود یا نه؟ این که هر گاه میخواهی به یک چیز خوب مثل یک سفر خانوادگی فکر کنی دیگر نمیتوانی خوشی ات را تقسیم کنی و مجبوری الکی ذهنت را درگیر کنی با اینکه اگر بود چقدر خوب میشد. اینکه میدانی همیشه یک چیزی برای خوش بودن کم داری هر چند اگر به نداشتنش عادت کنی! انگار یه گوشه ی دلت لب پر شده و دیگه هیچ وقت درست نمیشه!

البته قبل از گذر روزهای ابتدایی و درک معنای واقعی مرگ و تمام شدن در همان اوایل هم اتفاقاتی بود که ذهن را برای درک این حقیقت شوم آماده میکرد. یادم میاد لحظه ای که سنگهای لحد را چیده بودند و تنها سنگ آخر باقی مانده بود که بگذارند برای لحظه ای مکث کردند و گذاشتنش را به تاخیر انداختند تا برای آخرین دم در این دنیا صورت مادر را ببینیم معنای مرگ و تمام شدن در ذهنم گذشته بود. این فکر که این ثانیه هایی که میگذرند و این نگاه آخرین نگاه به صورت مادر خواهد بود دیوانه ام میکرد. میخواستم هر چه توان دارم ببینم. میخواستم برای تا آخر عمر نگاهم را ذخیره کنم. یک جوری نگاه کنم که لااقل تا مدتی نگاهم را سیراب کند ولی نشد. نمیشود. همانجوری که زورم به گورکن بدبخت نمیرسید که مجابش کنم این سنگ آخر را نگذارد.

و اینجوری شد که فهمیدم مرگ یعنی چه! و ایمان دارم اگر کسی چنین تجربه ای نداشته باشد قطعا نمیتواند بفهمد چه میگویم. همانطوری که خودم فکر میکردم میفهمم دیگران چه میگویند و بعدها فهمیدم که نمیفهمیدم. چندروز پیش پدرم نکته ای در همین باب درکار کرد که دقت نکرده بودم. گفت تازه ماها هم همدیگر را درک نمیکنیم. چون ما مادر از دست دادیم و او همسر و همدم و یقینا هر کدام حکایتی مجزاست.

خلاصه اینکه مرگ حس غریبی است اگر درکش کنی اصلا نگاه آدم به زندگی عوض میشود. انگار مامانم همه چیز را یادمان داده بود و فقط میخواست این یکی را هم یاد بدهد که زودی گذاشت و رفت تا معنی مرگ را هم دریابیم. من اگر نمیخواستم این را یاد بگیرم باید چه کسی را میدیدم؟ حیف که نیست تا جواب سوالت را بدهد.

تتمه:

۱- البته مادر بودن یک مساله است و همدم بودن مساله ای مضاعف، دوستانی دارم که صمیمیتی با مادرشان ندارند. فکر میکنم آنها نتوانند به این برداشت برسند.

۲- در ماه های اول بیماری و از ابتدای سال ۸۳ تصمیم گرفتم خاطراتم را بنویسم. عنوانش را گذاشتم "من، مامان، سرطان" و در مقدمه اش نوشتم که اینها را ایشالا بعد از سلامتی کامل مامان به شان میدهم. امشب دوباره خواندم شان. چقدر خوب بود که نوشه بودم اینها را. البته تا یک مدتی نوشتم و بعدها که حال مامان بهتر شده بود دیگر جسته گریخته نوشته بودم. بعدها هم که بیماری متازتاز کرد اصلا ننوشتم و الان حسرت میخورم که کاش نوشته بودم.

۳- خواهرم بعدها گفت مامان در همون ایام یه باری براش تعریف کردند که دفتر خاطراتم رو دیدن و بعدا چندجائیش رو براش خونده بودند و گریه کرده بودند.

۴- در نیمه ی دوم همون پائیز لعنتی چیزهایی برای خودم نوشته بودم و تا مدتها هر وقت میرفتم پیش مامانم اونها رو میخوندم و خلوت میکردم. یه بار اشتباه کردم یکی از اون نوشته ها رو با کمی دستکاری تو یه مجله ی دانشگاهی چاپ کردم و دیگه اون شعر برام احساسش که کاملا شخصی بود از بین رفت. به همین خاطر لینکش رو میذارم اینجا. شعر باد و یاد. البته این شعر با یک مقدمه ای چاپ شده بود که در وبلاگ نشریه نیامده است و در باب این بود که در یکی از روزهای آخر پائیز پسرکی ژنده پوش در حال عبور اعلامیه ای را کند و باد آن را به رقص درآورد و من آمدم اینها را نوشتم. و نوشته بودم که این دل نوشته است نه شعر!

۵- غیر از لینک خبر که بالا گذاشتم و تنها مربوط به بخش اول پست مورد اشاره میشه یک بار دیگه درباره ی این اتفاق شوم که مسیر زندگی ام را تغییر داد نوشته ام. پست رمضان نحس!

۶- در حال حاضر که دل در گرو دنیا ندارم. از صمیم قلب با شهریار هم آوایم که حیدربابا دنیا یالان دنیادی!

۷- عاقبت مان به خیر!

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 1:25  توسط سید علی مجد  | 

زندگی

تقدیم به پائیز لعنتی که دلتنگی هایش انقدر دوست داشتنی است.

 

زندگی مثل یک مسابقه ی دو است که وقتی برنده میشوی تمام میشود.

 

تتمه:

۱- اینم برای شادی روح کسانی که پست کوتاه میخواهند. در راستای احترام به مخاطب.

۲- این جمله از اون دست جملاتی است که اگر به گوش اهل معرفت برسه میره توی تابلوها و روی کارت پستالها

۳- به نظر شما طلسم بشکنم؟

۴- تتمه ی پررنگ تر از پست که میگن اینه!

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 7:9  توسط سید علی مجد  | 

عصای دست

تقدیم به پدربزرگم که اگر سرحال باشد خیلی دوست داشتنی است.

سوال: یک آدم پیر وقتی دیگه هیچ کسی رو نداره غیر از انتظار مرگ چه کار دیگه ای میتونه انجام بده؟

نکته: عموی پدرم بعد از مرگ همسرش یه جمله ی معروف داره تو فامیل که: میگن بچه وقتی مادرش رو از دست میده یتیم میشه ولی من میگم آدم پیر وقتی همسرش رو از دست میده یتیم میشه!

توجه: برای درک این حال حتما لازم است که خودتان را در روزگار پیری تصور کنید.

عکس: اینجا بوستان علوی است که تقریبا در کناره ی شهر قم محسوب میشود. جمعه صبح حدود ساعت ۱۰ یک روز پائیزی مطلوب. گر چه سعی کردم مخفیانه عکس بگیرم ولی پیرزن فهمید و رویش را گرفت. و متاسفانه آن صحنه ی مهربانانه ای را که من دیدم شما نمیتوانید ببینید. گر چه همین هم خود تا حدودی گویاست.

آرزو: ای کاش اگر ماندیم و پیر شدیم زمینگیر و خرفت نباشیم و اطرافیان دوست مان داشته باشند.

تتمه:

برای محکم کاری گفتم بازم طلسم بشکنم

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 5:56  توسط سید علی مجد  | 

نون و پنیر و پسته

تقدیم به والدینی که فرزندان خود را برای آینده تربیت میکنند، فرزندان زمان خود.

ساعت ۳ بعد از ظهر با ناامیدی از یافتن ماشین ایستاده بودم کنار خیابان تا سوار شوم بروم خانه. یک پراید سفید آمد. سوار شدم. مرد عینکی مسنی بود. تو فکر و خیال خودش بود. من که سوار شدم چرتش پاره شد. دست کرد ضبط رو روشن کرد. صدای یک آهنگ شاد و قرآمیز در ماشین پیچید. پیرمرد جا خورد. سریع خاموش کرد. با دست پاچگی گفت این کجا بوده؟ من که از اینها تو ماشین ندارم. دست کرد تو داشبورد و یک سی دی دیگه برداشت. داشت برای خودش حرف میزد. ادامه داد: آهان ماشین دست بچه م بوده. فکر کردم حکما این سی دی جدید که میخواد بذاره مداحی یا سخنرانی ای چیزی است. ادامه داد: خدا رحم کرد آشنا تو ماشین نبود. سی دی رو که عوض کرد دیدم روی قبلی نوشته گلچین بهنام و حمید و یکی دیگه. صدای سی دی جدید که دراومد معلوم شد شجریان گذاشته. برام جالب شد. تا اون لحظه حرفی نزده بودم ولی لااقل با حرکات سر و صورت اشتیاق الکیم را به شنیدن حرفش نشان داده بودم. اما برای باز کردن سر حرف گفتم دوره زمونه عوض شده حاجی. شما چی گوش میدی؟ گفت من سنتی گوش میدم. با احتیاط گفتم چطور اینها رو گوش نمیدی؟ به خاطر اعتقادات مذهبیه؟ برخلاف انتظارم گفت نه بابا، نمیفهمم اینها چی میگن. میگه "نون و پنیر و پسته" من لذت نمیبرم از اینها. دوست دارم یک چیزی گوش کنم که یه شعر قشنگ داشته باشه. به قیافه ش نمیخورد از این حرفها بزنه ولی مجال استنطاق بیشتر نبود. رسیدم فلکه ی رسالت پیاده شدم.

تتمه:

۱- دوباره سعی میکنم تاکسی نوشتها و پیاده گردی هایم را بنویسم. یک خاطر جمع میخواد و دل بی غم. دعا کنید پیدا کنم.

۲- شاید از متن اینگونه برداشت شود که حرف پیرمرد زبان حال خودم است. اینگونه نیست. باید فرزند زمان خود بود.

۳- بی مزه بود ولی میخواستم طلسمش بشکنه!

۴- یک مشت پیام اخلاقی داشت ولی بی خیال!

۵- محض احتیاط اضافه میکنم نون و پنیر و پسته نام ترانه ای است که "ابی" خوانده است.

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 0:18  توسط سید علی مجد  | 

راه نجات

تقدیم به ... که خیلی ... است.

حافظ آدم کار درستی بوده، مطمئنم اگر الان بود مینشستیم و با هم کار فرهنگی میکردیم. اصلا با این روحیه و طرز تفکرش حال میکنم. سخت گیر نبوده و به معنای واقعی کلمه رند محسوب میشه. از بچه گی باهاش محشور بودم. به خاطر علاقه ی مادرم و مادربزرگم به حافظ همیشه یک پای شب نشینی های مان بود. و از همینجا بود که یکی از تفریحاتم مشاعره بوده و هست. بگذریم. اما بعضی ابیات حافظ رو میشه پیدا کرد که شیره و ثمره ی اندیشه اش است. اگر توش خورد بشی خیلی حرف داره، اینجا به یکی از آنها اشاره میکنم و میگذرم. شاید بعدها ابیات دیگری را اشاره کردم.

بیتی که این روزها گاه و بیگاه برزبانم جاری میشود این است که:

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات/ مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

شرح اولیه: میگه که ای دل تو را به راه سعادت و نجات راهنمایی میکنم، به گناه و بدکاری افتخار نکن و همچنین زهدفروشی هم نکن.

شرح ثانویه: نکته ی مهم در اینجا رندی حافظ است. او به نیکی میدونه که نصیحتهای طول و دراز در کسی که اهل مقدس بازی نیست اثری ندارد. ضمن اینکه خودش هم از آن دسته نیست. به همین خاطر توصیه نمیکند که فسق نکن، فقط میگوید به انجام آن مباهات نکن و با افتخار از بدی هایت یاد نکن. و البته نمیگوید دین مدار باش یا نباش، فقط چون از ریا متنفر است توصیه میکند نمیخواد به عالم و آدم بفهمونی که زاهد هستی، زهد فروشی نکن لطفا!

پیام اخلاقی: میگه که گیر نده، راحت باش!

و برایم جالب است چیزهایی که حافظ در زمان خود میدیده و از آن میرنجیده همچنان در فرهنگ ما پابرجاست و از آن رنج میبریم. به قول بزرگی حافظ ذهن و زبان ماست!

تتمه:

۱- داستان ریا و ریاکاری ما ایرانی ها داستان عجیبی است. یکی از پست هایی که از اول شروع این وبلاگ میخواستم درباره اش بنویسم و نشده همین است. فکر میکنم بالاخره خواهم نوشتش!

۲- جای پرداخت بیشتری داشت گفتم این بار کوتاه بشه!

۳- در صورت استقبال گسترده ی دوستان گهگاه از این تاملات در حافظ بیشتر خواهم نوشت! البته اگر حسش باشه احتیاجی به استقبال گسترده ی دوستان نیست.

۴- گفتم طولانی نشه!

۵- داره طولانی میشه!

۶- طولانی شد؟

۷- نشد.

۸- شد؟

۹- بالاخره شد یا نشد؟

۱۰- مهم نیست.

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 3:8  توسط سید علی مجد  | 

دل و دماغ

تقدیم به هادی مجیدی عزیز که با محبت و صداقتش، خودش را در دلم چپانده است

بچه ها قرار گذاشتند بریم ماشین شوری. توی 30 متری قائم. هم فاله و هم تماشا. جوب خوبی دارد و مم باقر و هادی مجیدی ماشین شون رو آوردند و با امجدیها دور همی ماشینها رو شستیم. کارمون تموم شده بود که رفیق شفیقم علی هوشنگی زنگ زد و گفت نرفته اصفهان و پرسید کجایی. تا بیاد بچه ها دیگه میخواستن برن. رفتن و دوتایی ماشین اون رو هم شستیم و به همین سادگی در الگوی مصرف اصلاحات خوبی انجام دادیم. ساعت 1 نصفه شب فارغ شدیم و نیت کار فرهنگی کردیم. من شام نخورده بودم و گشنه م بود. اصولا ساعت 12 باید مغازه ها تعطیل باشند و من حس و حال درستی نداشتم. اما تا راه افتادیم دیدیم یه مغازه چراغش روشنه. از قضای روزگار یک فلافلی بود. اینجا رد پای غیب رو در استمرار کار فرهنگی رویت کردیم. فلافل رو زدیم و به خودمون اومدیم دیدیم زغال نداریم. گفتیم نخیر انگار قسمت نیست امشب توفیقی حاصل کنیم. ناامیدانه شهر را دور میزدیم و در کمال ناباوری رویت کردیم یک مغازه ی نیم متری در کوچه ی نبش فلکه ی صفائیه باز است و از قضای روزگار مغازه ی دخانیات بود. دیگر مطمئن شدیم که پای امداد غیبی در کار است. شاید در ساعت یک و نیم نصفه شب کلا سه تا مغازه تو کل قم باز بود و دوتای اونها به پست ما خورد و کارمون رو راه انداخت. ورق برگشت و به همین سادگی حس و حال یافتیم. رفتیم در خیابان ساحلی و یک جای دنج رو برای علم کردن استوانه ی فرهنگ یافتیم. الحمدلله موفق بودیم ولی هوا رو به سردی گذاشت. دوباره در کمال ناامیدی عبای بابای علی که تو ماشین جامانده بود به دادمان رسید. و در سایه ی اسلام گرم شدیم. ضبط خوب ماشین علی هم روشن بود و سیاوش قمیشی مشغول. کمبود گرما را هم با بعضی حرکات موزون جبران کردیم. اوج امدادها هم در یافتن یک سنجاق متبلور شد که دیگر شاهکار بود و بماند. بسیار فاز داد و کلا شب جالبی شد. بعدش هم تو ماشین به عیش و عشرت ادامه دادیم و الکی خوش شدیم. به همین راحتی روح مان جلا گرفت و وقت خوش گشت. مدتها بود چنین آرامشی نیافته بودم. خدایا متشکریم.

تتمه:

1- در این یک ماه گذشته مقداری پست خوب در ذهن داشتم که سوخت ولی گذرا به چندتای آنها اشاره میکنم.

2- یک پستی را میخواستم در رثای هجرت استاد بی بدیل ادبیات فارسی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی به آمریکا بنویسم. خیلی ها فکر میکنند ادبیات حکایت گل و بلبل است و کاربردی از این دست دارد. اما ادبیات زبان و بیان فرهنگ است و متاسفانه ادبیات حکومتی ما میرود که لطمات جبران ناپذیری به فرهنگ ما بزند کما اینکه خورده است. این داستان درازی است و مجال پرداخت نیست و من فقط در اینجا غزلی از استاد ارجمندم دکتر علی رضا فولادی که پیش از این برای استاد سروده بود اشاره میکنم که لطف کردند و به دستم رساندند:

باغ معنا (به استاد دكتر محمدرضا شفيعي كدكني و همه‌ي خوبي‌هايش)

مگر شراب طهوري كه بي‌رسوبي تو/ خودت ببين چه زلالي ببين چه خوبي تو/ تو مثل پنجره‌يي رو به «آبي‌ بي ابر»/ براي قصه‌ي پرواز، چارچوبي تو/ تو نور موجي... درياي آفتاب تويي/ تو موج نوري... شرقي‌ترين جنوبي تو/ تو سرو كاشمري تا هميشه سرسبزي/ پناه قمري و سنجاب و داركوبي تو/ تو صبحي و تو صدايي تو باغ معنايي/ طلوع خاطره‌هايي كه بي‌غروبي تو! 

3- کتاب فارسی اول دبیرستان را دیدم و شعر وطن عارف قزوینی را که پیش از این حفظ بودم در آن یافتم. چقدر در این اوضاع و احوال مناسب به نظر می آید. ناله ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است/ مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است/ و میگه و میگه تا اونجا که میگه: آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم/ ملت امروز یقین کرد که اهرمن است. و این داستان تکراری تاریخ چقدر زنگ وحشت مینوازد. این موضوع هم دستمایه ی پستی ناکام بود که گذشت.

4- در باب حس و حال اول مهر هم بنای نوشتن داشتم که نشد. اما از داستان آقای سنگی نمیتوانم بگذرم. یکی از معلم های کلاس سوم دبستان شهید مفتح. روز اول مهر دانش آموزان هر کلاس به صف میشدند و 3-4 معلم آن رده با لیستی آنها را میخواندند تا اعضای هر کلاس مشخص شود. این آقای سنگی که اسم بامسمایی داشت بسیار خشن و وحشی بود. شلنگ و ابزار و شیوه های تنبیهش دستمایه ی داستانها و افسانه های مدرسه بود. ترس و لرز خود و دیگر بچه ها را زمانی که او لیستش را میخواند به یاد دارم. ترس از این که در کلاس او بیفتی. این ترس ادغام شده بود با شوق اینکه با دوستان سابق در یک کلاس بیفتی. و یادم هست نام هرکسی که از زبان آقای سنگی ادا میشد چه ترحمی را در دل دیگران برمی انگیخت. از قضا نام حامد مبینی پور(داداش بزرگ قنبیت خودمان) هم که دوست آن دورانم بود از زبان او خارج شد. و من خوش شانس بودم که نه تنها در کلاس او نیفتادم که در کلاس بهترین معلم کل دوران تحصیلم آقای ضائفی افتادم که هنوز صمیمانه دوستش دارم و اتفاقا پارسال دیدمش و چقدر خوشحال شدم. بگذریم که به واقع حوصله ی دلتنگی های مربوطه را ندارم.

5- پستی هم میتوانستم درباره ی رفتن به پارک 72تن بنویسم که با دوستان رفتیم و بد نبود. رنجر و کشتی یو و چند دستگاهی که به قول کازم آدم را به چیز خوردن می اندازد و البته جالبیش این است که دوست داری تکرار کنی! و این هم بماند.

6- و البته چند پست سیاسی هم این میانه سوخت. سوژه هایی که به مدد محمود و دوستان همیشه پیدا خواهند شد.

7- از این که انقدر طولانی شد شخصا عذرخواهی میکنم. بر این امیدم که حس و حال داشته باشم و وبلاگ نویس منظم تری باشم.

8- از علی هوشنگی مجددا تشکر میکنم که از آن دست دوستانی است که با صداقتش خیلی از وقتها به داد آدم میرسد.

۹- حاشیه ی پررنگتر از متن اینه، تتمه ها بیشتر از اصل مطلب شده. ببخشید که جفنگ بود.

۱۰- اینم ده!

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 6:5  توسط سید علی مجد  | 

به دنبال دل و دماغ

مدت دو هفته ست که میخوام آپ کنم ولی حسش نیست. بسیار بی حوصله شدم. لااقل ۵تا پست کامل تو ذهنم اومد و ننوشتم. گفتم این رو بنویسم تا طلسمش بشکنه و به زودی آپ کنم.

ببخشید علاف شدید. من شخصا عذرخواهی میکنم.

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت 22:10  توسط سید علی مجد  | 

دریاب دمی که باطرب میگذرد

تقدیم به عباس ملک محمدی که زحمت زیادی کشید تا خوش باشیم و تشکر از جعفر و خانواده ی نصیری و امجدیها!

۱

رفتیم سفر. وسط ماه رمضون. بسیار فاز داد. چون نه شوق رمضان داشتم و نه حوصله ی خودم را. سه روزی از همه جا بریدیم و به ماسوله رفتیم. خوب بود.

۲

ای ول به اون آدمی که اولین بار به ذهنش رسید لازم نیست خانه اش حیاط مستقل داشته باشد و میتواند از پشت بام همسایه ی پائینی برای اینکار استفاده کرد. و دم اون همسایه پائینی گرم که اجازه داد این اتفاق بیفتد تا به مرور یک منطقه مسکونی منحصر به فرد رقم بخورد. ماسوله و بافت سنتی اش بسیار جالب توجه است.

۳

یک سر به دریا رفتیم و تنی به آب زدیم. این دریای ژرف و پرابهت آرامش غریبی به آدم میدهد.

۴

این باد منجیل را چقدر دوست داشتم. ای کاش میتوانستیم بیشتر از یک توقف ساده آنجا بمانیم. باد را بینهایت دوست دارم. وقتی که دارد آدم را با خودش میبرد جلو احساس میکنی یک نیروی بی انتهاست. دوست داری در آن غرق شوی!

۵

من معتقدم در یک مسافرت گر چه مقصد و مسیر و وسیله و محل اسکان و هوا و خیلی چیزها مهمند ولی باهم دیگه هم؛ ارزششان نیمی از اهمیت همسفر نیست. یکی از دلایل خوب بودن این سفر خوبی همراهان بود. همه تا حد خوبی پایه بودند. که البته این خوبی اتفاقی نبود و حاصل گزینش ویژه ی دوستان بود.

۶

آدم اگر از خودش غافل شود عقب میماند. باید دائما تلاش کنی تا عقب نمانی. یادم نمی آید در هیچ سفری چنین بی خاصیت بوده باشم. دقیقا نمیدانم دلیلش چی است. بی حوصلگی این روزها میتواند دلیلش باشد و یا یک سری اشکالات شخصی که سعی میکنم تا حد زیادی رفعش کنم. معمولا همسفر بهتری هستم. از دوستان عذرخواهی میکنم، مخصوصا از عباس!

۷

دریا اولین عشق مرا بردی، دریا دومین عشق مرا بردی، دریا سومین عشق مرا بردی، گر چه اکثرا تا بیست بیشتر نمیبردی اما یکبار تا ۵۷مین عشق مرا بردی! این ترانه ی نوستالوژی مان هم با شوخی های مخصوص این سفرها به باد رفت.

۸

همیشه وقتی این سفرها انجام میشود فکر میکنی دوباره برایت تکرار میشود تا بینهایت. اما وقتی تکرار نمیشود میفهمی که تکرار نمیشود تا بینهایت. این رسم دنیاست.

تتمه:

۱- به جهت ملاحظاتی بنا نداشتم درباره ی این سفر بنویسم اما برای دلایلی دیگر نوشتم. هر چه باد باد!

۲- از روح و روان تمام کسانی که در این حوادث اخیر آزرده شدند و جان باختند پوزش میطلبم که میتوانیم چنین خوشحالی کنیم!

۳- نشد آنچه که باید بشود. ولش کن!

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 15:1  توسط سید علی مجد  | 

رمضان نحس!

تقدیم به تمام دوستان قدیمی ام که در آن روزهای سخت همراهی ام کردند.

درد میکشید. تمام تنش درد میکرد. تمام استخوانهایش. نوبتی ماساژش میدادیم. صدایم کرد میخواست تلاش کند خیلی به مان سخت نگذرد. یادم داد که چه جوری حلوا درست کنم. میخواست لااقل سفره خشک و خالی نشود. سفره ی افطارمان. سعی میکردم زود بفهمم و خیلی سوال نکنم تا کمتر انرژی اش برای توضیح دادن هدر برود. هیچ چیزی نمیخواستیم. به خدا نمیخواستیم. حلوا میخواستیم چه کار؟ اما چون خواسته بود بلند شدم و درست کردم. گند زدم. یک چیز مزخرفی درست کرده بودم که نامشخص بود. خواهرم قرار بود بیاید و غذا درست کرده بود. میخواستیم دور و برش شلوغ باشد. آمدند و دسته گل من بهانه ای بود که به من تیکه بیندازند تا بخندیم. من هم میخندیدم. مدتها بود حوصله و توان شوخی کردن نداشتم چون پایه ی اصلی خنده هایم مادرم بود و او دیگر توان آن خنده های معروفش را نداشت، حوصله اش را هم نداشت؛ چه روزهای نحسی بود. آن روز گذشت. فردا دیگر خودمان بودیم. مادر با مشقتی وصف ناشدنی به آشپزخانه رفت. برای اولین و آخرین بار در رمضان 85. میخواست لااقل همان حلوای گندزده شده ی من را که کسی نخورده بود را اصلاح کند. مثل تمام زنان هم نسلش که از کمترین چیزها استفاده میکردند. همان حلوا را تبدیل به کاچی کرد. البته با نظارت بیشتر و کمک من. نمیتوانست بایستد. این شد آخرین دستپخت مادرم. سر سفره شوخی کردیم که کاچی بعض هیچی است و به راستی که بود. همین قضیه شد یک امید واهی برای پدر امیدوار ما و به عالم و آدم خبر داد که مادر بهتر است و امروز آشپزی هم کرده است. نمیدانستیم که بهتر نبوده و آنچه در توان داشته را برای دلخوشی مان ارزانی کرده است. فداکاری آخر. شاید دهم رمضان بود.

2

بیماری سرعت گرفته بود. شب 19 به هر سختی که بود دعای جوشن کبیر را تا نیمه رسانده بود که دیگر نتوانست ادامه دهد. سرطان کار خودش را کرده بود. بعضی اوقات نیمه بیهوش میشد. و 4 شب بعد دیدم در همین حالت دعایی را دارد از حفظ میخواند. و ما چه رمضان نحسی را میگذراندیم.

3

نمیدانم بیست و چندم رمضان بود. چندروزی بیشتر نمانده بود. نوبتی با برادرم شیفت میدادیم و کنار مادر بودیم. شب نحسی بود. مادر تا صبح نخوابید. درد میکشید. ماساژ میدادیم. ماساژ برادرم را ترجیح میداد و بیشتر آرام میکردش. من اصولا شبها بیدار بودم و نوبت من بود. بدی حال مامان باعث شده بود برادرم هم نخوابد. حالشان خیلی بد بود. یک بار نصفه شب برادر بزرگ را از خانه اش کشاندیم و بعد برگشت. خواهرم که خانه اش نزدیک است هی در رفت و آمد بود. شب نحسی بود. برادرم تازه خوابیده بود. مادر تشنج کرد. من و پدر بیچاره ام بالای سرش بودیم. شرایط وحشتناکی بود. نمیدانستیم این دیگر چه مشکلی است. سابقه نداشت. مردم و زنده شدم. بدترین چیز این بود که مادرت انگار در دستانت دارد میسپارد جان و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی. چه لحظات مرگباری گذشت. همینطور هر چیزی شنیده بودم را انجام میدادم. آرزو میکردم لااقل یک دوره ی امداد را گذرانده بودم تا میتوانستم یک کاری بکنم. تشنج تمام شد و شرایط عادی شد. زنگ زدیم آمبولانس و نیامد. هر چقدر ما هول کرده بودیم آنها خیال شان نبود. تا بیماری را توضیح میدادیم بیخیال میشدند و انگار معتقد بودند این که رفتنی است و خودتان را اذیت نکنید. نیامدند. ما هم فکر کردیم تمام شد و شرایط عادی شده. برادرم هم بیدار شده بود که تشنج دوم اتفاق افتاد. و همان حالات تکرار شد و باز تمام شد و اینبار اورژانس را مجاب کردیم که بیاید و آمد و برادر بزرگم هم آمد و مادر را به بیمارستان بردیم. بیمارستان ولیعصر. و همان لحظات؛ لحظات آخری بود که مادرم از خانه مان رفت که رفت و چراغ خانه مان خاموش شد.

4

مادرم سه هفته بعد در همان بیمارستان دارفانی را وداع گفت و جسم بی جانش را بعد از غسل به مقابل خانه آوردیم تا روح مان با جسمش وداع کند. از تلخی اتفاق من هم همراه آمبولانسی بودم که جان مادر را برد و هم همراه آن ماشینی که جسمش را برگرداند.

5

سومین رمضان بی مادر آغاز شده است. از اتفاق روزگار شرایطی در دو رمضان گذشته اتفاق افتاد از جمله بنایی خانه ی خواهرم که باعث شده بود مدتی به خانه ی ما بیایند و ما بتوانیم این شرایط را تحمل کنیم. اما امسال به جهت مسافرت آنان و سربازی رفتن برادرم دیگر حسابی سوت و کور شده ایم. یکی از یکی بی حوصله تر. و چقدر خانه ی بی چراغ بد است. انقدری که حوصله ی هیچی نداری، حتی رمضان را!

تتمه:

1- در ایام بعد از فوت مادرم هر شرایطی که قبلا سابقه داشته و برای بار اول بدون مادر تجربه میکردیم سخت بود. نوروز اول، مسافرت اول، برگذاری برنامه ها و مهمانی ها برای بار اول که اکثرا در سال اول اتفاق افتاد و الان به ندرت چیزی چنین میکند. امشب که تلاش پدرم را برای تهیه ی سحری دیدم یادم افتاد این اولین سحری است که به این شرایط میخوریم. مثل همان روزهای پایانی آن ماه رمضان نحس!

2- این ترانه ای که احمد محبی خوانده در این حس و حالها دیوانه ام میکند هر چند که شاید به نیت دیگری خوانده ولی من جور دیگری باهاش ارتباط میگیرم: دوباره دل هوای با تو بودن کرده/ نگو این دل دوری عشقتو باور کرده/ دل من خسته از این دست به دعاها بردن/ همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن/ حالا من یه آرزو دارم تو سینه/ که دوباره چشم من تو را ببینه!

3- در یک جایی از اشک نوشته های اون روزها نوشته بودم: مادرم/ جاودانه خواهی ماند/ حتی اگر/ تن لش ثانیه شمار/ برای فراموشی ات لحظه شماری کند.

4- ببخشید این مسائل شخصی را نوشتم. میخواستم یادگاری بماند برایم.

5- عاقبت مان به خیر!

 

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 1:34  توسط سید علی مجد  |