تبليغاتX
عابرپیاده

عابرپیاده

یادداشتهای یک عابر پیاده که تاکسی هم سوار میشود

چه کسی را رنگ می‌کنند؟

تقدیم به آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند باشد که ایشالا گوشه ی چشمی به ما کنند.

زمزمه ی سفر رسمی رهبر و ولی فقیه جمهوری اسلامی ایران به قم بعد از حدود 15 سال از حدود دو ماه پیش در محافل مختلف شهر زبان به زبان چرخیده بود. شایعه از آنجا شروع شد که ناقلان موثق از جلسات خصوصی رهبری در دیدار با بعضی از مراجع تقلید نیمه حکومتی مثل آیت الله جوادی آملی و غیرحکومتی مثل آیت الله شبیری زنجانی خبرهایی دادند و گفتند این سفر به این جهت است که در مهرماه آقایان مراجع در سفر رسمی رهبری به قم تلافی کنند. حال موعد موعود رسیده است و شهر رنگ و بوی متفاوتی به خود گرفته است. تغییرات در نحوه ی جدول کشی خیابان ها و داربست بستن ها و گشت ها و ایست بازرسی ها در جای جای شهر نشان میدهد قرار است اتفاق مهمی بیفتد. اما مساله ی اساسی اساسا آنجاست که این سفر به چه منظور انجام میشود و مدبرین امور به چه امیدی طرحی چنین پرخرج را ساماندهی کرده اند؟

شاید دلیل اول بازسازی جایگاه ولایت فقیه در بین آحاد جامعه است که در 16 ماه گذشته متزلزل شده است. جایگاهی که به غیر از جمعی مجذوبین در ولایت که البته در قم هم کم نیستند در بین اقشار متوسط و فرهیخته ی جامعه اکثر خدشه دار شده است و پر واضح است که برای ادامه ی حکومت جمهوری اسلامی این جایگاه اصلاح شود حال فارغ از اینکه چه کسی بر این جایگاه باشد. اما باید دید که آیا این نمایش قدرتی که شروع شده است تاثیری دارد یا نه؟ وقتی تمهیدات اندیشیده شده به کار و کاسبی مردم لطمه میزند-مثلا کاسبان خیابان صفائیه که قرار است روزی 50 هزارتومان بهشان بدهند و مغازه شان را پلمپ کنند.- یا مسیر حرکتی مردم را مختل میکند-مثلا تغییرات خیابان باجک و ارم و پل آهنچی-. یا وقتی که آزادی مردم نقض میشود و افراد در شرایط مختلف مجبور به انجام عملی بر خلاف میل شان میشوند مثل اجبار به نصب عکس رهبری بر شیشه ی مغازه ها توسط اصناف و حضور اجباری کارمندان در یکسری برنامه ها- چه انتظاری باید داشت؟ البته آنان که مجذوب در ولایتند مشکلی با این قضیه ندارند و این مصائب را مصداق هرچه از دوست رسد نیکوست میپندارند و سرخوش تر هم میشوند اما بحث سر دیگرانی است که احیانا قرار است در طی این برنامه ارادت از دست رفته شان را به رهبری بازیابند. آیا با این تفاسیر ارادتی خواهند یافت، آیا از اینکه گاه و بیگاه ماشین و خانواده اش باید در ترافیک حاصل از ایست بازرسی های بی حاصل معطل شود لذت میبرد؟ آیا اینکه درست در این گیر و دار برنامه ی شل کن سفت کنی موتورگیری با شدت زیاد انجام میشود برای ایجاد علاقه در ملت است نسبت به نظام و رهبرش؟

از این نمط زیاد میتوان گفت و اجمالا اینکه میتوان اینگونه برداشت کرد که این سفر به این نیت نبوده یا دوستان نادان با کج فهمی های خود و رفتار غلط شان برنامه را از هدف غایی اش دور کرده اند!

اما دلیل دیگر برای این سفر میتواند شخصیت حقیقی رهبری به عنوان یک مرجع تقلید باشد که به هر روی بر سر آنست که رابطه ی حوزه ی قم با نظام را که در چند وقت اخیر متزلزل تر از قبل شده است را سر و سامان دهد. خیلی از مردم و خواص منتظر واکنش مراجع تقلید به این سفر و دید و بازدیدهای مرسوم در اینگونه سفرها هستند که به چه صورت رقم خواهد خورد. البته واکنش مراجع حکومتی مثل حضرات آیات مکارم شیرازی و نوری همدانی و صافی گلپایگانی قابل پیش بینی است اما واکنش دیگران به این سفر بسیار تعیین کننده است. در روز گذشته شایعه ی شدیدی در شهر دهان به دهان گشت که آیت الله وحید خراسانی عزم سفر به مشهد داشته که ممانعت شده است. البته گویا اینکه داماد و نماینده ی آیت الله سیستانی در قم به مشهد رفته است. به هر حال بعید است ماموران حکومت بدون هماهنگی این سفر را ترتیب داده باشند و احتمالا به طرق مختلف جمع مد نظر را تشکیل میدهند و بازدهی رسانه ای اش را خواهند داشت اما اگر هر اتفاقی غیر از این بیفتد آنگاه باید منتظر خلع از مرجعیت جدیدی در نظام جمهوری اسلامی باشیم، تصور کنید این شخص آیت الله وحید باشد ببینید چه جنجاالی بین مجذوبین ولایت و متدینین سنتی خواهد بود.

آن وقت میشود گفت که این سفر با این شرایط چقدر ریسک بالایی داشته و البته میتوان تصور کرد این موضوع هم دلیل اصلی این سفر نبوده است.

آیا دلیل اصلی این سفر تنها یک نمایش قدرت است؟ آیا مهم نیست که اعتقاد مردم بازسازی شود؟ آیا تائید حوزه ی قم به کار نظام نمی آید؟ به نظر میرسد تصور سران نظام بر این است که کشتی نظام در حال حرکت است و هر کس که میخواهد جا نماند باید سوار شود و این کشتی برای کسی و به خاطر کسی نمی ایستد و تغییر مسیر نمیدهد خواه رعیت باشد یا مرجع!

و ای کاش اشتباه بکنم که فکر میکنم که چنین فکر میکنند که اگر چنین باشد باید فاتحه ی نظام مردمی جمهوری اسلامی را خواند و باید به دیکتاتوری اسلامی سلام کرد که این تفکر چیزی جز نابودی هم در پی نخواهد داشت این گواهی تاریخ است و ای کاش تاریخ سازان سی سال قبل ما خودشان لااقل از تجربه ی خود عبرت بگیرند که به قول دکتر شفیعی کدکنی: پیش از شما/ به سان شما/ بیشمارها/ با تار عنکبوت نوشتند روی باد/ این دولت خجسته ی جاوید زنده باد.

تتمه:

1- بنا نداشتم اینجوری بنویسم اما پس از بیخوابی شبانه اینجوری شد، گذاشتم بشه!

2- این مطلب صرفا برای این نوشته شده است که در آرشیوهای وبلاگ اثری از مهر 89 باشد. دی:

3- ده روز سفر کاری تفریحی به تبریز را پشت سر گذاشتم ولی الان حوصله ی پرداختنش را ندارم، تبریز شهر مهربانی ها و سوژه ها بود.

4- از دوستان وبلاگ نویس عذرخواهی میکنم مدتی است اگر هم به وبلاگستان بیایم حس کامنت گذاری ندارم، به بزرگواری خودشان ببخشند.

5- از صمیم قلب آرزو میکنم این سفر بدون مشکلی انجام شود و تمام شود.

6- از برکت سفر قبل رهبری به قم پیشوند استان به نام مان اضافه شد، به نظر شما برکت اصلی این سفر چه خواهد بود؟

7- تیتر روزنامه های چهارشنبه صبح کشوری چه خواهد بود؟ تمام قم آمده بودند/ یا قم ایستاده اشک شوق ریخت/ یا هر چیزی که باشد زین قبیل!

8- وایستا دنیا، وایستا دنیا، من میخوام پیاده شم!

+ نوشته شده در  89/07/25ساعت 17:32  توسط سید علی مجد  | 

ابر برفی

ادای احترام به جوانان فعال در انجمن نسیم اندیشه که هفتمین همایش دانشجویان قمی سراسر کشور را اول مهر با عنوان دانشگاه مبدا تحول برگذار میکنند!

تابستان تمام شد و گرما تمام نشده است. پاییز دلتنگی در آغاز راه است و در انتظار خبری از ابر برفی هستم.

تتمه:

1- این پست صرفا برای اینکه در آرشیو مطالب وبلاگ نشانه ای از شهریور 1389 باشد نگاشته شده است و هیچ ارزش ظاهری دیگری ندارد!

2- مدتی است اگر بتوانم از کمند فیلترینگ عبور کنم در فضای فیس بوک گذران وقت میکنم و حضورم در وبلاگستان کم و کمتر شده است. دوستان میبخشندم ایشالا!

3- شاید که آینده!

+ نوشته شده در  89/06/31ساعت 2:24  توسط سید علی مجد  | 

نشانه

ملت ماه رمضون قرآن ختم میکنن یا بهتر بگم بچه که بودم این کار رو میکردم گرچه خیلی وقتها نا تموم میموند ولی چندباری هم تموم شد. پدرم همیشه میگفت نذر کن ثوابش برسه به پدربزرگ و مادربزرگم. اما امسال ماه رمضون نشستم و نیت کردم لاست رو ختم کنم. مدتها گذاشته بودمش تا تموم بشه و الکی اضطرابش رو نگیرم که قسمت بعد کی میاد و مدتی هم کشید تا یه وقت خالی پیدا کنم که توش نمیشه خیلی کار دیگه کرد و یه هفته ست درگیرشم. جدا فکر کردم برای فرار از ابهامات ذهنی رمضان لاست فکر خوبیه! اما پدرم زنگ زد و گفت چند جزء قرآن برای مامان خوندی؟ همیشه برای اینکه روند قرآن خوندن مون رو چک کنه این سوال رو میکرد. بچه که بودم اکثرا بیشتر میگفتم به این امید که به اون عددی که گفتم برسونم خودم رو. اما اینبار حرف نزدم، سکوت کردم. گفت اون الان دستش از همه جا کوتاهه و هیچ کاری برای خودش نمیتونه بکنه و امیدش به شماست، شما ها هم کم لطفی میکنید! غیر از آهی از ته دل کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. گوشی رو گذاشتم و از ته دل فریاد کشیدم. یک نشانه میخوام، این سنگرهای آخر هم دارند فرو میریزند!

تتمه:

اولش که نیت کردم یه پست بذارم انگیزه ی اصلیم این بود که یه کاری کنم این چند دقیقه ی لعنتی تا افطار بگذره ولی بعد که شروع شد خیلی جدی تر از اونی شد که میخواستم و چند دقیقه است که افطار شده و میرم که تمومش کنم!

+ نوشته شده در  89/05/29ساعت 20:19  توسط سید علی مجد  | 

عجب!!!


تتمه:

داشتم به این فکر میکردم ما چقدر شانس آوردیم در زمان ورود اینترنت به کشور دولت محمود سر کار نبود، وگرنه زمینه ی تبدیل ایران به یک کره ی شمالی بزرگ راحتتر فراهم میشد.

متمم:

1- اللهم اشغل الظالمین بالظالمین!

2- برای سلامتی عزیز دل مون برادر ارجمند اینترنت علیه الرحمه و علی الخصوص همراه همیشگی مون بلاگفا، دوم صلوات رو بلندتر ختم کن!

+ نوشته شده در  89/05/02ساعت 7:13  توسط سید علی مجد  | 

روزگار بعد از فوتبال

تقدیم به همه ی شما تا با من همگام شوید برای فرستادن لعنت به وجود محمد علی آبادی و مدیران زیر و بالادستی اش که چنین حسرتی برای مان آفریدند!

گرمای کلافه کننده ی روزهای تابستان امسال یک دلخوشی مهم داشت و اون هم دیدن جام جهانی  در شبهای زیر کولر بود. دلخوشی ای که امشب پایان گرفت. الان دارم فکر میکنم قبلا که جام جهانی نبود چکار میکردم تا دوباره به زندگی برگردم.

تتمه:

1- پایان خوبی داشت جام جهانی، قهرمانی اسپانیا. از روز اولی که بازیها را دیدم با وجود شکست اسپانیا و آلمان در بازی های گروهی پیش بینی میکردم برنده ی بازی اسپانیا و آلمان در نیمه نهایی قهرمان میشود و شد. نکته ی دیگر پیش بینی هایم این بود که بعد از پایان مرحله ی گروهی تمام پیش بینی هایم درست بود به جز اینکه فکر میکردم ژاپن پاراگوئه را میبرد و آمریکا غنا را. خوب که فکر میکنم برای خودم یک پا اختاپوس بودم اما کسی کشفم نکرده!

2- این نسل طلایی اسپانیا لیاقت قهرمانی داشت و حیف بود که بی جام بمانند. نسلی بدون ستاره ی کهکشانی، با ستاره های زمینی. این جام جهانی ثابت کرد فوتبال بازی مربیان است نه بازی ستاره ها، این چیزی بود که یواخیم لو و مارادونا آن را ثابت کردند.

3- چقدر فوتبال میتواند بی رحم باشد. دراماتیک ترین لحظه ی جام قطعا گل نشدن پنالتی آساموا جیانگ غنایی در دقیقه ی 120 بازی با اروگوئه بود. مردی که میتوانست الان محبوب ترین آدم قاره ی سیاه باشد و نماد یک آدم موفق محسوب شود با لحظه ی کوتاهی الان اگر منفور هم نباشد مورد ترحم است. کسی که میتوانست تاریخ را به گونه ای دیگر بنویسد ولی انقدر بزرگ نبود که چنین کند.

4- چند وقتی است پستهایم دارند میسوزند و حس و حالش نیست. شاید دوباره به زندگی برگشتیم، خدا را چه دیدید.

5- دوست خوبم هادی مجیدی در پی داستانی دنباله دار به عشقش رسید. داستانش شبیه داستانهای عاشقانه ی ادبیات بود. از اون دست عشقهای دوطرفه ای که وقایع روزگار ناکام میگذارندشان، اما اینبار داستان عاشقانه ای با فرجام نیک اتفاق افتاد. عمیقا معتقدم هادی مزد خوب بودنش را گرفت و امیدوارم تا سالیان دراز در کنار دوشیزه لیلا یزدی شادکام و خوشحال باشد. آرزو میکنم ایندو دوست بتوانند در کنار خوشی خودشان عشق پاک و عاشقان پاکباز را سربلند کنند و نمونه ای مثبت باشند برای همه ی عاشقان تا راهشان هموار شود. صمیمانه به حال هادی و همه ی عاشقانی این دست غبطه میخورم. بنا داشتم فصلی کامل درباره ی حال و هوای عشق و این چیزها بنویسم که نشد و تنها به تتمه ای بسنده شد.

6- از نحسی روزگار دوچرخه ی قفل شده ام را از کنار خیابان دزدیدند. نه که قیمتش مهم باشد ضد حالش بد است و کارت لنگ میشود.

7- از نحسی روزگار میروی یک جای خوش آب و هوا تا چند روزی از شهر و گرما و سروصدایش به دور باشی اما سرو صدا به دنبالت می آید. 5روزی را رفته بودیم به روستای شهرستانک (در جاده ی چالوس قبل از تونل کندوان) و مهمان بودیم اما مراسم بزرگداشت شهدا گرفته بودند و سخنرانشان علی لاریجانی بود و الکی برخلاف هر سال کلی دنگ و فنگ کشیدیم. اما اسیدی خوش گذشت.

8- اینا رو نوشتم که طلسم ننوشتنم بشکنه، فقط همین.

متمم:

دکتر علی رضا فولادی در وبلاگش از قول دوستش خبر داده دکتر شفیعی کدکنی به ایران بازگشته است. این خبر برای اهالی ادبیات و فرهنگ بسیار مسرت بخش است.

+ نوشته شده در  89/04/21ساعت 3:58  توسط سید علی مجد  | 

مونولوگ با رهبری(2)

ادای احترام به گرگ باران دیده ی سیاست اکبر هاشمی رفسنجانی که یک تنه مقابل جماعتی تندرو ایستاده است.

حضرت آیت الله از آنجایی که مجال حضور نداریم و بغضهای در گلو رسوب شده مان آزارمان میدهد راهی جز نوشتن برای دل خودمان نداریم و البته بر این امید میمانیم از سحاب رحمت خیری برسد و حرفهای مان برسد به نظرتان. این فرض محال را هم لحاظ میکنم که نامه ی سال گذشته ام که در همین ایام نوشته بودم به رویت تان رسیده است و احتیاج به تکرار نیست. لازم است ابراز کنم که امروز هیچ دغدغه ای از تشویشهای آن روز کاسته نشده و آن حرفها به قوت خود باقیست، با این تفاوت آشکار که در آن روز دلگرمی و ارادتم بیشتر بود بر این جایگاه و مقام، و امروز به واسطه ی آنچه در این یکسال گذشت و نیافتن جوابی بر همان دغدغه ها باید بگردم تا دلیل قانع کننده تری بیابم که مرید مرادی باشم. زیرا نمیتوانم برای تان مریدی باشم که چشم و گوش بسته سر به اطاعت دارد و دائما وظیفه ی خود میدانم که شرایط را رصد کنم و ببینم از آن رو که انسان جایزالخطاست و معصوم نیست آیا در انتخاب مراد اشتباه نکرده ام؟ و این مساله باعث شده است که دائما در ذهنم سوالاتی ایجاد شود و متاسفانه کسی نیست که جوابی بدهد که قانعم کند.

نکته ی قابل تامل در این میان این است که اعتبار جایگاه ولایت فقیه و مقام شما که از زمان امام به ارث رسیده بود کمرنگتر شده و با توجه به اینکه در گوشه و کنار آدمهای بیشتری را می بینی که مشغول نقد شما و حکومت هستند به نوبه ی خودم احساس میکنم لازم است یک اقدام عاجل و مفیدی صورت بگیرد که شان و احترام جایگاه اصلاح شود. چون اگر قرار است این حکومت به امام زمان(عج) تحویل داده شود برای بقایش باید تدابیر مهمی اندیشید. ناگفته پیداست که تدبیری که کمک میکند مخلصین و ارادتمندان دین و پایبندان ولایت با دلی گرم و استوار حامی حکومت باشند با سر نیزه و ضرب چماق نسبتی ندارد، و لازم است عقلای قوم محل مشاوره باشند نه تندروهایی که جز پیش پای شان را نمیبینند. البته تصورم بر این است که اساسا این تندروها در اطراف شما نیستند و کارهای شان را هم با شما هماهنگ نمیکنند و شما به نوبه ی خود از آنان گله مندید. من نمیتوانم تصور کنم شخصی مثل شما که در مقام ولایت مطلقه ی فقیه نشسته که به تعبیر خودتان بار مسئولیتش به اندازه ی چندمرجعیت است اجازه بدهد به خانه ی یک شهروند تجاوز شود، حتی اگر آن شهروند مرجع تقلید نباشد یا مرجع تقلید خلع شده باشد، یا اصلا مرتد باشد. طبیعتا اگر شما دستور برخورد با چنین مرتدی را هم صادر کنید آن را طبق ضوابط عملیاتی میکنید نه توسط عده ای آشوبگر که بریزند و بپاشند و ببرند. بر این باورم که آنچه بر آقای صانعی گذشت بدون اطلاع شما بوده است همانگونه که تسخیر لانه ی جاسوسی بدون اطلاع امام اتفاق افتاد. اما تبیعتا انتظار میرود شما هم موضع خود را صریحا روشن بفرمائید تا مردم جامعه از این سردرگمی دربیایند که این اعمال پسندیده است یا نه؟ اگر پسندیده است که بفرمائید از این پس هر جایی را که منافقی در آن ساکن است و نفاقش برای مان ثابت شد اقدام کنیم و پائین بیاوریمش، و اگر هم که پسندیده نیست یکبار برای همیشه بدون تسامح و تساهل جلوی اینان را بگیرید که اقتدارتان را زیر سوال برده اند. مشکل اینجاست که با توجه به اینکه نمیتوانم تصور کنم شما موافق چنین اعمالی باشید و از آنجایی که بر این باورم که خود نیاز به روشنگری جامعه را میدانید و به جهت سکوت تان این تصور برایم ایجاد شده است که مبادا گرفتار دایه های مهربانتر از مادری شده اید که نمیتوانید رام شان کنید. وگرنه من نفهمیدم که چطور شد زمانی که در حرم امام گروهی فریاد مرگ بر منافق سر دادند شما نوه ی امام را بوسیدید؟ آیا فریاد مردم را نمیشنیدید یا از آن بوسه به دنبال القای پیامی بودید؟ چرا این پیام را روشن نکردید؟ چرا تذکر جدی تر ندادید؟ شاید فکر کردید یک بوسه کافی است و العاقل یکفیه بالاشاره! لابد ماجرای دفتر جناب صانعی باید این پیام روشن را رسانده باشد که یا این مثل غلط است یا عاقل مورد نظر مثل پیدا نشده است. البته بماند که چنین حرکات به ظاهر سر خود از این تندروها پیش از این هم بوده و آنها را هم به دیده ی اغماض مینگریم.

حضرت آقای رهبر

من هیچ جای ماجرا نیستم ولی جوابم را میخواهم، یک لطف بزرگی در حق من و خیلی از هم نسلانم بکنید و جواب این سوالات را بدهید و نگذارید خودمان و جواب مان حواله به تاریخ شویم. عنایت بفرمائید که تاریخ از جسارتمندان به نیکی یاد میکند و خواهشا به احترام تاریخ هم که شده ما را روشن بفرمائید. یکبار برای همیشه و برای ثبت در تاریخ صریح و روشن تکلیف را یکسره کنید که نام و اعتبار خودتان که سهل است نام و اعتبار جمهوری اسلامی و خود اسلام در خطر است.

جناب ولی

شاید عده ای بر این باور باشند که چنین سخن گفتنی از یک جوان یک لا قبا نشناختن حدود خویش است ولی ایمان دارم که شما از این طرز بیان ناراحت نمیشوید که اگر بنا بود ما برای بیان صحبتهای مان به شما واسطه داشته باشیم که آنگاه از هر حکومت طاغوتی بدتریم، و فکر میکنم مشکل این که ما نمیتوانیم شما را ببینیم از ازدحام مشکلات است نه اصل موضوع. وگرنه چه کسی با چه زبانی باید بیاید و زبان حال مرا به شما منتقل کند؟ چه کسی باید بیاید و بگوید از شما گله دارم چندان که مپرس؟ اگر من گله دارم باید خفه شوم و صورت مساله ها پاک شوند؟ آیا نباید دلسوزان واقعی تان بیایند و دل من را نسبت به شما گرم کنند و ابهاماتم را پاسخ گویند؟ آیا این چیزی به جز خفقان است؟ آیا خفقان در یک حکومت اسلامی پسندیده است؟ چرا این مسائل مان را با صدر اسلام مقایسه نکنیم؟

حضرت آقا

غیر از مسئول بودن تان در دیار باقی که حساب شماست و پروردگارمان حساب تاریخ را جدی بگیرید که در صورت ناکامی شما در عبور از این بحران پنبه ی حکومت اسلامی و حکومت روحانیت را یکسره خواهد زد و باعث خوشنودی خیلی ها خواهد شد. شما نعوذبالله معصوم نیستید و انتظار داریم اگر اشتباهی هم صورت گرفته اصلاح شود تا مبادا همه ی دار و ندار انقلاب فنا شود. ای کاش حلقه ی اطرافیان تان انقدر بسته و خشک نبود و ای کاش اشتباه کنیم که فکر میکنیم این جریان تندرو که به ظاهر سنگ شما را بر سینه میزنند کمر به قتل اسلام و انقلاب و روحانیت بسته اند و ای کاش شما در مقابل خدا و مردم و تاریخ روسفید باشید و روسیاهی به ما دور گود نشسته ها بماند که رویه ی حاضر بر اداره ی کشور را غلط میپنداریم.

والحمدلله رب العالمین

تتمه:

1- واقعا دوست دارم بدانم واکنش رهبری نظام از اینکه جوانکی چنین بگوید بهشان چیست؟ سرنوشت آن دانشجویی که یکبار حضورا چنین کرد را نفهمیدم چی شد و فکر نمیکنم بلایی سرش آمده باشد که اعتقاد به آخرت اعتقادی مهم در اندیشه ی ما مسلمانان است.

2- چقدر دلسردم از بهبود اوضاع و روند حاضر را دقیقا بر راهی میبینم که ما را به قهقرا ببرد!

3- حکما برادران ارجمند وزارت اطلاعات و حفاظت اطلاعات سپاه آدمهایی منطقی هستند و حرف حساب را میفهمند! قربونشون برم!

4- واقعا تحلیل اینکه در راس حکومت چه میگذرد که چنین تصمیماتی از آن خارج میشود سخت است.

5- بعد از مدتها دلسردی سعی کردم با نگاه سابقم به قضایا به مسائل نگاه کنم و از زاویه ی قدیم طرح مساله کنم!

6- مجددا اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران!

7- عاقلان دانند! و عاقلان لطف کنند زحمت جار زدن را به دوش نکشند! تبعا چون این تتمه برای عاقلان است احتیاج به توضیحات بیشتر ندارد!

+ نوشته شده در  89/03/27ساعت 4:3  توسط سید علی مجد  | 

روزهای بی‌امید، شب‌های بی‌آرزو

تقدیم به تمام کسانی که خون‌شان برای آزادی ریخته، هرچند که آزادی هم بهای خون‌شان نیست!

بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر            بار دگر روزگار چون شکر آید

اول

1

تاریکی شب دارد نور زرد خیابانها را مسخره میکند، با زبان بی زبانی میگوید چه فکر کرده اید شماها؟ فکر کرده اید یک گوشه ای را با کلی دردسر روشن کنید چیزی از ابهت من کم میشود؟ من بی نهایتم، بی پایانم، شکست ناپذیرم، حالا اگر ماه ساعتی را بیاید و همدم من باشد باز نمیتواند رنگ من را بگیرد. من شبم، شب! تاریکی دل کویرم را دیده اید؟ انتهای جنگلم را چی؟ اعماق دریایم را چطور؟ من را با این لامپهای بی مصرف و پر مصرف تان مضحکه نکنید، باید با من کنار بیائید، من جزئی از روزگارم!

2

لامپهای زرد خیابان اولین بارقه های روشنایی خورشید را که میبینند به احترامش خاموش میشوند. آفتاب از پشت یک کوه یا از زیر یک دریا یا از بالای درختها می آید و سیاهی شب را از روی شهر میشوید. سینه ستبر میکند و نفس کش میطلبد. فریاد میزند آیا جایی هست که بتواند از نور من در امان باشد؟ آیا کسی هست که بتواند من را نادیده بگیرد؟ من روز را برای تان به ارمغان آورده ام! من نورم، من روشنایی ام، من روزم! هر چقدر هم تلاش کنید نمیتوانید از دست روشنایی بگریزید، من ناگریزم، من جزئی از روزگارم!

3

در حالی که در اینسوی زمین آفتاب حدیث خود را میگوید شب هم در آنسوی زمین به کار خودش مشغول است و انگار نه انگار که آفتاب ساعاتی قبل در اینجا جهانی را به خود مشغول کرده بود. هی به دنبال هم میدوند و هی به هم نمیرسند.

دوم

1

آفتاب و نور امید میدهند و شب و خیال آرزو میپرورانند. با همه ی بدیهایی که شاید داشته باشند منشاء خیرات هستند.

2

در شبی مثل امشب و در ساعاتی مثل همین ساعات، زمانی که زمین با این همه عمر یک دور کمتر به دور خورشید چرخیده بود شبی سیه آغاز شد که هیچ شاعری نمیتواند با اطمینان بگوید پایانش سپید است. بار خدایا این چه شبی بود که در آن آرزوها عقیم شد و هر چه خورشید آمد و رفت نتوانست امید را به شهر برگرداند؟ چه چیزی بهای عمر رفته ی ماست که بی امید و آرزو گذشت؟

3

به قول حافظ ارجمند:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

سوم

1

پل ورسک که شاهکار مهندسان آلمانی بود، در زمان رضاخان در خط آهن گرگان تهران ساخته شد. پلی که تونل هایی را که از دل دو کوه روبه روی هم در آمده بود را به هم پیوند میداد. این پل برای من همیشه تصویر حکومت احمدی نژاد بود. از روز اول دولت نهم بر این امید بودم که از این تونل تاریک در خواهیم آمد و در این ماه های آخر کورسوی نور برآمده از انتهای تونل طلیعه ی آزادی بود، اما همواره نگران بودم که مبادا از این تونل درآمده و ناغافل در تونل دیگری رویم. این اضطراب باعث شد به نوبه ی خودم تلاش کنم و حیف که به جبر روزگار باز وارد تونلی شدیم که این یکی بی پایان مینماید. انتخابات انگار حکم پل ورسک را داشت برای مان و اینبار این پل را رضا خان نساخته است!

2

این روزها همه در حال مقایسه ی دوران با صدر اسلام هستند. بیچاره طلحه و زبیر که عقاب دنیایی شان سنگین تر از عذاب آخرتی شان شده است که همواره مثال میخورند!

ای کاش یک جوانمردی بود و مثال میزد از حاکم شرعی مثل امام علی که هیچ واسطه ای برای دیدنش لازم نبود، ای کاش همین یک قلم مان شبیه صدر اسلام بود. ای کاش میشد رهبری را از نزدیک دید و حرفها را با او زد. ای کاش خفقان نبود. احتمالا خفقان جایگاهی در حکومت اسلامی نباید داشته باشد، یا دارد و ما به کلی از اسلام پیاده ایم!

3

تاریخ کار خودش را دارد میکند و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در یک گوشه ی تاریخیم، حال رعیت باشیم یا حاکم! تاریخ روایت کرده است آدم توانایی مثل شاه اسماعیل صفوی حکومتی را تاسیس کرد که دو قرن دوام آورد و آدم بی جربزه و ناتوانی که یک مشت احمق دور خود جمع کرده بود حکومت را به بیگانگان سپرد: شاه سلطان حسین صفوی! چنین بود تفاوت آغا محمد خان قاجار و احمدشاه! و چنین خواهد بود حکایت ما تا اطلاع ثانوی، البته تا روزی که حاکم داشته باشیم!

تتمه:

فکر کنم خیلی حرف زدم و تتمه ای نمانده است جز آرزوی داشتن آزادی، البته نه چندان نزدیک به مطلق!

متمم:

بازی کره جنوبی رو که دیدم سخت دلتنگ ایران شدم در جام جهانی! جایی که این همه گری گوری هست چرا ما نیستیم ای علی آبادی نکبت؟ لازم به ذکر است این متمم برای رعایت حال دوستانی نوشته شد که حس خواندن پست را ندارند و دنبال سوژه برای کامنت میگردند!


+ نوشته شده در  89/03/23ساعت 4:22  توسط سید علی مجد  | 

آقا و نوه

تقدیم به محسن اسحاقی که ما را برد جنگل تا از این شهر نحس دور باشیم، باشد که خوش خبر باشد!

ملت همیشه در صحنه شعار مرگ بر منافق سر داده بودند و دم خروس هویدا بود و نایب خدا نوه ی مراد را میبوسید و قسم حضرت عباس میخورد!

تتمه:

1- از بس به شعور آدم توهین میشود میمانی که مشکل کجاست؟ آیا ملت را بی شعور میدانند یا نمیتوانند کاری بکنند؟

2- مدتی قبل با دوستی صحبت میکردم درباره ی ادامه ی ماجرا و جریان سبز، میگفت که سید حسن خمینی تنها امید اصلاح طلب هاست. بهش گفتم اگر فکر میکنی تخریب سید حسن سخت است سخت در اشتباهی. این گروه هر کار دلشان بخواهد میکنند، چون رسانه دارند و زور. گفتم میرحسین از سید حسن بیشتر تائید داشت از امام و خودش هم نفهمید چه گونه شد منافق. حالا این سید حسن که سهل است.

داستان مشخص و جالب است. عکس سید حسن در کنار سران فتنه تیتر یک تندروها میشود و بعد برخلاف پارسال بهش اجازه ی سخنرانی میدهند و بعد پخش زنده و اهانت و اطلاعرسانی گسترده که نوه ی امام هم به جرگه ی منافقین پیوسته است. چقدر این دایره ی خودی ها تنگ شده است.

3- دوستی نقل کرد با واسطه ی نزدیک که میرحسین سخنرانی های امام را میگذارد و گوش میکند و در خلوت خودش گریه میکند. گفت حالا میفهمم چرا احمدی نژاد به اینجا میرسد و میرحسین به اینجا!

4- چندی قبل مرتضی داستانی مدیرمسئول و سردبیر روزنامه ی 19دی قم را دیدم و از حال و احوال کار پرسیدم و گفت 8 ماه است هیچی ننوشته ام. رسما شاخ درآوردم! او کسی بود که قبلا که پیشش بودیم میگفت یک روزنامه نگار باید حرف برای گفتن داشته باشه و به این بهانه روزنامه ی ایمان قم را نقد میکرد که سرمقاله های روزانه اش را از روزنامه های کشوری کپی میکرد. بد نیست بدانید مرتضی داستانی یکی از سابقه دار ترین روزنامه نگارهای قم است و در سالهای اوج روزنامه ی جمهوری در آنجا بوده است. ارادتش به ولایت بر همگان ثابت است و در انتخابات جزو اصولگرایان حامی میرحسین بود و بعد از آن هم به او نقدهای جدی داشت. گفتم چرا ننوشتید؟ گفت دستم به نوشتن نمیرود. حال او حال تمام مریدان امام و انقلاب بود که جوانی شان را پای انقلاب گذاشتند و حال میبینند که ای دل غافل از کجا به کجا رفته ایم! لازم است بگویم مرتضی داستانی حق استادی گردن من دارد!

5- جای همه ی دوستان خالی، در ایام ارتحال رفتیم عشق و حال به جنگلهای آمل. با دوستان عزیز و در جنگل چادر زدیم و به کمک آتش از گزند جانوران در امان بودیم. خود این سفر خاطره ای تکرار نشدنی بود که ارزش یک پست داشت که به سرانجام نرسید. همینقدر بدانید که ماهی صید کردیم و پرنده شکار کردیم و کباب کردیم. شنای در رودخانه و توفیقات فرهنگی از دیگر ویژگی های این سفر بود که به پیشنهاد و پیگیری دوست عزیزم محسن فراهم شد. از همه ی یاران موافق حاضر تشکر میکنم و جای چند نفر هم شدیدا خالی بود.

6- از اونجایی که در شهر خبری نیست و نکبتی مردم شهر را گرفته است پیشنهاد میکنم اصلا برویم جنگل و به آن هجرت کنیم. با احتساب سفر ما به جنگل امروز 1/1/7 هجری جنگلی است!

+ نوشته شده در  89/03/18ساعت 22:20  توسط سید علی مجد  | 

روایتی از بعضی ها 

آرزوی سلامتی کامل برای دوست عزیزم محمد باقر نصیری!

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها هزار لایه دارند بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

تتمه:

1- این پست به صورت کامل دزدی میباشد. حتی عکسش را هم گذاشتم باشد تا حرفی نباشد. تا الان این کار را نکرده بودم و بنا ندارم بعد از این تکرار کنم ولی نمیدانم چرا با یک بار خوندن مجاب شدم بذارمش اینجا. حوصله ی لینک گذاشتن هم ندارم و پاهایم را گذاشته ام روی میز کامپیوتر و دستم به زور به صفحه ی کیبورد میرسد و حس و حال کار اضافه نیست. از قراین بر می اومد طرف هم خودش از یه جایی کش رفته این مطلب رو!

2- اگر موافق تدبیر من شود تقدیر در ایام ارتحال میرویم عشق و حال. برنامه این است که برویم جنگل نشین شویم سه روزی!

3- این را بگویم که لزوما همه را قبول ندارم ولی اکثرا جالب هستن، با توجه بخونین بد نیست! من با خوندن خط چهارم تحریک شدم تا آخرش بخونم.

+ نوشته شده در  89/03/11ساعت 6:29  توسط سید علی مجد  | 

روز از نوست؟

ادای احترام به احمد شاملو که نوشت: چه روزگار غریبی است نازنین!

صبح دوستی اس ام اس داد که امروز اول خرداد است.

تتمه:

1- نفهمیدیم چرا وبلاگ دوست مان محسن فیلتر شد. لینک نقطه سر خط اصلاح شده است.

2- این نکته ی جامانده از پست قبل را بگویم که در دو سالی که به طور مستقل در نمایشگاه حضور دارم تنها یک روز آن شاهد حضور رهبری در نمایشگاه بودیم و آن هم فکر کنم سه شنبه یا چهار شنبه بود. یعنی یک روز میانه ی هفته که باید روز عادی تلقی شود. اما نکته ی جالب این بود که در این روز بیشتر از تمام 21 روز دیگری که در این دو سال حضور داشتیم کتاب فروختیم. این باعث شد که کم کم به دنبال دست غیب و امدادات خفیه باشیم و برویم تو کار ذکر کرامت که دوستان اول سالن گفتند به جهت بازدید آقا و غرق سالن، تا ساعت 12 راهروهای ابتدایی بسته بود و این مساله باعث شده بود سیل جمعیت به سمت ما که در نیمه ی پائین سالن بودیم بیاید و تبعا بیشتر بفروشیم و البته آن دوستان اصلا و کلا خوشحال نبودند. بالاخره خیر و برکت که نمیشه به همه برسه!

3- این نکته ی جامانده از پست قبل را هم اضافه کنم که اکثر دوستان می آمدند و از پیدا نکردن کتابهای خوب می نالیدند. فکر کنم دلیل اصلی اش ناآرامی های روانی و روحی جامعه و فشارهای حکومت باعث شده بود تمرکز تولیدکنندگان کتاب برای تولید در مدت زیادی از سال گذشته به هم بخورد و به تبع آن با افت کیفیت کتابها روبه رو شدیم.

4- جا دارد دوستان تیکه بیندازند و بگویند این پست که همه اش شد تتمه و تازه همه ی تتمه هاش مرتبط به پست قبل میشد. لااقل یک بعد نوشتی چیزی میزدی و می انداختی اش تنگ همان، از همینجا بهشان میگویم دلم نخواست!

+ نوشته شده در  89/03/02ساعت 2:27  توسط سید علی مجد  |