میم مثل مرگ مثل مادر
تقدیم به محمد باقر نصیری عزیز که از معدود دوستانی است که این جنس درد را میفهمد.
وقتی مرد هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده، یک چیزی شنیده بودیم دورادور. یه بار کلاس دوم که بودم پدر وکیلی مون مرد و یه بار کلاس پنجم که بودم بابای مبینی مون. فکر میکردم درک شون میکنم. واقعا حس میکردم میفهمم چه اتفاقی افتاده براشون. خودم کلاس اول که بودم بابابزرگم مرده بود. اصلا از بچگی حس غریبی به مرگ داشتم. یادمه روزی که پدربزرگم رو دفن میکردیم با بچه ها که تو قبرستان بودیم داشتم گریه میکردم. پسرعمه م گفت واقعا داری گریه میکنی یا الکیه؟ ۶سال بزرگ تر از من بود. با همه ی اینها وقتی در مثل امروزی(۱۵ آبان/ میانه ی پائیز لعنتی) از بیمارستان خبر گرفتیم "مادر مرد از بس که جان ندارد" هنوز نفهمیده بودم یعنی چه؟ نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی افتاده است. و مدتی گذشت تا کم کم بفهمم این که میگویند یکی میمیرد یعنی چه اتفاقی می افتد. این که یعنی نیست واقعا نیست که نیست. اینکه میرود یعنی میرود که میرود. این که هر کاری بکنی هم نمیتوانی بفهمی که آیا الان از اینکه تو فلان کار را که دوست داشته را انجام دادی خوشحال شده یا نه! این که نمیتوانی بفهمی حالا که از انجام فلان کاری را که دوست نداشته تو انجام بدی و مخفیانه انجام میدادی خبر دارد آیا زجر میکشد و ناراحت شده یا بخشیده ات! این که برای یک آن هم نمیتوانی فکرش را بخوانی که الان کجاست و اصلا به تو فکر میکند یا نه! آیا هنوز نگران دیر به خانه آمدن هایت میشود یا نه؟ این که هر گاه میخواهی به یک چیز خوب مثل یک سفر خانوادگی فکر کنی دیگر نمیتوانی خوشی ات را تقسیم کنی و مجبوری الکی ذهنت را درگیر کنی با اینکه اگر بود چقدر خوب میشد. اینکه میدانی همیشه یک چیزی برای خوش بودن کم داری هر چند اگر به نداشتنش عادت کنی! انگار یه گوشه ی دلت لب پر شده و دیگه هیچ وقت درست نمیشه!
البته قبل از گذر روزهای ابتدایی و درک معنای واقعی مرگ و تمام شدن در همان اوایل هم اتفاقاتی بود که ذهن را برای درک این حقیقت شوم آماده میکرد. یادم میاد لحظه ای که سنگهای لحد را چیده بودند و تنها سنگ آخر باقی مانده بود که بگذارند برای لحظه ای مکث کردند و گذاشتنش را به تاخیر انداختند تا برای آخرین دم در این دنیا صورت مادر را ببینیم معنای مرگ و تمام شدن در ذهنم گذشته بود. این فکر که این ثانیه هایی که میگذرند و این نگاه آخرین نگاه به صورت مادر خواهد بود دیوانه ام میکرد. میخواستم هر چه توان دارم ببینم. میخواستم برای تا آخر عمر نگاهم را ذخیره کنم. یک جوری نگاه کنم که لااقل تا مدتی نگاهم را سیراب کند ولی نشد. نمیشود. همانجوری که زورم به گورکن بدبخت نمیرسید که مجابش کنم این سنگ آخر را نگذارد.
و اینجوری شد که فهمیدم مرگ یعنی چه! و ایمان دارم اگر کسی چنین تجربه ای نداشته باشد قطعا نمیتواند بفهمد چه میگویم. همانطوری که خودم فکر میکردم میفهمم دیگران چه میگویند و بعدها فهمیدم که نمیفهمیدم. چندروز پیش پدرم نکته ای در همین باب درکار کرد که دقت نکرده بودم. گفت تازه ماها هم همدیگر را درک نمیکنیم. چون ما مادر از دست دادیم و او همسر و همدم و یقینا هر کدام حکایتی مجزاست.
خلاصه اینکه مرگ حس غریبی است اگر درکش کنی اصلا نگاه آدم به زندگی عوض میشود. انگار مامانم همه چیز را یادمان داده بود و فقط میخواست این یکی را هم یاد بدهد که زودی گذاشت و رفت تا معنی مرگ را هم دریابیم. من اگر نمیخواستم این را یاد بگیرم باید چه کسی را میدیدم؟ حیف که نیست تا جواب سوالت را بدهد.
تتمه:
۱- البته مادر بودن یک مساله است و همدم بودن مساله ای مضاعف، دوستانی دارم که صمیمیتی با مادرشان ندارند. فکر میکنم آنها نتوانند به این برداشت برسند.
۲- در ماه های اول بیماری و از ابتدای سال ۸۳ تصمیم گرفتم خاطراتم را بنویسم. عنوانش را گذاشتم "من، مامان، سرطان" و در مقدمه اش نوشتم که اینها را ایشالا بعد از سلامتی کامل مامان به شان میدهم. امشب دوباره خواندم شان. چقدر خوب بود که نوشه بودم اینها را. البته تا یک مدتی نوشتم و بعدها که حال مامان بهتر شده بود دیگر جسته گریخته نوشته بودم. بعدها هم که بیماری متازتاز کرد اصلا ننوشتم و الان حسرت میخورم که کاش نوشته بودم.
۳- خواهرم بعدها گفت مامان در همون ایام یه باری براش تعریف کردند که دفتر خاطراتم رو دیدن و بعدا چندجائیش رو براش خونده بودند و گریه کرده بودند.
۴- در نیمه ی دوم همون پائیز لعنتی چیزهایی برای خودم نوشته بودم و تا مدتها هر وقت میرفتم پیش مامانم اونها رو میخوندم و خلوت میکردم. یه بار اشتباه کردم یکی از اون نوشته ها رو با کمی دستکاری تو یه مجله ی دانشگاهی چاپ کردم و دیگه اون شعر برام احساسش که کاملا شخصی بود از بین رفت. به همین خاطر لینکش رو میذارم اینجا. شعر باد و یاد. البته این شعر با یک مقدمه ای چاپ شده بود که در وبلاگ نشریه نیامده است و در باب این بود که در یکی از روزهای آخر پائیز پسرکی ژنده پوش در حال عبور اعلامیه ای را کند و باد آن را به رقص درآورد و من آمدم اینها را نوشتم. و نوشته بودم که این دل نوشته است نه شعر!
۵- غیر از لینک خبر که بالا گذاشتم و تنها مربوط به بخش اول پست مورد اشاره میشه یک بار دیگه درباره ی این اتفاق شوم که مسیر زندگی ام را تغییر داد نوشته ام. پست رمضان نحس!
۶- در حال حاضر که دل در گرو دنیا ندارم. از صمیم قلب با شهریار هم آوایم که حیدربابا دنیا یالان دنیادی!
۷- عاقبت مان به خیر!



